X
تبلیغات
اسلام

اسلام

مذهبی

مناسبتهاى شمسى
1 فروردين
عيد نوروز
اميرمؤ منان على عليه السلام مى فرمايد:(هر روزى كه در آن ، نافرمانى و معصيت خدا نشود، آن روز،عيد است .) عيد ملى و باستانى نوروز، نخستين روز از سال شمسى و آغاز فصل بهار است .
# خدايا ما را در اين سال نو اين حالى كه داريم عوض كن ، ما گرفتار هواهاى نفسانى هستيم و تو مى دانى ، و تو مى توانى ما را نجات بدهى .
صحيفه نور جلد 19،ص 283
# تحويل حال الى احسن حال اين است كه انشاءالله در اين سال نو ما تغييرات روحى بدهيم يعنى واقعا تحول بر ايمان حاصل بشود و او به اين است كه همان طورى كه سيره انبياء از اول تا آخر بوده است كه جنگ و صلحشان براى خدا بوده است ...
صحيفه نور جلد 21،ص 106
# از آداب امروز روزه گرفتن است ،از آداب امروز دعا كردن است ،نماز خواندن است و اين به ما مى فهماند كه ملتى بخواهد به ره راست برود و بخواهد استقلال خودش را، آزادى خودش را بخواهد حفظ كند بايد در عيدش و در غير عيدش تذكر داشته باشد، ذكر خدا بكند.
صحيفه نور جلد 17،ص 215
2 فروردين
عمليات فتح المبين
عمليات افتخار آفرين (فتح المبين ) در روز دوشنبه 2 فروردين 1360 در منطقه شوش و دشت عباس ، واقع در شمال خوزستان ، با رمز مقدس (يا زهرا) آغاز شد. اين عمليات پيروزمندانه منجر به نتايج زير گشت :
اسارت 15 هزار نيروى دشمن و كشته شدند 25 هزار نفر،آزاد سازى بيش از دو هزار كيلومتر مربع از خاك ميهن اسلامى ، انهدام چندين لشكر و تيپ زرهى و پياده دشمن ، رهايى شهرهاى دزفول ، انديمشك ، شوش ، چندين جاده و صدها روستا از زير آتش توپخانه دشمن .
# مبارك باد بر شما عزيزان افتخار آفرين پيروزى بزرگى را كه با يارى ملائكة الله و نصرت ملكوت اعلى نصيب اسلام و كشور عزيز ايران ، كشور بقية الله الاعظم ارواحنا له الفدا نموديد...
# اينجانب از دور دست و بازوى قدرتمند شما را كه دست خداوند بالاى آن است مى بوسيم و بر اين بوسه افتخار مى كنم .
صحيفه نور جلد 16،ص 96
# گرچه تمام اين امور برخلاف عادت به صورتى معجزه آسا تحقق يافت ،لكن آنچه انسان را در مقابل رزمندگان ... به خضوع وادار مى كند،بعد معنوى آن است كه با هيچ معيارى نمى توان سنجيد و با هيچ ميزانى نمى توان عمظمت آن را دريافت .
صحيفه نور جلد 16،ص 98
# آيا آنچه خداوند تعالى مى فرمايد:(( (و قذف فى قلوبهم الرعب فريقا تقتلون و تاءسرون فريقا) )) مصداق در فتح مبين نيست ؟...
# ...آيا در ظرف يك هفته ...بيش از پانزده هزار مقتول و هزاران مجروج و آن همه غنايم جنگى امرى عادى است ؟
# آيا فوج فوج تسليم در مقابل عده اى غير معادل با خصم امرى عادى و طبيعى است ؟
صحيفه نور جلد 16، ص 100
پيروزى عظيمى كه رزمندگان شجاع و متعهد ما... در فتح مبين به دست آوردند كه همه جهان آن را با تمام كوشش تاكنون نتوانسته اند عرضه كنند...و آن چنان شكست آشكارى به دشمن وارد كرده اند كه در تاريخ جنگ بى نظير و كم نظير بوده است .
صحيفه نور جلد 16، ص 14
# با كدامين سنجش ها و معيارها مى توان فتح مبين را تحليل كرد و با كدام معادلات مى توان ارزيابى نمود نبرد نابرابرى كه يك طرف آن قدرت شيطانى مجهز به تمام ابزار جنگى سبك و سنگين و برخوردارى از پشتيبانى بى دريغ ابرقدرتها و اكثر دولت هاى منطقه كه با دست باز و روى گشاده تمام امكانات خويش را در اختيار آن قرار داده اند و تمام بوق هاى تبليغاتى جهان نيز از آن پشتيبانى نموده اند و همه جهات تقويت در آن موجود بوده است . و طرف ديگر و قواى مسلحى كه ولادت او پس از انقلاب و پيروزى آن بود و ارتشش تازه از زير سلطه مستشاران آمركائى و فرمانده هان ستمشاهى نجات پيدا كرده و از رژيم طاغوتى به رژيم اسلامى - انسانى انتقال يافته اند...
صحيفه نور جلد 16،ص 133
2 فروردين
تهاجم رژيم شاه به فيضيه
روز دوم فروردين 1342 كه مصادف با شهادت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام بود،گروه هاى بسيارى از روحانيون و مردم قم در مدرسه فيضيه اجتماع كردند تا ضمن عزادارى ، پشتيبانى خود را از امام خمينى قدس سره در مخالفت با اقدامات ضد اسلامى رژيم شاه مانند تصويب لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى و... اعلام نمايند.اين تجمع مورد تهاجم مسلحانه ماءموران رژيم شاه واقع شد و دژخيمان پس از ضرب و شتم طلاب و كشته و زخمى كردن تعدادى از آنان ، محل را ترك كردند.
دستگاه حاكمه با ارتكاب اين جنايت ، خود را رسوا و مفتضح ساخت و ماهيت چنگيزى خود را به خوبى نشان داد.دستگاه جبار با دست زدن به اين فاجعه ، شكست و نابودى خود را حتمى ساخت . ما پيروز شديم ...
صحيفه نور جلد 1، ص 38
# حمله كماندوها و ماءموران انتظامى دولت با لباس مبدل و به معيت و پشتيبانى پاسبان ها به مركز روحانيت ، خاطرات مغول را تجديد كرد، با اين تفاوت كه آنها به مملكت اجنبى حمله كردند و اينها به ملت مسلمان خود و روحانيون و طلاب بى پناه ...
صحيفه نور جلد 1، ص 39
6 فروردين
عزل منتظرى
روز ششم فروردين 1368، پيشواى انقلاب اسلامى كه ايام آخر عمر شريف خود را مى گذراند و همواره نگران آينده اين نظام مقدس بود، در يك آينده نگرى خردمندانه ، قائم مقام خود را كه با دشمنان و منحرفان همنوايى داشت و نصايح حضرتش در او مؤ ثر نيفتاده بود از انسانيت بركنار كرد.
# رهبرى نظام جمهورى اسلامى كار مشكل و مسئووليت سنگين و خطيرى است كه تحملى بيش از طاقت شما مى خواهد و به همين جهت هم شما و هم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بوديم .
# به شما نصيحت مى كنم كه بيت خود را از افراد ناصالح پاك نماييد و از رفت و آمد مخالفين نظام كه به اسم علاقه به اسلام و جمهورى اسلامى خود را جا مى زنند، جدا جلوگيرى كنيد.
# طلاب عزيز، ائمه محترم جمعه و جماعت ، روزنامه ها و راديو تلويزيون بايد براى مردم اين قضيه ساده را روشن كنند كه در اسلام مصلحت نظام از مسائلى است كه مقدم بر همه چيز است و همه بايد تابع آن باشيم .
صحيفه نور جلد 21،ص 112
# اين مساءله كه نظام در اهداف خود جدى است و با هيچ كس شوخى ندارد و در صورت به خطر افتادن ارزش هاى اسلامى با هر كس در هر موقعيت قاطعانه برخورد مى نمايد، بايد به عنوان يك اصل خدشه ناپذير براى تمامى دست اندركاران و مردم تبليغ گردد.
صحيفه نور جلد 21، ص 113
# وظيفه شرعى اقتضا مى كرد تا تصميم لازم را براى حفظ نظام و اسلام بگيرد، لذا با دلى پرخون حاصل عمرم را براى مصلحت نظام و اسلام كنار گذاشتم .
# دفاع از اسلام و نظام شوخى بردار نيست و در صورت تخطى ، هر كس ‍ در هر موقعيت بلافاصله به مردم معرفى خواهد شد.
صحيفه نور جلد 21، ص 116
# اطرافيان خود را طرد كنيد و از دور خود بيرون بريزيد و اجتماعشان را تعطيل كنيد و به طور علنى به خطاى خودتان اعتراف كنيد.
# چون فردى ساده لوح هستيد، در مسايل سياسى دخالت نكنيد.
# والله من از اول با قائم مقامى شما مخالف بودم .
نامه 6/1/68، حضرت امام
12 فروردين
روز جمهورى اسلامى
روز 12 فروردين سال 1358، روز ظهور شخصيت واقعى مردم ايران و روز تثبيت انقلاب اسلامى است . در اين روز پربركت ، ساختار جديد سياسى - اجتماعى ايران برمبناى آراى اكثريت قريب به اتفاق مردم ايران يعنى 2/98 درصد،برقرار گرديد و نظام مقدس جمهورى اسلامى با اراده الهى و خواست مردم تثبيت شد.
# صبحگاه 12 فروردين كه روز نخستين حكومت الله است از بزرگترين اعياد مذهبى و ملى ماست .
# ملت ما بايد اين روز را عيد بگيرند و زنده نگه دارند.روزى كه كنگره هاى قصر 2500 ساله حكومت طاغوتى فرو ريخت .
# از ملت انتظار آن دارم كه با تمام قوا از اسلام و جمهورى اسلامى پاسدارى كنند.
صحيفه نور جلد 5،ص 234
# خداى تعالى بر ما منت نهاد و رژيم استكبار را با دست تواناى خود كه قدرت مستضعفين است در هم پيچيد و ملت عظيم ما را ارائه و پيشواى ملت هاى مستضعف نمود.
صحيفه نور جلد 5،ص 233
# مبارك باد بر شما روزى كه پس از شهادت جوانان برومند و داغ دل مادران و پدران و رنج هاى طاقت فرسا، دشمن غول صفت و فرعون زمان را از پاى درآورديد و با راءى قاطع به جمهورى اسلامى ، حكومت عدل الهى را اعلام نموديد.
صحيفه نور جلد 5، ص 233
# اميدوارم كه هر سال روز دوازدهم فروردين ، روز عيد ملت ما باشد كه رسيدند به قدرت ملى و خودشان ، سرنوشت خودشان را به دست خواهند گرفت .
صحيفه نور جلد 5،ص 239
# جمهورى اسلامى است كه مى تواند همه مقاصد ايرانى ، را انجام دهد.
جمهورى اسلام است كه احكام مترقى او بر تمام احكامى كه در ساير قشرها و ساير مكتبهاست تقدم دارد.
صحيفه نور جلد 5،ص 235
# ملت ايران اين روز را عيد اسلامى - ملى تلقى مى كند.و آن روز فتح مطلق و نصر به تمام معناست كه همه مستضعفين جهان را اين نور سنت الهى و سايه پرچم (نصر من الله ) فرا گيرد.
صحيفه نور جلد 12،ص 30
# در سالروز جمهورى اسلامى انتظار دارم كه تمام نهادهاى اين جمهورى ... همه و همه كوشش كنند...در اصلاح درون و برون كه خود با اصلاح آنان كشور روبه صلاح مى رود...
صحيفه نور جلد 17،ص 226
19 فروردين
شهادت آية الله سيد محمد باقر صدر
در پى پيروزى انقلاب اسلامى ايران ، آية الله سيد محمد باقر صدر، از مراجع تقليد نجف ، حمايت همه جانبه خود و ملت عراق را از نهضت امام قدس سره اعلام كرد. اما در پى اين اعلام حمايت ،مورد آزار رژيم عراق قرار گرفت كه منجر به اعتصاب عمومى مردم عراق شد. رژيم بعث با حمله به منزل آية الله صدر،ايشان و خواهر فاضله اش ‍ بنت الهدى صدر را دستگير و زندانى نمود و سرانجام آنان را روز سه شنبه 19 فروردين 1359 در زير شكنجه به شهادت رساند.
# شهادت اين بزرگواران كه عمرى را به مجاهدت در راه اهداف اسلام گذرانده اند به دست اشخاص جنايتكارى كه عمرى به خونخوارى و ستم پيشگى گذرانده اند عجيب نيست ...عجب آن است كه ملت هاى اسلامى و خصوصا ملت شريف عراق و عشاير دجله و فرات و جوانان غيور دانشگاه ها و ساير جوانان عزيز عراق از كنار اين مصيبت بزرگ ... بى تفاوت بگذرند.
صحيفه نور جلد 12 ص 56
# ما شاهد بوديم كه با سيد مجاهد بزرگوار آقاى صدر خواهر مظلومش ‍ چه كردند و با چه شكنجه ها آنها را به شهادت رساندند.
صحيفه نور جلد 13، ص 110
# ...مرحوم آيت ا... صدر را به جرم اينكه از ظلم آنها شكايت داشت و مى خواست حكومت اسلام برقرار باشد شهيد كردند و خواهر مكرمه مظلوم ايشان را هم شهيد كردند.
صحيفه نور جلد 14، ص 174
# ... اين جرثومه هاى فسادى كه به اسم اسلام ... علماى اسلام را شهيد مى كنند، آن هم مثل سيد محمد باقر صدر كه مغز متفكر اسلامى بود و اميد اين بود كه اسلام از او بهره بردارى هاى زيادترى كند و من اميدوارم كه كتابهاى اين مرد بزرگ مورد مطالعه مسلمين قرار بگيرد.
صحيفه نور جلد 14، ص 177
# صدام ... به هدم اسلام و حوزه مقدسه نجف كمر بسته و با مسلمانان مظلوم براى رضاى كارتر، آن كند كه مغول كرد و با علماى اسلام خصوصا حضرت آيت الله آقاى سيد محمد باقر صدر آن كند كه رضاخان و محمد رضا پهلوى با علما و روحانيون و ساير طبقات كردند.
صحيفه نور جلد 12، ص 40
20 فروردين
قطع رابطه سياسى ايران و آمريكا
رابطه سياسى ايالات متحده آمريكا با جمهورى اسلامى ايران ،پس از فراز و نشيب هاى بسيار در روابط دو كشور و بعد از گذشت بيش از يك قرن و نيم از زمان محمد شاه قاجار تا سقوط محمدرضاپهلوى ، در 20 فروردين 1359 قطع شد و در واقع ارتباط استعمارى آمريكا با ايران به پايان خود رسيد.
# رابطه بين يك ملت بپاخاسته براى رهائى از چنگال چپاولگران بين المللى با يك چپاولگر عالمخوار، هميشه به ضرر ملت مظلوم و به نفع چپاولگر است .
# ما اين قطع رابطه را به فال نيك مى گيريم چونكه اين قطع رابطه دليلى بر قطع اميد آمريكا از ايران است .
# ملت رزمنده ايران اين طليعه پيروزى نهايى را كه ابرقدرت سفاكى را وادار به قطع رابطه يعنى خاتمه دادن به چپاولگرى ها كرده است ، اگر جشن بگيرد حق دارد.
# ... ما از خدا مى خواهيم كه رابطه قطع شود.ما ذلت را نخواهيم پذيرفت براى خاطر اينكه يك رابطه با يك ابرقدرت داشته باشيم .
# شرافتى نيست رابطه داشتن با امثال آمريكا، دولت آمريكا يك شرافت انسانى مع الاسف الان ندارد كه ما بخواهيم به واسطه آن شرافت انسانى اش با آن رابطه داشته باشيم .
صحيفه نور جلد 11،ص 35
# اگر كارتر در عمر خود يك كار كرده باشد كه بتوان گفت به خير و صلاح مظلوم است ، همين قطع رابطه است .
صحيفه نور جلد 12،ص 4
# ملت اسلامى ايران از مشكلاتى كه در اين قطع روابط به وجود مى آيد استقبال مى كند و از خطرهاى بزگتر...هراس ندارد.
صحيفه نور جلد 12،ص 43
21 فروردين
شهادت امير سپهبد صياد شيرازى
امير سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداكار دين قرآن سپهبد على صياد شيرازى ، جانشين ستادكل نيروهاى مسلح ، پس از سالها تلاش در سرزمينهاى داغ جنوب و گردنه هاى برافراشته غرب ، در بامداد 21 فروردين 1378 آماج گلوله هاى منافقين خود فروخته قرار گرفت و در اعلى عليين ماءوى گزيد.
# با تقدير از زحمت هاى طاقت فرساى سركار سرهنگ صياد شيرازى كه با تعهد كامل به اسلام و جمهورى اسلامى در طول دفاع مقدس ، از هيچ گونه خدمتى به كشور اسلامى خوددارى نكرده و اميد است در آينده نيز در هر مقامى باشد موفق به ادامه خدمت هاى ارزنده خود باشد.
صحيفه نور جلد 20، ص 15
# براى فعال كردن هر چه بيشتر و بهتر قواى مسلح كشور ضرورت دارد از تجربه اشخاصى كه در متن مسائل جنگ بوده اند استفاده هر چه بيشتر شود، بدين سبب سركار سرهنگ صياد شيرازى ...را تا پايان جنگ به عضويت شوراى عالى دفاع منصوب مى نمايم .
23 تير 1365
29 فروردين
روز ارتش
همزمان با نزديك شدن پيروزى انقلاب اسلامى ، ارتش رژيم شاهنشاهى نيز با پيوستن به مردم ، در براندازى نهايى رژيم سهيم شد. فرار نظاميان از پادگان ها، خوددارى از مقابله با مردم ، سرپيچى از دستورات فرماندهان طاغوت ، رژه پرسنل نيروى هوايى در محضر امام قدس سره شركت در خنثى كردن كودتاى 21 بهمن و پيوستن كامل به صفوف ملت در 22 بهمن 57، از نتايج ارزنده برخورد حكيمانه حضرت امام با ارتش بود و اين عنايت با نامگذارى روز 29 فروردين در سال 1358 به نام ارتش جمهورى اسلامى توسط معظم له كامل شد.
# افراد ارتش موظفند در داخل ارتش حفظ نظم و سلسله مراتب و ضوابط را بكنند. توجه ننمودن به اين مسائل موجب ضعف ارتش ‍ اسلامى مى شود و نظام را از هم مى پاشد. سربازان و درجه داران و افسران موظفند سلسله مراتب را حفظ و مراعات كنند...
صحيفه نور جلد 6،ص 24
# ...روز ارتش ... روز افتخار كشور است ، روز سرافرازى ارتش و ساير قواى مسلح است ، تبريك به ارتش و ملت شعار نيست ، شعور و حقيقت است ...
صحيفه نور جلد 14، صى 191
# روز ارتش روز مردم است ، لكن انتخاب يك روز براى ارتش به منظور تجليل بيشتر و تقدير سزاوارتر و نمودار تكريم از چهره سلحشور و رزمنده آنان است .
صحيفه نور جلد 16،ص 133
# ارتش و سپاه و بسيج و ساير قواى مسلح نظامى و انتظامى و مردم پيرو اوليايى هستند كه همه چيز خود را در راه هدف و عقده فدا نموده و براى اسلام و پيروان معظم آن شرف و افتخار آفريده اند.
صحيفه نور جلد 15،ص 154
# ... الان اين ارتش ،ارتش اسلام است و ارتش اسلام احترام دارد و كسى حق ندارد اين احترام را از بين ببرد.
صحيفه نور جلد 6،ص 244
# ارتش اساس يك ملت است حافظ يك ملت است اگر ارتش ، اسلامى و فكرش اسلامى بشود مملكت را به كمال مطلوب مى رساند.
صحيفه نور جلد 10،ص 47
# امروز شما نور چشم همه ما هستيد و ما به وجود امثال شما بايد افتخار بكنيم . شما بايد براى اسلام يك ارتش قوى و يك ارتش مستقل باشيد.
صحيفه نور جلد 17، ص 47
# نيروى زمينى قهرمان كه در حقيقت در تمامى حوادث در نوك پيكان حملات ناجوانمردانه دشمنان بوده است ، به حق چهره راستين و شكست ناپذير و استوار خويش در دفاع از مرزهاى گسترده كشورمان را نشان داد.
# در عمليات هاى بزرگى همچون شكستن حصر آبادان و فتح المبين و بيت المقدس و ده ها عمليات افتخار آفرين ديگر دوشادوش و همگام عزيزان سپاه و بسيج به فتوحات و افتخارات بزرگى نايل شود.
صحيفه نور جلد 12،ص 48
2 ارديبهشت
تاءسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامى
حضرت امام خمينى قدس سره در دوم ارديبهشت سال 1358 طى فرمانى به شوراى انقلاب اسلامى رسما تاءسيس نهاد مقدس (سپاه پاسداران انقلاب اسلامى ) را اعلام كرد و شوراى انقلاب با تاءسيس ‍ شوراى فرماندهى سپاه گام اساسى را در جهت سازماندهى اين نهاد برداشت . سپاه در آغاز تاءسيس ، صرفا يك نيروى شهرى به حساب مى آمد، اما حضور در صحنه هاى گوناگون انقلاب بخصوص جنگ تحميلى موجب شد تا حضرت امام قدس سره در 26 شهريور 64 طى فرمانى ، تشكيل نيروهاى سه گانه زمينى ، هوايى و دريايى سپاه را ابلاغ نمايد.
# سپاه پاسداران كه ركن بزرگ در پيروزى انقلاب اسلامى است با اقتدا به مولاى خود سيد مظلومان عليه السلام نجات بخش ملت ايران و اسلام عزيز از شب هاى تاريك و ظلمانى ستم شاهى بوده و در پاسدارى از انقلاب و هدف هاى آن عامل مؤ ثر و ركنى ركين بوده است .
صحيفه نور جلد 16،ص 157
# من از سپاه راضى هستم و به هيچ وجه نظرم از شما برنمى گردد.
# اگر سپاه نبود كشور هم نبود.
# چشم من به شماست شما هيچ سابقه اى جز سابقه اسلامى نداريد.
صحيفه نور جلد 8، ص 258
2 ارديبهشت
اعلام انقلاب فرهنگى
عدم همراهى فكرى دانشگاهها با حوادث انقلاب اسلامى و وجود عناصر وابسته به رژيم پهلوى در دانشگاهها و نيز حركات خصمانه گروههاى نفاق در تبديل كلاس هاى درس ، به ستادهاى عملياتى خود براى تعرض مسلحانه به جمهورى اسلامى ، لزوم انقلاب فرهنگى در عرصه دانشگاهها را ايجاب مى كرد. از اينرو پس از اولتيماتوم سه روزه شوراى انقلاب به گروهكها مردم در 2 ارديبهشت 59 دانشگاه ها را تصرف كردند و امام هم از اين عمل حمايت نمودند و دانشگاه ها تا27 آذر 61 تعطيل شد.
# خروج از فرهنگ بدآموز غربى و نفوذ و جايگزين شدن فرهنگ آموزنده اسلامى - ملى و انقلاب فرهنگى در تمام زمينه ها در سطح كشور آن چنان محتاج تلاش و كوشش است كه براى تحقق آن ساليان دراز بايد زحمت كشيد و با نفوذ ريشه دار غرب مبارزه كرد.
صحيفه نور جلد 19، ص 80
# ملت عزيز ايران و ساير كشورهاى مستضعف جهان اگر بخواهند از دام هاى شيطنت آميز قدرتهاى بزرگ تا آخر نجات پيدا كنند چاره اى جز اصلاح فرهنگ و استقلال آن ندارند.
# و اين ميسر نيست جز با دست اساتيد و معلمان متعهدى كه در دبستان ها تا دانشگاه ها را يافتند و با تعليم و كوشش در رشته هاى مختلف علوم و تربيت صحيح و تهذيب مراكز تربيت و تعليم از عناصر منحرف و كج انديش ، نوباوگان را كه از ذخاير كشور و مايه اميد ملتند همدوش با تعليم در همه رشته ها به حسب تعاليم اسلامى تربيت و تهذيب نمايند.
# و علوم اسلامى را كه مربى اخلاق و مهذب نفوس است كه به دست كارشناسان اسلامى داده تا نوباوگان و جوانان عزيز را بدين مكتب جامع روانبخش آشنا و از تعاليم علمى و عملى آن برخوردار سازند.
صحيفه نور جلد 15، ص 268 -267
# ما بايد با تمام وجود به استقلال فرهنگى برسيم كه استقلال فرهنگى پايه و اساس كشورى آزاد و مستقل است .
# استادان عزيز بايد خود اين اعتقاد را بيابند كه تنها فرهنگ ايران اسلامى است كه نجاتبخش كشور و ملت مان مى باشد.
# به فرهنگ غنى ايران اسلامى تكيه كنيد و مطمئن باشيد كه پيرزى از آن شماست .
صحيفه نور جلد 17، ص 35
5 ارديبهشت
شكست حمله نظامى آمريكا به ايران در طبس
پس از اشغال لانه جاسوسى ، آمريكا براى كسب حيثيت برباد رفته خود و براى رهايى گروگان ها دست به يك اقدام نظامى زد. بدين ترتيب كه 6 فروند هواپيماى c130، 8 فروند هليكوپتر نفربر به همراه 90 كماندوى مخصوص را وارد صحراى طبس كرد تا با همكارى مزدوران داخلى ، نقشه خود را در انتقال گروگان ها به خارج از مرزهاى ايران عملى سازد. در 5 ارديبهشت 1359 آمريكايى ها و ابزار پيشرفته نظامى آنها را در صحراى طبس نابود كرد.
# كارتر بايد بداند كه با اين عمل بسيار ناشيانه حيثيت سياسى خود را به صفر رساند و از رياست جمهورى بايد قطع اميد كند.
صحيفه نور جلد 12، ص 58
# كارتر با اين عمل خود ثابت كرد كه قدرت تفكر را از دست داده است و از اداره يك كشور بزرگ مثل آمريكا عاجز است .
صحيفه نور جلد 12، ص 58
# مقتضى است براى رسيدگى به جرائم آمريكا در حمله نظامى به ايران ، از گروه هاى مختلف دعوت شود كه مشاهده كنند آمريكاى جهانخوار با ادعاهاى طرفدارى از حقوق بشر و صلح دوستى و انساندوستى با يك ملت مستقل چه معامله اى كرده است .
صحيفه نور جلد 12، ص 60
# حمله نظامى آمريكا كه مخالف جميع موازين و قراردادهاى بين المللى است و اگر با شكست مفتضحانه در هم كوبيده نشده بود منطقه را به آتش كشيده بود....
صحيفه نور جلد 12،ص 64
# اكنون كه شيطان بزرگ دست به كار احمقانه اى زده است ، ملت شريف و رزمنده ما بايد به امر خداى تبارك و تعالى با تمام توان خود و با اتكال به قدرت خداى متعال مهيا شود و آماده نبرد با دشمنان خود گردد.
صحيفه نور جلد 12، ص 58،59
6 ارديبهشت
شهادت حجة الاسلام شاه آبادى
# حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ مهدى شاه آبادى از مبارزان نهضت امام قدس سره و نماينده دوره اول مجلس شوراى اسلامى پس ‍ از بارها حضور در جبه هاى جنگ تحميلى ، سرانجام در 6 ارديبهشت 1360 در جزيره مجنون بر اثر اصابت تركش توپ متجاوزان بعثى به شهادت رسيد.
# اين شهيد عزيز علاوه برآنكه خود مجاهدى شريف و خدمتگزارى مخلص براى اسلام بود و در همين راه به لقاءالله پيوست ، فرزند برومند شيخ بزرگوار ما بود كه حقا حيات روحانى به اينجانب داشت كه با دست و زبان از عهده شكرش برنمى آيم .
صحيفه نور جلد 18،ص 267
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 17:55  توسط سهراب  | 

نام كتاب :اسلام پزشك بي دارو

مؤ لف : احمد امين شيرازى

گرسنگى 
يكى از حالات انسان ، گرسنگى است كه مى توان آن را دو قسمت دانست .
1 - داشتن اشتها براى صرف غذاهاى متنوع .
2 - كمبود مواد غذايى .
كسى كه دچار كمبود مواد غذايى گشته ممكن است سير باشد و غذاهاى ايده آل خود را هم بخورد؛ بنابراين گرسنگى قسم دوم به معناى اين است كه مواد لازم و ضرورى بدن به آن نرسيده و به همين جهت نوع دوم را فقط غذاشناس مى توانند تشخيص بدهد.
((بوسيله اكتشافات فراوان ، بشر امروز ميدانيد كه در خوراكيها اسرار ديگرى غير از پر كردن شكم وجود دارد و تنها با سير كردن معده نمى توان نيروى لازم براى بدن را بدست آورد. ممكن است شما غذا بخوريد، زايد هم بخوريد، ولى سوخت ماشين بدنتان لنگ باشد.
پس غير از گرسنگى ظاهرى ، يك گرسنگى ديگرى هم وجود دارد كه حس ‍ گرسنگى ظاهرى ، يك گرسنگى ديگرى هم وجود دارد كه حس گرسنگى قادر به درك آن نيست و بايد با وسائل ديگر به وجود آن پى برد))(8)
كمبود مواد غذايى 
در اثر گرسنگى قسم دوم كه همان كمبود مواد غذايى است مرگ تدريجى براى اشخاص پيدا مى شود زيرا بواسطه نرسيدن غذاى مورد احتياج به بدن ، رفته رفته جسم انسان نيرو و مواد لازم را از دست مى دهد و در صورت تهاجم ميكرب ، بدن تاب مقاومت و مبارزه را ندارد و بالاخره شكست مى خورد و از پاى در مى آيد.
براى كسانى كه مى خواهند ملتى را از پاى در آورند گرسنگى قسم دوم حربه خطرناك و كشنده اى است زيرا بدون جنجال و هياهو، مردمى را ندانسته و نفهميده با پاى خودشان به گور مى فرستند.
((فلسفه هاى گمراه كننده و بيگانه و فساد انگيز، عقيده دارند كه براى از پاى در آوردن ملتى نخست بايد سلامت و تندرستى او را ضعيف كرد و مبانى اخلاقى او را درهم شكست پس از آن به آسانى مى توان او را طعمه خويش ساخت )).
بعنوان مثال مى توان از نان سفيد، قند سفيد و مواد شيميايى نام برد، سفيدى اينها ظاهرا فريبنده است ؛ و رنگشان براى مشكل پسندان بسيار مطلوب و مطبوع است اما در واقع فاقد مواد حياتى و غذايى است .
زيرا در نان سفيد:
((سبوس كه جدار خارجى گندم است و دائما در هوا و در آفتاب غوطه ور مى باشد، و داراى مقدار زيادى ويتامين ها و عوامل فعاله است در اثر اعمال سفيدگرى نابود ميشود))(9)
بنابراين نانى كه از اين راه تهيه مى شود تنها گرسنگى قسم اول را از بين مى برد در حالى كه گرسنگى قسم دوم يعنى كمبود مواد غذايى به حال خود باقى است .
((در كشورهايى كه مثل كشور بلژيك در زمان جنگ اول جهانى ، نرم و الك كردن نان را ممنوع كرده بودند، تلفات ناشى از بيماريهاى قلبى ، تصلب شرائين ، مرض قند و فشار خون بفاصله يكسال تقليل فراوان يافت . تلفات همه طبقات مردم در هر سنى مخصوصا كسانى كه بيش از هفتاد همه طبقات مردم در هر سنى مخصوصا كسانى كه بيش از هفتاد و پنج سال داشتند تنزل محسوس يافت اين نكته بطور مسلم ثابت مى كند كه سرچشمه بسيارى از امراض ناگوار پيرى ، ناشى از كيفيت تغذيه است (10)))
در رديف چيزهايى كه باعث فقر غذايى مى شود و مواد فعال غذاها را نابود مى سازد و در نتيجه ، گرسنگى قسم دوم را به وجود مى آورد مى توان از عمل سفيدگرى و كود شيميايى استفاده مى كنند كه در بعضى اوقات با گازهاى سمى تواءم است .
((آردهاى سفيد، تنها آرد الك كرده ساده نيستند بلكه در بعضى كارخانه ها آنها را با مواد شيميايى سفيد مى كنند و اين عمل سفيد گرى با گازهاى سمى انجام مى گيرد، مضحك تر آن كه بجاى خمير ترش هم مواد شيميايى بكار ميبرند كه كارخانجات شيميايى آنرا بجاى خمير ترش ساخته اند.
اين خمير ترش مصنوعى ساخت آمريكا كه در اغذيه فروشيها موجود است و متجدد آمريكا رفته آن را براى پختن كيك و شيرينى مصرف مى كنند از تركيبات زاج سفيد است و بايستى از آن جدا اجتناب كرد، زيرا در بنگاه فيزيولوژى دانشكده طب پاريس و بنگاه بهداشت غذايى به دقت مورد مطالعه قرار گرفت و مضر تشخيص داده شد و نيز در همان مؤ سسات ، زاج را در سگ امتحان كرديم معلوم شد كه مولد زخمهاى سخت معدى و رودى است اين امراض در شهرهايى كه خمير مايه شيميايى مصرف مى شود و زياد ديده مى شود(11)))
كود شيميايى هر چند از نظر تميزى و صرفه و فراوانى و آسانى حمل و نقل آن مورد توجه كشاورزان قرار گرفته ولى نبايد غافل از خطراتى كه مستقيما از اين راه متوجه مواد غذايى ما مى شود باشيم .
((در اينجا بى اختيار به ياد كودهاى مصنوعى مى افتم كه دانشمندان مضرات آن را به وسيله آزمايش نشان داده اند از نظر شيميايى گندمى كه با كودهاى مصنوعى به عمل آمده است ممكن است گندمى طبيعى شناخته شود ولى تركيبات آن از نظر املاح معدنى با گندم طبيعى يكسان نيست سلولهاى سرطانى داراى مقدار زيادى پتاسيم هستند و كودهاى مصنوعى اين فلز را بحد زيادترى دارند))(12)
قبلا از قند سفيد نامى برده شد البته يكى از مواد ضرورى بدن ، مواد قندى اند كه در شيرينى هاى طبيعى مانند عسل ، خرما، كشمش ، چغندر و.... به مقدار زياد يافت مى شود ولى قند سفيدى كه ساخته شده دست انسانهاست و علم صنعت در آن دخالت كرده باعث مرگ تدريجى و مصنوعى ماست .
((مصرف قند در آمريكا از پنجاه سال به اين طرف دو برابر شده و به همين نسبت مرض قند و ديابت و عوارض آن افزايش يافته است .
طبق آمار دقيقى كه بدست آمده پنجاه و هشت سال پيش يعنى در سال 1900 هر فرد آمريكايى بطور متوسط هر سال پنج كيلو قند سفيد صنعتى مصرف مى كرد ولى امروز با شيرينى هاى مختلف و شربتهاى قندى كه مثل اقيانوس جريان دارد هر فرد آمريكايى به طور متوسط بيش از 50 كيلو قند سفيد صنعتى مصرف مى كند و از ضرر و زيان آن هم بى خبر است اين بى خبرى نه تنها در آمريكا بلكه در تمام كشورهاى دنيا وجود دارد))(13)
غذا شناس 
غذا شناس به معناى كسى است كه خاصيت خوراكى و انواع ميوه ها و سبزيها را دانسته باشد و بتواند آنچه را كه مورد نياز بدن هر كس از غذاهاى گوناگون است معين كند.
بدن ما مانند ماشينى است كه سوخت مخصوصى مى خواهد و ظرفيت و قدرت آن محدود است .
بديهى است كه اگر صاحب ماشين بيش از اندازه بر آن حمل نكند و سوخت مناسب را براى آن تعيين نمايد كمتر ممكن است به درد سر و ناراحتى بيفتد و از كار بى كار شود.
هر كس اگر غذاى خود را بيابد و بداند كمبود بدنش از چه جهت است و از خواص ميوه ها، سبزيها و انواع خوراكيها با اطلاع باشد و در موقع مناسب هر كدام را بكار ببرد، به طور حتم از بسيارى از امراض ، محفوظ و مصون خواهد ماند ولى بايد توجه داشت كه اين كار يك غذاشناس ماهر و استاد است كه بتواند بدين وسيله از كمبودهاى بدن ، جلوگيرى نمايد، و راه را براى هجوم انواع ميكربها مسدود نمايد، و نيز اگر مريضى به او مراجعه كرد، از همين سبزيها، ميوه ها و غذاهاى مخصوص و عرضه داشتن يك رژيم غذايى خاص ، با خرج كم و زحمت كمتر؛ او را از چنگال مرض و عفريت مرگ نجات دهد.
پزشك 
پزشك به كسى گفته مى شود كه بعد از سالها رنج و زحمت فورمولهايى از تركيبات داروها را بداند و از دستگاههاى مختلف بدن آگاه باشد؛ و به چگونگى تاءثير دارو بر بدن وارد باشد و نيز بيماريها را بشناسد تا امراض ‍ گوناگون را به وسيله داروهاى مختلف كه به صورتهاى متفاوتند مداوا نمايد.
اهميت كار غذا شناسان 
ارزش بيشتر كار غذاشناسان را مى توان با يك مقايسه اجمالى غذا و دارو درك كرد.
1 - مداواى غذا شناس به وسيله گياهان ، ميوه ها، سبزيها، و غذاهاى متنوع است كه معمولا در اختيار همگان قرار دارد.
به خلاف داروهاى گوناگون كه با در نظر گرفتن مقدمات تهيه و توزيع آن غالبا از دسترس عده اى از مردم به دور است .
2 - غذاهاى رنگارنگ يا ميوه هاى شيرين و خوش مزه و يا سبزيهاى معطر، مطبوع طبع همه كس و غذاى طبيعى بشر است ولى داروها چنين نيستند مثلا تزريق يك آمپول علاوه بر ايجاد درد و ناراحتى و گاه سرگيجه و خفقان قلب براى بيمار ترس و تشويق را همراه دارد.
3 - از نظر اقتصادى ، مخارج نسخه يك پزشك قابل مقايسه با آنچه كه يك غذاشناس دستور مى دهد نيست .
4 - دستورهاى غذا شناس عنوان پيش گيرى دارد يعنى نمى گذارد كه ميكروب در نهاد مريض نفوذ كند در صورتى كه بيشتر داروها براى از بين بردن درد و مرض است و كمتر اتفاق مى افتد كه داروهايى براى پيشگيرى داده مى شود.
5 - اغلب داروهاى پزشك ، مخدر و مسكن است ، براى اعصاب و قلب مريض مضر است در صورتيكه غذاها و ميوه ها معمولا اثرات سوء و زيان بخش نخواهد داشت .
6 - در صورت اشتباه پزشك در تشخيص ، ممكن است مريض بيچاره با استفاده از داروهاى عوضى به استقبال مرگ رود ولى اگر غذاشناس در تجويز سبزى مخصوص يا ميوه خاص ، اشتباه كند حال مريض به آن شدت و وخامت نمى رسد.
اسلام و تغذيه 
اگر تمام قوانين و دستورات اسلام را بررسى نمائيم با اين حقيقت روبرو خواهيم شد كه دستورات اسلام منحصر به يك رشته از احتياجات خواسته هاى بشرى نيست بلكه اسلام جنبه هاى روانى و جسمى هر دو را در نظر داشته و برنامه هاى مفصل و دقيقى براى هر دو قسمت معين نموده است .
اين موضوع با مطالعه همه جانبه قرآن مجيد و روايات پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام كاملا روشن و واضح مى شود و بخوبى معلوم مى گردد كه دين اسلام جامع همه جهات است در قسمت اهميت سلامت جسم و دستورات بهداشتى و خواص ميوه ها و سبزيها و غذاها و تغذيه مى توان فصل بزرگى را در اسلام پيدا كرد كه بعضى از آنها در اين زمان عنوان معجزه پيدا كرده و براى نمونه به اين مطلب كه نويسنده كتاب ((خواب و خوراك )) از قول امام صادق (ع ) آورده توجه فرماييد وى مى نويسد:
((امروز ثابت شده است كه كاهو سرشار از كلسيم بوده و ويتامين هاى آ - ب - ث - د (ى 1) زياد دارد و به همين جهت خلقت گويچه هاى قرمز خون را زياد مى نمايد.(14)
اهميت اسلام به سلامت جسم 
از آنجا كه تا جسم ، توانا و سالم نباشد روح و عقل و فكر نمى تواند به درستى ترقى و پيشرفت نمايد و از طرفى هم ترقى هر انسانى به وسيله عقل و فكر او مى باشد، بايد دانست كه سلامت بدن سهم بسزايى در عظمت انسان از نظر جنبه هاى علمى و صنعتى دارد.
لذا على (ع ) مصيبت بشر را در سه چيز ترتيب اهميت آن خلاصه نموده 1 - فقر و تنگدستى 2 - كسالت بدن و عليل بودن جسم 3 - امراض روانى از قبيل حسد، بخل و تكبر و و در مقابل ، سه چيز را از نعمت هاى بزرگ براى انسان و انسانيت مى شمارد.
1 - عدم احتياج به مردم يعنى داشتن مال و كسب كافى براى اداره امور زندگى .
2 - صحت و سلامتى جسم ، و نيرومندى و توانايى بدن .
3 - سلامت روان از جهت داشتن صفات خوب انسانى و آلوده نبودن به اخلاقيات زشت و ناپسند.
الاوان من البلاء الفاقة ، و اشد من الفاقة مرض البدن ، و اشد من مرض ‍ البدن مرض القلب الاوان من النعم سعة المال ، و افضل من سعة المال صحة البدن و افضل من صحة البدن تقوى القلب (15)
پيامبر اسلام (ص ) مى فرمايد خوشا به حال كسيكه اسلام بياورد، و درآمدش براى معاش او كافى و بدنش نيرومند باشد))
طوبى لمن اسلم و كان عيشه كفافا و قواه شدادا)) (16)
على (ع ) در روايت ديگر سلامتى انسان را از بزرگترين نعمتها براى او شمرده است چنانكه مى فرمايد.
الصحة افضل النعم (17)
امام سوم (ع ) در ضمن ((دعاى عرفه )) مى فرمايد:
و متعنى بجوار حى واجعل سمعى و بصرى الوراثين منى
مرا از تمام اعضا و جوارحم بهره مند فرما، و چشم و گوش مرا وارث من قرار بده ، يعنى تا وقت مرگ مرا از كورى و كرى و نقص عضو، مصون و محفوظ بدار.
اسلام براى نيرومند شدن جوانان ؛ و برخوردارى آنان از سلامت جسم ، آموختن شنا و تير اندازى را، و دو وظيفه پدر نسبت بفرزندش دانسته است ؛ پيغمبر اكرم مى فرمايد؛
علموا ابنائكم الرمى و السباحه (18)
(تير اندازى و شنا را به فرزندان خود بياموزيد)
با توجه به آنكه دين مقدس اسلام هر دو جنبه روان و جسم را در نظر داشته تاءثير هر يك را بر ديگرى مسلم دانسته و از طرفى دانشهاى پزشكى و روانى در اين زمان مويد اين نظريه اند يعنى روان آرام بدون بدن سالم امكان ندارد و بدن سالم بدون فكر و انديشه و اخلاق نيكو ميسر نخواهد شد اين كتاب نيز شامل هر دو قسمت است قسمت اول در سلامت بدن ، دستورات بهداشتى و انواع غذاها و ميوه ها و.... قسمت دوم : تاءثير حالات و اخلاق نيكوبر رژيمهاى رشد و صحت و يك سلامتى هميشگى .
قسمت اول شامل شش بخش 
1 - دستورهاى بهداشتى اسلام
2 - غذاشناسى اسلام (خوردنيها و آشاميدنيها)
3 - ميوه ها
4 - سبزيها
5 - گلها و روغنها
6 - عوامل مرگ تدريجى
اسلام براى پيشگيرى از بيماريها دستورات بهداشتى ارزنده اى در ضمن محرمات ، مكروهات ، و مستحبات بيان نموده كه گذشت قرنها، حقايق نهفته آنرا آشكار ساخته است .
الف - شراب  
از چيزهايى كه آشاميدن آن ممنوع اعلام شده شراب است كه در قرآن چنين مى خوانيم :
انما يريد الشيطان ان يوقعبينكم العدواة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل انتم منتهون (19)
شيطان خصومت و دشمنى را به وسيله شراب و قمار در ميان شما قرار مى دهد، و شما را از نماز و ياد خدا باز مى دارد.
و در جاى ديگر مى فرمايد: ((شراب و قمار و بتها پليدند و از اعمال شيطانند از آن اجتناب كنيد))(20) زيانهاى همه جانبه شراب به قدرى زياد است نه :
رسول اكرم آنرا ريشه جنايات و زشتيها معرفى فرمودند.
قال رسول الله (ص ): الخمر ام الخبائب (21)
مردى به على (ع ) گفت به نظر شما معصيت شراب خورى از زنا و دزدى بيشتر است ؟ فرمود آرى ، زيرا زناكار ممكن است به همين گناه اكتفا كند، خود را بگناه ديگر آلوده نسازد ولى شراب خوار با آنكه به يك گناه آلوده شده به گناهان ديگرى نيز مانند زنا، دزدى ، آدم كشى و ترك نماز.... آلوده خواهد شد.
قيل لامير المومنين (ع ) انك تزعم ان شرب الخمر اشد من الزنا و السرقة ؟ فقال (ع ) نعم ، ان صاحب الزنا لعله لا يعدوه الى غيره و ان شارب الخمر اذا شرب الخمر زنى و سرق و قتل النفس التى حرم الله عزوجل و ترك الصلوة (22)
زيانهاى شراب منحصر به جنبه هاى بهداشتى نيست بلكه از جنبه هاى معنوى و اجتماعى قابل توجه است .
مردى از امام پنجم (ع ) علت حرام شدن شراب را سؤ ال مى كرد. آنحضرت اينطور فرمودند:
ان مدمن الخمر كعابد و ثن و يورثه الارتعاش ، و يهدم مروءته ، و تحمله على التجسر على المحارم ، منسفك الدماء و ركوب الزنا، حتى لايومن اذا سكر ان يثبت على حرمه ، وهو لا يعقل ذلك ، و الخمر لا تزيد شاربها الا كل شر(23)
دائم الخمر مانند بت پرست است شراب برايش رعشه بدن پديد مى آورد، مردانگى و انصاف و مروتش را نابود مى كند تشراب است كه كه شراب خوار را وادار بر جسارت بر نزديكان و اقوام و خويشان و خون ريزى و زنا مينمايد حتى از زناى با محارم ايمن نمى تواند بود او پس از مستى اين كار را بى توجه انجام مى دهد و خلاصه شراب وادار كننده به هر نوع شر و اعمال ضد انسانى است .
در اين روايت به يك قسمت از ضررهاى الك از نظر جنبه هاى جسمانى ، اخلاقى ، و اجتماعى تصريح شده است دانشمندان تعداد امراضى را كه عامل اصلى آنها شراب و عرق است تقريبا 11 نوع شمرده اند.
1 - امراض معدى : 
الف - ((گاستريت )) ساده و مزمن كه بالاخره به ضعف و نابودى قوا منجر مى شود.
ب - ((فلگمن معده ))
ج - ((انتتريت )) سخت و اغلب ((اسفلگيت )) دل دردهاى مختلف و درد معده كه بيشتر در وقت اعتياد به وقوع مى رسد و درد دل هاى دايمى اثر ديگر آن در معده اتساع معدى است كه گاهى چنان اين عضو را بزرگ مى كند كه مانند كيسه اى شده و پنج برابر موقع عادى گنجايش پيدا ميكند يعنى ممكن است ده تا 12 ليتر آب بيشتر جا بگيرد.
بطور كلى الكل باعث التهاب جهاز هاضمه مى شود، در روده ها نيز تاءثير سخت نمود، باعث خراشيدگى جدار آنها، و دفع خون ، و ضعيف ساختن قوا ميشود، و بالاخره اسهال سخت توليد مى كند، و گاهى نيز يبوست مى آورد در اثر استعمال نوشابه ((قولون )) (روده بزرگ ) لطمه ديده ، يبوست و لينت پشت سر هم به وجود مى آورد.
الكل زبان را ضخيم و سخت مى كند و سلولهاى مخصوص ذائقه را ضعيف و بالاخره محو مى نمايد، بطوريكه شخص دائم الخمر ديگر طعم غذاها را درست حس نمى كند، و اين خود يكى از علل بى اشتهايى در شخص الكى مى باشد و بيشتر از همه باعث خرابى دستگاه هاضمه مى شود.
الكل ، شيره هاى دهان (بزاق ) و شيره هاى معدى و ساير شيره هاى بدن را كم كرده از بين مى برد.
2 - امراض دستگاه تنفس  
الكل از بزرگترين علل ابتلاى به مرض سل ، مى باشد ريه ها در اثر الكل تورم يافته ؛ لكه هاى بنفش يا سفيدى روى آنها ظاهر مى گردد، و لخته هاى خون در خلط شرابخوار ظاهر ميشود كه نتيجه خرابى ريه است ، شرابخوار هر صبح در رختخواب مدتى سرفه مى كند خود مى اندازد و گاهى لخته هاى خون يا صفراء به حال تهوع از دهانش بيرون مى آيد و بدون استثنا در اشخاص الكلى عمل تنفس سخت و پر زحمت است .
3 - گردش خون 
در اثر شراب مواد اصلى خون از جمله فيبرين و گلبولهاى قرمز و غيره خيلى كم شده و از دست رفته ، مايع خون ، آهكى و خراب شده است ، چون خون فاسد شود كليه بدن دچار اختلال و كم غذايى و ضعف مى گردد، گلبولهاى سرخ و سفيد را از بين برده شخص را آماده براى سكته مى نمايد.
هر نوع نوشابه الكلى ؛ از جمله آبجون ، رگها را سخت و شكننده مى كند و مرونت يا ارتجاع آنها را از دست مى دهد و موجب مى شود در در اثر جزئى فشار مانند عصبانيت ، كار زياد، سرما، يا گرماى فوق العاده پاره شده و سكته ناقص يا كامل بوجود آورد؛ عروق در اثر الكل ، تصلب و شريان ، تكلس پيدا مى كند.
4 - امراض قلب  
در نتيجه خرابى خون ، عمل قلب مختل شده كم كم چربى و پيه دور آنرا مى گيرد، و آن را سنگين و بزرگ مى كند، و چون قلب در حين ضربان ، با قوت حركت مى كند سنگينى مزبور موجب كندى حركت و نامرتبى مى گردد، و روى اين اصل نبض اشخاص الكلى ، آهسته و نامرتب مى زند.
5 - بيماريهاى عصبى 
الكل وضع اعصاب را فلج مى سازد اعصاب آخذ، و محركه ضعيف شده ، فلج و رعشه پيدا مى كند، در تمام بدن حالت خارشى به وجود مى آيد و الكى بدون سبب احساس حرارت مى كند، بدنش مخصوصا دستها و سر، مى لرزد سخنش نامفهوم و بى معنى مى شود، و علائم روحى ، عصبانيت ، حالت قيافه حيوانى ، ترس و سردرد، در او به وجود مى آيد.
در اثر ضعيف شدن اعصاب ، در معرض برخى امراض عصبى ، واقع مى شود، و راه براى سكته و خونريزى باز مى گردد.
الكل در اثر داخل كردن ((اسيد اوريك )) در خون توليد درد اعصاب و رماتيسم مى كند.
6 - بيماريهاى مغز 
الكل در مغز اثر كرده و موجب خونريزى مى شود به اين معنى كه شريان پاره شده ، خون در مغز مى ريزد و شخص سكته ناقص يا كامل مى كند مريض يا فورى مى ميرد يا آنكه خونهاى ريخته ، لخته شده و جلو جريان خون را مى گيرد، و قسمتى از مغز بدون خون و نرم شده يا اعضاى مربوط به آن قسمت در بدن فلج مى شود يا اينكه موجب تشنج و صرع مى گردد.
الكل موجب آماس مغز، و فشار خون در سر مى شود، و گاهى نيز مغز را لاغر كرده ، توليد جنون وبله ، و ياكم عقلى مى نمايد.
7 - بيماريهاى كبد 
بعد از معده اولين اثر شوم الكل بر كبد ظاهر مى شود، ساده ترين بيمارى كبد از اين جهت آن است كه سلولهايش كشته مى شوند و در اثر اجتماع سلولهاى مرده از حد معمولى بزرگتر مى گردد و گاه چنان رشد غير طبيعى پيدا مى كند كه شخص را مى كشد.
كبد چون مركز تصفيه بدن است ، سعى مى كند هر نوع سمى كه وارد بدن شود دفع نمايد الكل را هم كه نوعى سم است هر وقت وارد خون شود خارج مى كند ولى وقتى اين عمل زياد ادامه يابد؛ متورم شده و از حد معمول بزرگتر مى شود، صلابتى خارج از حد عادى پيدا مى كند.
در اين هنگام شخص الكلى در پهلوى راست خود احساس درد و تورم مى كند، در اين موقع ممكن است كه يرقان يعنى زردى به شخص دست بدهد و تمام بدن حتى سفيدى چشمش مانند زرد چوبه ، زرد شود كبد تمام اشخاص دائم الخمر آغشته به نوعى چربى و مواد كثيف است ، و اين نوع مرض به نام سيروز كبد مشهور است .
8 - امراض كليه 
نوعى مرض كليه بنام ((سيستيت مزمن )) در اثر استعمال الكل تشديد مى شود خفقان بولى در كليتين نيز نتيجه الكل است .
طبق آمارى كه به دست آمده نزديك 90 درصد از امراض كليه ، در اثر الكل است .
9 - امراض جلدى 
گاهى الكل در بدن قرمزى غير طبيعى و زشتى به وجود مى آورد، و مخصوصا بينى و گونه ها را به شكل نامطلوبى سرخ مى كند.
امراض جلدى ، مانند خارش هاى بى جهت ، اگزما، جوش صورت و چاقى بى مورد و خطرناك نيز از عوارض الكل است .
10 - حنجره و دستگاه صوت  
حنجره التهاب پيدا مى كند، و صدا درشت و گرفته مى شود گاهى صداى گرفته و شبيه آن كه از دهان الكلى شنيده ميشود علامت خرابى ريه است .
11 - امراض مثانه 
((شرب الكل مثانه را تحريك مى كند و علت آن بيشتر به واسطه افزايش ‍ ادرار و ماده سمى الكل است ، كه مخاط عضله مزبور را مى سايد و ضعيف مى سازد، الكل توليد ينگ مثانه مى نمايد و گاهى سبب بروز قند در ادرار مى شود))(24)
يك جرعه يا چند بطرى 
بعضى خيال مى كنند اگر مشروبات الكلى كم مصرف شود، مضر كه نيست بلكه به حال اعصاب هم مفيد است .
ولى اسلام باتوجه به فسادها و مضرات همه جانبه آن يك جرعه بلكه كمتر از يك جرعه آن را حرام و نجس دانسته است و راه سوء استفاده را به روى همه بسته است .
امام هشتم (ع ) از قول پيامبر نقل مى فرمايد:
هر نوع آشاميدنى كه باعث تغيير عقل شود، كم و زيادش حرام است :
عن رسول الله ص : قال : كل شراب يتغير منه العقل كثيره و قليله حرام (25)
دانشمندن و غذاشناسانى كه تحقيقات و مطالعات بيشتر درباره شراب داشته اند، الكل را مطلقا سمى مهلك دانسته اند.
((براى قضاوت در اين زمينه بايد خاصيت الكل را در بدن بررسى نمود الكل در بدن هيچگونه تغيير شكل پيدا نمى كند، و تمام الكلى كه نوشيده مى شود از راه تنفس و تعريق و ادرار دفع مى گردد، و تا زمانيكه الكل در بدن است ، دهان نوشنده بوى الكل مى دهد.
ثانيا خاصيت اصلى الكل آن است كه جريان خون را سريع مى كند، و چرخهاى بدن را از حد معمولى بيشتر تحريك مى نمايد، و در نتيجه سوخت بيشترى مصرف مى گردد، و اين سوخت از اصل بعد از خوردن الكل ، اشخاص علاقه زيادى بخوردن مواد خوراكى تحت عنوان مزه دارند.
((همين كه الكل دفع شد، سرعت خون آهسته مى گردد، و شخص حالت سستى و رخوت در خود حس مى نمايد ميل مجدد به خوردن مشروب پيدا مى كند انسان دو حس نزديك بهم دارد يكى حس گرسنگى ، و ديگرى حس ‍ تشنگى نخستين اثر اكلل روى ايندو حس مى باشد و شخص را مبتلا به گرسنگى و تشنگى كاذب مى نمايد، و آدم مست بدون داشتن احتياج ، مقادير زيادى غذا و آب مى خورد؛ همينكه مدت زيادى از اين سم نوشيد اين دو حس ضعيف مى شوند و ديگر گرسنگى و تشنگى را به موقع حس ‍ نمى نمايد، دائما براى رفع رخوت كه در نتيجه نخوردى غذاى به موقع ، و خوردن مشروب ايجاد مى شود، هوس مجدد مشروب مى كند، و سرانجام تلف مى شود))(26)
تاءثير شراب در نسلها 
زيانهاى الكل تنها گريبانگير نوشنده آن نمى شود، بلكه در نسلهاى الكليسم ، و فرزندان او نيز اثرات بد مى گذارد. به همين مناسبت دين مقدس اسلام ، براى نگهدارى و حفظ جامعه از مواليد معلول و ناقص الخلقه به پيروان خود كاملا توصيه كرده است كه با شارب الخمر ازدواج نكنند، و دختران پاك خود را به همسرى افراد الكليست در نياورند.
امام ششم (ع ) مى فرمايد: هر كس دختر خود را شراب خوار بدهد، ارتباط او را با خويش قطع كرده است .
((من زوج كريمته من شارب خمر فقد قطع رحمها))(27)
((دكتر كارل مى گويد: مستى زن يا شوهر در موقع آميز جنايت واقعى است ؛ زيرا كودكانى كه در اين شرايط به وجود مى آيند، اغلب از عوارض عصبى يا روانى درمان ناپذير رنج مى برند)).(28)
((اطفاليكه از پدران الكليست بوجود آمده و زنده بمانند؛ غالبا ضعيف ، عليل ، و مبتلا به تشنجات شديد بوده ، و قدرت دفاعى آنان در مبارزه با مشكلات حيات ناچيز و در برابر عفونتهاى مختلف بسيار حساس خواهند بود؛ نقص بدنى مانند عدم تقارت صورت ، انحراف ستون فقرات ، كر و لالى ، كودك نمائى ، و عوارض ناشى از نارسائى قوه تيروئيد و همچنين ضايعات دماغى ، مانند عقب ماندگى بلاهت ؛ عدم رشد، تصلب مغزى ، داء الرقص ، ماليخوليا؛ ديوانگى هاى حاد، هيسترى و غيره در آنان فراوان ديده مى شود.))(29)
تاءثيرات سوء الكل نه تنها روى يك نسل خواهد بود بلكه تا سه نسل و حتى گاهى به 7 تا 8 نسل نيز منتقل مى گردد.
((يكى از اطبا آلمان ثابت كرده كه تاءثير الكل تا سه نسل بطور حتم باقى است ؛ بشرط اينكه اين سه نسل الكلى نباشند))(30)
((نيكلو))(31) - مى گويد: حتى در حالت مستى ممكن است آثار الكل را در منى پيدا كرد. اغلب افراد الكى عجيب الخلقه بوده و گاهى پيش از موقع زائيده ميشوند، مرگ اطفال در اولاد الكلى سه برابر پيش از معمول است ، بچه هاى الكلى هميشه لاغرى ، ضعف ، حساسيت فوق العاده در بيماريها و نقص هاى جسمانى و روحانى را به ارث ميبرند، و طبق آمار ((فره ))(32) حالات زير در اغلب آنها پيدا مى شود:
عدم تقارن قيافه ، كجى ستون فقرات ، فلج عضو، كرى و لالى ، ماندن بحال بچگى ، تشنج ، سكته ، هيسترى ، توقف رشد، حماقت ، استعداد به جنابت و حزن دائمى . طبق عقيده ((لو گرز)) از 761 و ارث الكليك 322 نفر فساد، 155 ديوانه و 131 مستعد به سكته بوجود مى آيد)).(33)
اعتراف ديگران 
چيزهائى را كه اسلام ممنوع شمرده مانند، شراب ، سگ ، خوك و مردار سبب جلب توجه نظر دانشمندان غير مسلمان گشته است ، زيرا آنان نيز اعتراف مى نمايند كه اسلام در 14 قرن قبل باديد عميق خود سلامت جسم و روان ملتها را در نظر گرفته و امثال مسكرات را حرام نموده است ((بتنام ))(34) انگليسى در كتاب اصول شرايع مى گويد: ((از محاسن دينات ممحمد(ص ) اين است كه تمام مسكرات را حرام كرده است )).
((ادوارد ويليام لين )) مى گويد:
((برخى حرامها در قرآن نامبرده شده كه چون بشدت در اخلاق و شرائط اجتماعى مسلمانان تاءثير نكيو داشته ، بايد اينجا نام برده شود، شراب و هر گونه مسكرى ممنوع گرديده به اين معنى كه ضررهاى آن خيلى بيش از منافعش مى باشد...))
((ارنست - رنان )) مورخ فرانسوى مى گويد:
((دين اسلام پيروان خويش را از بلاهاى چندى از جمله شراب ، خوك و لعاب دهان سك نجات داده است )).(35)
ب - خون و مردار 
((خون ، مايع سرخ رنگى است كه در تمام رگها جريان دارد و بدن به وسيله آن تغذيه مى شود طعمش اندكى شور و داراى بوى مخصوص ؛ و مركب از گلبولهاى سفيد و سرخ و پلاسما مى باشد مقدار آن در حيوانات پستاندار يك سيزدهم وزن بدن آنها است انسانى كه وزن بدنش 65 كيلوگرم باشد، تقريبا 5 كيلوگرم خون دارد. در هر ميليمتر مكعب خون 5 ميليون گلبول سرخ وجود دارد))(36)
خوردن خون و مردار در اسلام ممنوع اعلام شده است آنجا كه مى فرمايد:
((يا ايها الذين آمنوا كلو امن طيبات ما رزقنا كم و اشكرو الله ان كنتم اياه تعبدون . انما حرم عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير...))(37)
اى كسانيكه ايمان آورده ايد از خوراكهاى پاكيزه اى كه روزى شما قرار داديم بخوريد. سپاسگزار خدا باشيد اگر او را عبادت مى كنيد. همانا او مردار، خون و گوشت خوك را بر شما حرام كرده است .
خداوند از غذاهاى پاكيزه بنام ((طيبات )) نام برده و امر بخوردن آنها نموده ، و متقابلا از ميته و خون و گوشت خوك نهى فرموده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 17:48  توسط سهراب  | 

داستان های الهی

داستان های الهی

خدا دوست كسى است كه دوستش بدارد
خداوند تعالى به داود عليه السلام وحى فرمود: اى داود! به بندگان زمينى من بگو: من دوست كسى هستم كه دوستم بدارد و همنشين كسى هستم كه با من همنشينى كند و همدم كسى هستم كه با ياد و نام من انس گيرد و همراه كسى هستم كه با من همراه شود، كسى را بر مى گزينم كه مرا برگزيند و فرمانبردار كسى هستم كه فرمانبردار من باشد. هر كس مرا قلباً دوست بدارد و من بدان يقين حاصل كنم ، او را به خودم بپذيرم و چنان دوستش بدارم كه هيچ يك از بندگانم بر او پيشى نگيرد. هر كس براستى مرا بجويد بيابد و هر كس جز مرا بجويد مرا نيابد. پس - اى زمينيان ! - رها كنيد آن فريبها و اباطيل دنيا را و به كرامت و مصاحبت و همنشينى و همدمى با من بشتابيد و به من خوگيريد تا به شما خوگيرم و به دوست داشتن شما بشتابم .(5)
رأ فت بى پايان خداوند
رسول خدا صلى الله عليه و آله از پروردگارش خواست تا اين كه روز قيامت امتش را در حضور جمع فرشتگان ، پيامبران و امتهاى ديگر بازجويى نكند تا عيب هايشان نزد آنان ظاهر نگردد. و تقاضا نمود كه آنها را طورى بازجويى و محاسبه كن كه فقط من و تو آگاه شويم . خداوند فرمود: اى حبيبم ! من به بندگان خود، از تو رؤ ف ترم . پس هرگاه تو نخواهى كه عيوب آنها در نزد ديگران ظاهر شود، من حتى دوست ندارم كه پيش تو نيز عيبهاى آنان فاش شود. بلكه تنها خودم آنها را بازجوئى مى كنم به طورى كه غير من كسى بر گناهان آنها آگاهى نيابد.(6)
از عشق خدا چندان گريست كه نابينا شد
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: شعيب عليه السلام از عشق خداى عزّوجلّ چندان گريست كه نابينا شد، امّا خداوند بينايى او را برگرداند. او باز گريست چنانكه كه باز بينايى اش را از دست داد. دو مرتبه خداوند بينايى اش را به او بازگرداند. شعيب باز هم آنقدر گريست كه چشمانش كور شد و بار ديگر خدا بينايش كرد. مرتبه چهارم ، خداوند به او وحى فرمود: اى شعيب ! تا كى به اين وضع ادامه خواهى داد؟ اگر از بيم آتش مى گريى تو را امان دادم و اگر به شوق بهشت است آن را ارزانيت داشتم . شعيب عرض كرد: معبودا! و سرورا! تو مى دانى كه گريه من نه از بيم دوزخ توست و نه به شوق بهشتت ، بلكه عشق و محبت تو با قلب من گِره خورده است ، پس ، صبورى نتوانم ، مگر آنكه تو را ببينم . خداى جلّجلاله به او وحى فرمود: اگر اينچنين است ، پس بدين سبب همسخنم موسى بن عمران را خدمتگزار تو خواهم كرد.(7)
از عشق به خداى عالم بدن هايشان لاغر و ... حضرت عيسى عليه السلام از سه نفرگذشت كه بدن هايشان لاغر و رنگ هاى آنان دگرگون شده بود، حضرت به آنها فرمود:براى شما چه روى داده (كه به اين حال افتاده ايد؟). آنها گفتند: به خاطر ترس از آتش(جهنّم ). حضرت عيسى عليه السلام فرمود: بر خداست كه ايمنى دهد كسى را كه بترسد.حضرت از آنها گذشت ، بر سه نفر ديگر رسيد كه لاغرى و رنگ پريدگى آنان بيشتربود. فرمود: شما را چه روى داده ؟ گفتند: اشتياق بهشت ما را به اينحال در آورده است . فرمود: بر خدا است كه اميدواران را به اميدشان برساند. پس از آنبر سه نفر ديگر گذشت كه دگرگونى احوالشان بيشتر از قبلى ها بود، ولكن نورىدر چهره هاى آنان ديده مى شد. فرمود: شما را چه روى داده كه حالتان چنين است ؟ گفتند:خداوند را دوست مى داريم و به وى محبت داريم . حضرت فرمود: شمائيد مقرّبين ، شمائيدمقرّبين و شمائيد كه تقرّب و نزديكيتان به خدا بيشتر است .(8)
مرا دوست بدار و محبوب بندگانم گردان
O امام باقر عليه السلام فرمود: خداى تعالى به موسى عليه السلام وحى فرمود: مرا دوست بدار و محبوب بندگانم گردان . موسى عليه السلام عرض كرد: پروردگارا! تو مى دانى كه احدى را بيشتر از تو دوست نمى دارم ، امّا پروردگارا! با دلهاى بندگان چه كنم ؟ خداى تعالى به او وحى فرمود: نعمتها و نيكيهايم را به آنان يادآور شو؛ زيرا كه آنان جز خوبى از من نديده و به ياد ندارند.(9)
O و همچنين از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: خداى عزّوجلّ به داود عليه السلام فرمود: مرا دوست بدار و نزد خلقم نيز محبوب گردان . عرض كرد: پروردگارا! من كه دوستت دارم امّا چگونه تو را نزد بندگانت محبوب گردانم ؟ خداى عزّوجلّ فرمود: نعمتهايى را كه به آنان داده ام گوشزدشان كن كه اگر خوبيهايم را ياد آورشان شوى مرا دوست خواهند داشت .(10)
سخن گنجشك ، حضرت سليمان (ع ) را متاءثّر نمود
روايت شده كه : حضرت سليمان عليه السلام گنجشكى را ديد كه به همسرش مى گويد: چرا از من دورى مى كنى و حال آنكه اگر بخواهم كاخ سليمان را به نوكم گرفته و به دريا مى افكنم . حضرت سليمان عليه السلام خنديد و او را نزد خود فرا خواند و فرمود: آيا تو را يارى اين كار هست كه مى گويى ؟ گنجشك گفت : مرد گاهى نزد همسرش خود را جلوه مى دهد. (دوست و عاشق بر آنچه مى گويد سرزنش نمى شود.) حضرت سليمان عليه السلام به گنجشك ماده فرمود: چرا شوهرت را از خود مى رانى ؟ گنجشك ماده گفت : اى پيامبر خدا! او دوست من نيست و صرفاً ادّعاى دوستى مى كند، زيرا غير من ديگرى را نيز دوست دارد. سخن گنجشك مادّه حضرت سليمان عليه السلام را متأ ثّر نمود و سخت گريان گشت و چهل روز از مردم كناره گرفت و از خداوند خواست كه دلش را پر از مهر خدا كند و مهر ديگران را از دل وى ببرد.(11)

اى يك دله صد دله ، دل يك دله كن

 

مهر دگران را ز دل خود يله كن

يك لحظه به اخلاص بيا بر در ما
گر كام تو بر نيامد آنوقت گله كن
مهر حضرت ابراهيم (ع ) به خداوند مهربان
در بين فرشتگان گفتگو شد كه : خداوند اختيار كرده ابراهيم را به عنوان خليل و دوست خود و حال آنكه او را از نطفه اى آفريده ...
از جانب پروردگار بر فرشتگان وحى شد كه : از بين خود رئيسى انتخاب كنند و آنها جبرئيل و ميكائيل را انتخاب نمودند (تا حضرت ابراهيم را امتحان كنند).
پس روزى حضرت ابراهيم عليه السلام همه گوسفندان خود را جمع آورى نموده و به آنها نگاه مى كرد. (گوسفندان وى به قدرى زياد بود كه چهار هزار چوپان داشت ).
ناگهان جبرئيل از يك سو با آهنگ دلربايى گفت : (سبوح قدوس ) و ميكائيل از سوى ديگر ندا در داد (رب الملائكة والروح ).
(اين ندا آنچنان در اعماق جان حضرت ابراهيم عليه السلام اثر گذاشت ) كه خطاب به جبرئيل و ميكائيل گفت : يك بار ديگر اين ندا را در دهيد تا مال و جان خود را نثارتان كنم .
به اين هنگام فرشتگان آسمانها فرياد برآوردند: (هذا هو الكرم ) (اين است كرم و جوانمردى و گذشت در برابر محبوب ).
و ندايى نيز از عرش برخواست : دوست و خليل موافق دوست است .(12)
هارون و كنيز مهربان
هارون الرشيد روز عيد قربان همه كنيزان و غلامان را جمع مى نمود و خلعت هاى گران بها تهيه مى نمود و كيسه هاى دِرهم و دينار حاضر مى نمود و به آنان مى گفت هر كه هر چه را دوست دارد اختيار كند روزى كنيز پيش آمد و دست بر سر هارون گذاشت در حاليكه همه كنيزان و غلامان به گردآورى درهم و دينار بودند.
هارون گفت : چرا نمى روى مانند ديگران چيزى برگيرى ؟
كنيز گفت : من غير از شما را دوست ندارم و چيزى غير از شما را نمى خواهم .
هارون گفت : اى كنيز! من و سلطنتم از براى تو باد. (و آنگاه آزادش ساخت و همه را در فرمان وى درآورد).(13)
پرستش عاشقان
فى صحيفه ادريس عليه السلام : (طوبى لقوم عبدونى حبا و اتخذونى إ لها و ربا سهروا الليل و دأ بوا النهار طلبا لوجهى من غير رهبة و لا رغبة و لا لنار و لا جنة بل للمحبة الصحيحة و الا رادة الصريحة و الانقطاع عن الكل إ لى ).
در صحيفه ادريس آمده است :
خوشا آنان كه از روى عشق مرا پرستيدند و مرا معبود و پروردگار خود گرفتند، براى خاطر من شبها نخوابيدند و روزها كوشيدند و اين نه از روى ترسى و نه از بهر اميدى ، نه از هراس دوزخى و نه به طمع بهشتى ، بلكه به سبب محبت راستين و اراده بى شائبه و بريدن از همه چيز و دل بستن به من .(14)
هر كه را من دوستش داشته باشم او را مى كشم
َنْ سَأَلَنِى أَعْطَيْتُهُ وَ مَنْ أَعْطَانِى شَكَرْتُهُ وَ مَنْ عَصَانِى سَتَرْتُهُ وَ مَنْ قَصَدَنِى أَبْقَيْتُهُ وَ مَنْ عَرَفَنِى خَيَّرْتُهُ وَ مَنْ أَحَبَّنِى ابْتَلَيْتُهُ وَ مَنْ أَحْبَبْتُهُ قَتَلْتُهُ وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَعَلَيَّ دِيَتُهُ وَ مَنْ عَلَيَّ دِيَتُهُ فَأَنَا دِيَتُهُ).(15)
خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد:
هر كس مرا بخواند اجابت كنم ، و هر كس از من چيزى بخواهد به او عطا كنم ، و هر كس كه در راه من احسان كند، تشكّر كنم ، و آنكه مرا معصيت كند، پرده پوشى كنم ، و هر كس به جانب من بيايد او را ثابت قدم بدارم و هر كس مرا بشناسد او را براى كارهاى پسنديده برگزينم و هر كه مرا دوست بدارد او را به (بلا) مبتلى كنم و هر آنكه را من دوستش داشته باشم او را مى كشم (توفيق شهادت در راه خود به او نصيب كنم ) و هر كه را من بكشم ديه او را به عهده مى گيرم و ديه هر كس كه به عهده من باشد، وصال خود را ديه او قرار مى دهم .
درياى رحمت خداوند
عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله عَنْ جَبْرَئِيلَ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
(يَا عِبَادِى كُلُّكُمْ ضَالٌّ إِلَّا مَنْ هَدَيْتُهُ فَاسْأَلُونِى الْهُدَى أَهْدِكُمْ وَ كُلُّكُمْ فَقِيرٌ إِلَّا مَنْ أَغْنَيْتُهُ فَاسْأَلُونِى الْغِنَى أَرْزُقْكُمْ وَ .... )
خداوند متعال مى فرمايد:
اى بندگانم ! همه گمراهيد جز آنكه من راهنمايش باشم ، پس از من راهنمايى بخواهيد تا شما را هدايت كنم .
و همه فقيريد جز آن كه من توانگرش سازم ، پس روزى را از من بخواهيد تا شما را روزى دهم .
و همه گنهكاريد جز آنكه من حفظش كنم ، پس از من آمرزش بجوئيد تا شما را بيامرزم . و كسى كه معتقد باشد منم كه قدرت بر آمرزش دارم و از من مغفرت بجويد بدون باك او را مى آمرزم .
اگر اولين و آخرين و زندگان و مردگان شما ... بر تقوا و پرهيزگارى يكى از بندگانم اجتماع كنيد (يعنى همه با تقوا شوند) به اندازه بال پشه اى به ملك من زياد نگردد.
اگر اولين و آخرين و زندگان و مردگان شما ... بر شقاوت قلب بنده اى از بندگانم اجتماع كنند (يعنى همه شقى شوند) باز به اندازه بال مگسى از ملك و سلطنت من كم نگردد.

گر جمله كائنات كافر گردند

 

بر دامن كبريايش ننشيند گرد

و هرگاه اولين و آخرين شما همه و همه اجتماع كنند، و هر يك تا قدرت دارند آرزو كنند آرزويشان را برآورم ، و اين به قدرى در سلطنت و ملك من بى اثر است كه همانند آن است يكى از شما در كنار دريا رفته و سوزنى را در آن فرو برده و سپس بيرون كشد و اين بدان جهت است كه منم يگانه بخشنده بزرگوار.(16)
منم بخشنده مهربان
خداى تبارك و تعالى مى فرمايد:
كسانى كه براى ثواب و پاداش من اعمالى انجام مى دهند نبايد به اعمال خود متكى باشند، زيرا اگر آنان در تمام عمرشان كوشش كنند و در راه عبادت من خود را به زحمت و رنج افكنند باز قصور و كوتاهى كرده اند. و در عبادتشان به حقيقت بندگيم چنانچه سزاوار مقام الوهيت من باشد نرسند، نسبت به آنچه از من طلب مى كنند كه كرامت و نعمت در بهشت و رفعت به درجات عالى در جوار رحمتم باشد.
ولى تنها به رحمتم بايد اعتماد كنند و به فضل من اميدوار باشند و به وسيله خوش گمانى به من اطمينان كنند. كه در اين صورت رحمت من ايشان را دريابد و رضوانم به آنها برسد و آمرزشم بر آنها لباس گذشت پوشاند.
زيرا منم خداى رحمان و رحيم و بدين نام ، ناميده شده ام .(17)
قبل از اينكه بخواهيد عطا خواهم كرد
سهل بن سعد انصارى مى گويد:
از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله راجع به آيه 46، سوره قصص كه : (تو در كنار طور نبودى زمانى كه ما ندا داديم ) سئوال نمودم ؟
حضرت در جواب فرمود: خداوند عالم دو هزار سال قبل از خلقت بنى آدم بر روى برگ درخت (آس ) كه نهالى خوشبو است مطلبى نوشت و آن را روى عرش گذاشت آن گاه ندا داد:
اى امت محمّد! به درستى كه رحمت من بر غضبم پيشى گرفته است .
قبل از آنكه بخواهيد به شما عطا خواهم كرد، و پيش از آنكه طلب آمرزش نمائيد شما را مى آمرزم .
پس هر كدام از شما مرا ملاقات كند و شهادت دهد كه معبودى جز من نيست و گواهى دهد كه محمّد صلى الله عليه و آله بنده و فرستاده من است ، او را به رحمت خويش داخل بهشت خواهم كرد.(18)
بهشت جاى يكتا پرستان است
حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند:
چون روز قيامت شود، خداوند تبارك و تعالى امر مى فرمايد كسانى را كه اعمال زشتى داشته اند، بسوى آتش دوزخ ببرند. پس آنان مى گويند: چگونه ما را به آتش مى افكنى در حالى كه ما تو را به يگانگى شناخته ايم و اقرار به توحيد كرديم ؟
آنگاه خداوند مى فرمايد:
اى ملائكه من ! به عزّت و جلالم سوگند كه هيچ موجودى را نيافريدم كه در نزد من بهتر از كسانى باشد كه اقرار به يكتايى من دارند چه جز من خدايى نيست . و بر من حق است كه يكتاپرستان را به آتش نسوزانم ؛ بندگانم را به بهشت داخل كنيد.(19)
خداوند كودكان را دوست دارد
عَنْ أَبِى عَبْدِاللَّهِ عليه السلام قَالَ قَالَ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ عليه السلام :
(يَا رَبِّ أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَكَ فَقَالَ حُبُّ الْأَطْفَالِ فَإِنَّ فِطْرَتَهُمْ عَلَى تَوْحِيدِي فَإِنْ أُمِتْهُمْ أُدْخِلْهُمْ بِرَحْمَتِي جَنَّتِي ).
موسى بن عمران در مناجات خود به خداوند عرض كرد:
پروردگارا! كدام عمل نزد تو افضل است ؟
فرمود: دوست داشتن اطفال ، چه من آنها را بر فطرت توحيدى آفريدم ؛
و اگر آنها را بميرانم به لطف و رحمت خود آنها را داخل بهشت مى كنم .(20)
صداى تو بر من مخفى نيست
آنگاه كه حضرت داود عليه السلام به حج آمد چون به عرفات حاضر شد و كثرت مردم را در عرفات مشاهده كرد، بالاى كوه رفت و تنها مشغول دعا و راز و نياز شد.
چون از مناسك حج فارغ شد، جبرئيل به نزد او آمد و گفت :
اى داود! پروردگارت مى فرمايد: چرا بالاى كوه رفتى ؟ آيا گمان كردى كه صدائى به سبب صداى ديگر بر من مخفى مى گردد؟
سپس جبرئيل داود را به سوى (جدّه ) و از آنجا او را به دريا بُرد تا رسيد به سنگى و آن را شكافت ، ناگاه در آن سنگ كرمى ظاهر شد، آنگاه جبرئيل گفت : اى داود! پروردگارت مى فرمايد كه :
صداى اين كرم را در ميان اين سنگ در قعر اين دريا مى شنوم و غافل نيستم ، تو گمان كردى كه صداهاى بسيار، مانع شنيدن صداى تو مى شود؟(21)
به قضاى من راضى باشيد
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام : قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ:
(عَبْدِيَ الْمُؤْمِنَ لَا أَصْرِفُهُ فِي شَيْءٍ إِلَّا جَعَلْتُهُ خَيْراً لَهُ فَلْيَرْضَ بِقَضَائِي وَ لْيَصْبِرْ عَلَى بَلَائِي وَ لْيَشْكُرْ نَعْمَائِي أَكْتُبْهُ يَا مُحَمَّدُ مِنَ الصِّدِّيقِينَ عِنْدِي ).
خداى عزّوجلّ فرمايد:
بنده مؤ منم را به هر سو بگردانم ، برايش خير است .
پس بايد به قضاء من راضى باشد و بر بلاى من صبر كند و نعمتهايم را سپاس گذارد؛ تا او را - اى محمد - در زمره صديقين نزد خود ثبت كنم .(22)
صلاح بنده ام را بهتر مى دانم
عَنْ أَبِى عَبْدِاللَّهِ عليه السلام :
ُعَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ عليه السلام يَا مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ مَا خَلَقْتُ خَلْقاً أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ فَإِنِّي إِنَّمَا أَبْتَلِيهِ لِمَا هُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ أُعَافِيهِ لِمَا هُوَ خَيْرٌ لَهُ ... ).
در ضمن آنچه خداى عزّوجلّ به موسى بن عمران عليه السلام وحى كرد اين بود كه :
اى موسى ! مخلوقى كه نزدم محبوبتر از بنده مؤ من باشد نيافريدم .
من او را به آنچه براى او خير است مبتلا مى كنم و به آنچه برايش خير است عافيت دهم و من به آن چه كه بنده ام را اصلاح كند داناترم .
پس او بايد بر بلايم صبر كرده و نعمتهايم را شكر كند و به قضايم راضى باشد. زمانى كه به رضاى من عمل كند و امرم را اطاعت نمايد او را در زمره صديقين نزد خود نويسم .(23)
خوشنودى خداوند
و فى أ خبار موسى عليه السلام :
(أ نهم قالوا اسأ ل لنا ربك أ مرا إ ذا نحن فعلناه يرضى به عنا فأ وحى الله تعالى إ ليه قل لهم يرضون عنى حتى أ رضى عنهم ).
در اخبار موسى صلى الله عليه و آله آمده است كه بنى اسرائيل به او گفتند:
از خدايت امرى را درخواست كن كه ما آن را انجام دهيم و بدان وسيله خداوند از ما خوشنود شود.
خطاب رسيد كه :
به ايشان بگو شرط رضايت من از شما اين است كه شما از من خشنود باشيد تا من از شما خشنود شوم .(24)
نگران احوال دختران خود نباشيد
(... يا محمد هذه أ نبتها من هذا المكان الا رفع لا غذو منها بنات المؤ منين من أ متك و بنيهم فقل لا باء البنات لا تضيقن صدوركم على فاقتهن فإ نى كما خلقتهن أ رزقهن ).
حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
در شب معراج چون به سدرة المنتهى رسيدم ، ديدم از بعضى از شاخه هاى آن پستان آويخته شده ، از تعداد ديگر شير مى ريخت و از بعضى از شاخه عسل ، از تعدادى ديگر روغن ، از بعضى چيزى شبيه آرد گندم سفيد، و از شاخه اى لباسها و از بعضى ديگر ميوه سدر، پس در خاطر خود گفتم :
اينها در كجا قرار مى گيرند؟ و در آن هنگام جبرئيل با من نبود كه از او سئوال كنم ، زيرا كه او در مرتبه خود ماند و من از درجه او بالاتر رفتم ، آنگاه حقتعالى مرا ندا كرد:
اى محمّد! اينها را در اين مكان بلند رويانيدم كه غذاى دختران و پسران مؤ منين از امّت تو باشد. به پدران دخترها بگو كه : براى پريشانى احوال دختران خود دلتنگ نباشيد، زيرا همانطور كه ايشان را آفريدم ، ايشان را روزى دهم .(25)
روزىِ تو مى رسد
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى :
(يَا ابْنَ آدَمَ! فِى كُلِّ يَوْمٍ تُؤْتَى بِرِزْقِكَ وَ أَنْتَ تَحْزَنُ وَ يَنْقُصُ مِنْ عُمُرِكَ وَ أَنْتَ لَا تَحْزَنُ تَطْلُبُ مَا يُطْغِيكَ وَ عِنْدَكَ مَا يَكْفِيكَ).
خداى تعالى مى فرمايد:
اى فرزند آدم ! رزق و روزى هر روزى كه بر تو مى گذرد، برتو مى رسد، و تو براى روزيت دلتنگ و غمگينى ولى عمر تو مى گذرد و تو غصه اى ندارى .
هر مقدار از روزى كه به تو مى رسد، تو را كفايت مى كند ولى تو بيشتر مى خواهى كه موجب طغيان و سركشى تو مى شود.(26)
درمانده نخواهم شد
و فى الوحى القديم :
(يا ابن آدم ! خلقتك من تراب ، ثمّ من نطفة فلم أ عى بخلقك اءويعيينى رغيف أ سوقه إ ليك فى حينه ).
در وحى قديم آمده است كه :
اى پسر آدم ! در ابتدا تو را از خاك آفريدم و پس از آن از نطفه و در خلقت تو درمانده نشدم .
آيا در رساندن نانى كه بايد در وقت خودش به تو برسانم ، درمانده شدم ؟(27)
شكايت ترا نزد فرشتگانم نمى كنم
أ وحى الله إ لى عزير عليه السلام :
(يا عزير إ ذا وقعت فى معصية فلا تنظر إ لى صغرها و لكن انظر من عصيت و إ ذا أ وتيت رزقا منى فلا تنظر إ لى قلته و لكن انظر إ لى من أ هداه و إ ذا نزلت بك بلية فلا تشك إ لى خلقى كما لا أ شكوك إ لى ملائكتى عند صعود مساويك و فضائحك ).
خداوند تعالى به عزير عليه السلام وحى فرستاد كه :
يا عزير! هرگاه مرتكب معصيتى شدى به كوچكى گناه نگاه نكن ولكن ببين نافرمانى و معصيت چه كسى را انجام داده اى .
و آنگاه كه از جانب من روزيت مى رسد به كمى آن ننگر، بلكه ببين از جانب چه مقامى برايت رسيده است .
و هرگاه كه گرفتارى برايت پيش آمد شكايت آن را نزد بندگانم مبر، همانگونه كه وقتى بديها و زشتى هاى تو بالا مى آيد، من شكايت تو را نزد فرشتگانم نمى كنم .(28)
هرگاه شرمگين گردد من او را بيامرزم
عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ:
َا دَاوُدُ إِنَّ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنَ إِذَا أَذْنَبَ ذَنْباً ثُمَّ رَجَعَ وَ تَابَ مِنْ ذَلِكَ الذَّنْبِ وَ اسْتَحْيَا مِنِّي عِنْدَ ذِكْرِهِ غَفَرْتُ لَهُ وَ أَنْسَيْتُهُ الْحَفَظَةَ وَ أَبْدَلْتُهُ الْحَسَنَةَ وَ لَا أُبَالِي وَ أَنَا أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ).
خداوند به داود عليه السلام وحى فرستاد كه :
اى داود! هرگاه ، از بنده مؤ من من گناهى سرزند و سپس از آن توبه نمايد، و چون به يادش آيد از من شرمگين گردد، من او را بيامرزم .
و آن گناه را از خاطر فرشتگان محو مى نمايم . و به نيكى و ثواب بدل مى كنم ، و پروايى ندارم ، و من مهربانترين مهربانانم .(29)
شرط آمرزش
دِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عليه السلام عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عَنْ جَبْرَئِيلَ عليه السلام قَالَ: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: (مَنْ أَذْنَبَ ذَنْباً صَغِيراً كَانَ أَوْ كَبِيراً وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ أَنَّ لِى أَنْ أُعَذِّبَهُ أَوْ أَعْفُوَ عَنْهُ لَا غَفَرْتُ لَهُ ذَلِكَ الذَّنْبَ أَبَداً وَ مَنْ أَذْنَبَ ذَنْباً صَغِيراً كَانَ أَوْ كَبِيراً وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّ لِى أَنْ أُعَذِّبَهُ أَوْ أَعْفُوَ عَنْهُ عَفَوْتُ عَنْهُ)
امام صادق عليه السلام ، از پدر گرامى اش و او از پدرانش عليهم السلام ، و آنها از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل نمودند كه :
خداى عزّوجلّ فرمايد:
هر كه گناهى بزرگ و يا كوچك مرتكب شود و در نظر نگيرد كه من مى توانم او را عذاب كنم و يا از او در گذرم ، هرگز او را نمى بخشم . و هر كه گناهى مرتكب شود و بداند كه من مى توانم او را عذاب كنم و يا ببخشم ، از او در مى گذرم .(30)
لغزشهايت را محو مى كنم
و روى أ ن اللّه تعالى يقول :
(عبدى إ نك إ ذا استحيت منى أ نسيت الناس عيوبك و بقاع الا رض ذنوبك و محوت من الكتاب زلاتك و لا أ ناقشك الحساب يوم القيامة ).
خداى تعالى مى فرمايد:
بنده من ! هرگاه از من شرم كنى ، عيب هاى تو را از مردم مى پوشانم ، گناهان و لغزشهايت را از نامه عملت محو مى كنم . و در قيامت ، هنگام بازجوئى ، بر تو سخت نگيرم .(31)
سبقت عفو خداوند بر غضب او
و روى أ ن الله سبحانه قال لموسى حين أ رسله إ لى فرعون :
(يتوعده و أ خبره أ نى إ لى العفو و المغفرة أ سرع منى إ لى الغضب و العقوبة ).عدة الداعى : ص 145 .
خداوند سبحان وقتى كه موسى را به سوى فرعون مى فرستاد به او فرمود كه او را بترسان ، و باخبر كن كه عفو و آمرزش من بر غضبم ، سبقت مى گيرد.
خداوند حق خود را مى بخشد
عن النبى صلى الله عليه و آله قال ينادى مناد يوم القيامة تحت العرش :
(يا أ مة محمد ما كان لى قبلكم فقد وهبته لكم و قد بقيت التبعات بينكم فتواهبوا و ادخلوا الجنة برحمتى ).
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمايد:
روز قيامت منادى از جانب پروردگار ندا دهد:
اى امت محمد! آنچه از من نزد شما است آن را به شما بخشيدم . و باقى مانده حقوقى كه شما بر همديگر داريد به هم ببخشيد و به رحمت من داخل بهشت شويد.(32)
اگر تسليم خواسته خدا نشوى به خواسته خودنرسى
قال أ ميرالمؤ منين عليه السلام :
أ وحى الله تعالى إ لى داود:
(يا داود تريد و أ ريد و لا يكون إ لا ما أ ريد فإ ن أ سلمت لما أ ريد أ عطيتك ما تريد و إ ن لم تسلم لما أ ريد أ تعبتك فيما تريد ثم لا يكون إ لا ما أ ريد).
حضرت اميرمؤ منان على عليه السلام فرمود:
خداوند به حضرت داود عليه السلام وحى فرستاد كه :
اى داود! تو چيزى طلب مى كنى و من هم و آنچه خواسته من است ، مى شود. پس اگر تسليم خواسته من شوى آنچه را كه تو طلبيده اى ، به تو ارزانى خواهم كرد. و اگر تسليم خواسته من نشوى تو را در رسيدن به آنچه كه خواسته اى به رنج و تعب مى اندازم و سپس آن مى شود كه من خواسته ام .(33)
ترديد خداوند در مرگ مؤ من
حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
خداى تعالى مى فرمايد:
در كارهايى كه انجامش تنها به دست من است ، مردد نشدم مگر ترديدى كه در مرگ بنده مؤ منم دارم ، من ديدار او را دوست دارم و او مرگ را نمى خواهد، پس مرگ را از او مى گردانم و مؤ من به درگاهم دعا مى كند و من اجابتش مى كنم در چيزى كه خير اوست .
و اگر در دنيا جز يك مؤ من باقى نماند، بواسطه او از همه مخلوقاتم ، بى نيازم . و از ايمان او آنچنان اُنسى برايش مى سازم كه محتاج نباشد از ترس به كسى پناه برد.(34)
او را مى بخشم زيرا دوستش دارم
قال الصادق عليه السلام : (قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ:
نِينَ لَيُذْنِبُ الذَّنْبَ الْعَظِيمَ مِمَّا يَسْتَوْجِبُ بِهِ عُقُوبَتِي فِي الدُّنْيَا وَ الا خِرَةِ فَأَنْظُرُ لَهُ فِيمَا فِيهِ صَلَاحُهُ فِي آخِرَتِهِ فَأُعَجِّلُ لَهُ الْعُقُوبَةَ عَلَيْهِ فِي الدُّنْيَا لِأُجَازِيَهُ بِذَلِكَ الذَّنْبِ وَ أُقَدِّرُ تْرُكُهُ عَلَيْهِ مَوْقُوفاً غَيْرَ مُمْضًى وَ لِى فِى إِمْضَائِهِ الْمَشِيئَةُ وَ مَا يَعْلَمُ عَبْدِى بِهِ فَأَتَرَدَّدُ فِى ذَلِكَ مِرَاراً عَلَى إِمْضَائِهِ ثُمَّ أُمْسِكُ عَنْهُ فَلَا أُمْضِيهِ كَرَاهَةً لِمَسَاءَتِهِ وَ حَيْداً عَنْ إِدْخَالَِحَبَّةً لِمُكَافَاتِهِ لِكَثِيرِ نَوَافِلِهِ الَّتِى يَتَقَرَّبُ بِهَا إِلَيَّ فِي لَيْلِهِ وَ نَهَارِهِ فَأَصْرِفُ ذَلِكَ الْبَلَاءَ عَنْهُ وَ قَدْ قَدَّرْتُهُ وَ قَضَيْتُهُ وَ تَرَكْتُهُ مَوْقُوفاً وَ لِي فِي إِمْضَائِهِ الْمَشِيئَةُ ثُمَّ أَكْتُبُ لَهُ عَظِيمَ أَجْرِ نُزُولِ ذَلِكَ الْبَلَاءِ وَ أَدَّخِرُهُ وَ أُوَفِّرُ لَهُ أَجْرَهُ وَ لَمْ يَشْعُرْ بِهِ وَ لَمْ يَصِلْ إِلَيْهِ أَذَاهُ وَ أَنَا اللَّهُ الْكَرِيمُ الرَّءُوفُ الرَّحِيمُ).
امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند متعال مى فرمايد:
همانا، بنده اى از بندگان مؤ من ، گناهى بزرگ مرتكب مى شود كه مستوجب كيفر و عقوبت در دنيا و آخرت است . من آنچه صلاح آخرت اوست را در نظر مى گيرم و عقوبت گناه او را در دنيا قرار مى دهم .
با توجّه به ميزان گناه او، كيفر تعيين كرده و بدان حكم مى كنم ولى آن را جارى نمى سازم و اجرايش را به مشيّت خود وا مى گذارم ولى بنده ام اين مطلب را نمى داند و بارها اجراى آن را به تأ خير مى اندازم چون راضى به ناراحتى بنده ام نيستم و از ايجاد كدورت براى او دورى مى كنم .
من با گذشت و ناديده گرفتن گناه او، بر او منّت نهاده و او را مى بخشم زيرا دوست دارم كه به نمازهاى نافله او كه در شب و به واسطه آنها به من تقرب مى جويد، پاداش دهم .
پس بلاها را از او دور مى گردانم و با اينكه به كيفرش حكم كرده بودم ، آن را متوقّف كرده و اجراى آن بستگى به مشيت من دارد.
و آنگاه به اين هم بسنده نكرده و اجر بزرگ نزول اين بلائى كه از سر او گذشت را برايش مى نويسم و ذخيره مى كنم . و مزدش را نيز زياد مى كنم با اينكه خودش آگاه نيست چون آزار آن بلا به او نرسيده و منم آن خداوند كريم و مهربان و رحيم .(35)
خداوند چه مقدار بنده اش را دوست دارد؟
كُتُبِهِ الْمُنْزَلَةِ أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِى فَلْيَظُنَّ بِى مَا شَاءَ وَ أَنَا مَعَ عَبْدِى إِذَا ذَكَرَنِى فَمَنْ ذَكَرَنِى فِى نَفْسِهِ ذَكَرْتُهُ فِى نَفْسِى وَ مَنْ ذَكَرَنِى فِى مَلَإٍ ذَكَرْتُهُ فِى مَلَإٍ خَيْرٍ مِنْهُ وَ مَنْ تَقَرَّبَ إِلَيَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ ذِرَاعاً وَ مَنْ تَقَرَّبَ إِلَيَّ ذِرَاعاً تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ بَاعاً ... )
خداى باعزت و جلال فرمايد:
ملاقات بنده اى را كه دوست دارد با من ديدار كند، دوست دارم . هر گاه او در نزد خود مرا ياد كند، من نيز در نزد خود او را ياد مى كنم . و هر گاه در جمعى مرا ياد كند من نيز او را بهتر و زيباتر در ميان گروهى ياد مى كنم .
او هرگاه به اندازه وجبى به من نزديك شود من به او به اندازه ذراع (36) نزديك مى شوم و اگر ذراعى به من تقرب جويد به اندازه باع (37) به او نزديك مى شوم .(38)
خداوند فرمود: من ويژه دوستانم هستم
روى الحسن بن أ بى الحسن الديلمى عن وهب بن منبه ، قال :
(أ وحى الله إ لى داود عليه السلام يا داود من أ حب حبيبا صدق قوله و من رضى بحبيب رضى فعله و من وثق بحبيب اعتمد عليه و من اشتاق إ لى حبيب جد فى السير إ ليه يا داود ذكرى للذاكرين و جنتى للمطيعين و حبى للمشتاقين و أ نا خاصة للمحبين ).
خداى تعالى به داود عليه السلام وحى فرستاد كه :
اى داود! كسى كه دوستش را دوست مى دارد، گفتارش را تصديق مى كند و اگر از او راضى باشد، كردارش را نيز تأ ييد مى كند. و با اطمينان به دوست ، اعتماد به او پيدا مى كند و اگر اشتياق به او داشته باشد ، جهد و تلاش مى كند كه به او برسد.
اى داود! ياد و ذكر من براى ذاكرين من است و بهشتم براى اطاعت كنندگان و عشق و محبتم براى مشتاقين و دلباختگانم و من ويژه دوستانم هستم .(39)
نمى خواهم بندگانم را هلاك كنم
چون حضرت نوح عليه السلام از خداوند براى قوم خود تقاضاى نزول عذاب كرد، خداوند روح الامين را با هفت دانه هسته خرما فرستاد و گفت اى پيامبر خدا! حق تعالى مى فرمايد:
اين جماعت ، آفريده هاى من و بندگان منند، و ايشان را به صاعقه اى از صاعقه هاى خود هلاك نمى كنم ، مگر بعد از تأ كيد دعوت و آنگاه كه حجت بر من تمام شود، پس برگرد به سوى دعوت قوم خود كه من تو را بر آن ثواب مى دهم .
و اين هسته هاى خرما را در زمين بكار كه چون اينها برويند و كامل شوند و به بار آيند براى تو فرج و خلاص خواهد بود پس به مؤ منانى كه تابع تو هستند به اين موضوع بشارت بده .
و چون درختان روئيدند و به ميوه رسيدند، و ميوه هايشان رنگين شد، بعد از زمان بسيارى ، نوح از خداوند خواست كه وعده را به عمل آورد، خداوند به او امر فرمود كه :
هسته هاى خرماى اين درختان را بار ديگر بكارد، و صبر را پيشه كند و در تبليغ رسالت و اتمام حجت بر قوم خود سعى و كوشش كند. چون اين خبر به پيروان نوح رسيد سيصد نفر از ايشان مرتد شدند و گفتند اگر آنچه نوح دعا مى كرد حق مى بود، در وعده پروردگارش تخلف نمى شد. و پيوسته حق تعالى در هر مرتبه كه ميوه درختان مى رسيد امر مى كرد دانه آنها را بكارد تا هفت مرتبه ، و در هر مرتبه اى گروهى از آنها كه به نوح ايمان آورده بودند مرتد شدند، تا آن كه هفتاد و چند نفر باقى ماندند و در اين وقت به نوح وحى فرمود كه :
اى نوح ! در اين زمان براى ديده تو، صبح نورانى حق از شب ظلمانى باطل ، هويدا شد و حق ظاهر گرديد و كدورتها بواسطه ظاهر شدن پرتوهايى كه طينت آنها ناپاك بود، از بين رفت . و اگر من كافران را هلاك مى كردم و مرتدها را باقى مى گذاشتم در حقيقت به وعده اى كه (به مؤ منان خالص و آنان كه به ريسمان پيامبر صلى الله عليه و آله چنگ زده بودند) داده بودم ، وفا ننموده بودم .
من وعده كرده بودم كه ايشان را در روى زمين خليفه و جانشين متمكن در دين گردانم و ترسشان را به ايمنى مبدل كنم تا بوسيله برطرف شدن شك از دلهايشان ، بندگيشان براى من خالص ‍ شود.
پس چگونه خليفه شدن و متمكن ساختن و تبديل ترس و خوف به امن از طرف من بر آنها مسير مى شد در حالى كه من به ضعف ايمان و يقين و بدى طينت و زشتى پنهان آنان كه مرتد شدند، آگاه بودم و اين نبود مگر نتيجه نفاق آنان و اين ريشه گمراهيشان بود.
... پس اى نوح ! وقت آن رسيده كه كشتى را در حضور ما بسازى و به دستور ما مشغول شوى .(40)
مرا با بندگانم بگذار
از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده كه آن حضرت به ابوجهل فرمود:
اى ابوجهل ! آيا قصه و داستان حضرت ابراهيم خليل را مى دانى ؟ آن گاه كه او را در ملكوت آسمان بالا بردند، خداوند ديدِ چشمان او را چنان قوى گردانيد كه زمين وهرچه بر روى آن بود از ظاهر و پنهان همه را ديد، و در ضمن مشاهده كرد مرد و زنى را كه زنا مى كردند، بر آنها نفرين كرد كه ايشان هلاك شوند و هلاك شدند، بعد از آن ، دو نفر ديگر را چنين ديد، دعا كرد و هر دو هلاك شدند، سپس دو نفر ديگر را بر اين حال ديد، دعا كرد و هر دو مردند و هلاك گرديدند. چون خواست بدو كس ديگر هم نفرين كند حقتعالى وحى فرمود كه :
اى ابراهيم ! دعاى خود را از بندگان و كنيزان من بازدار. همانا منم آمرزنده مهربان ، گناهان بندگان به من ضرر نمى رساند همان طور كه طاعت ايشان نفعى به من نمى رساند، و ايشان را سياست و تربيت نمى كنم به آن كه خشم خود را براى ايشان تدارك كنم چنان كه تو مى كنى .
پس دعاى خود را از بندگان من بازدار، زيرا تو بنده ترساننده بندگان من از عذاب من هستى ، ولى شريك در پادشاهى من نيستى و حافظ و شاهد و نگهبان بر من و بندگان من نيستى .
من با بندگان گناهكار خود يكى از اين سه كار را مى كنم :
1 - يا توبه مى كنند و به سوى من برمى گردند كه توبه ايشان را قبول مى كنم و گناه ايشان را مى آمرزم و عيبهاى ايشان را مى پوشانم .
2 - و يا آن كه عذاب خود را از ايشان باز مى دارم ، براى آن كه مى دانم از پشتهاى ايشان فرزندانى چند مؤ من بيرون خواهد آمد، پس رفق و مدارا مى كنم با پدران كافر و تأ نى مى كنم با مادران كافر وعذاب را از ايشان بر مى دارم تا آن مؤ منان از پشتشان بيرون آيند و آنگاه كه مؤ منان از صلبها و رحمهاى ايشان بيرون آيند و جدا شوند، برايشان عذاب من ، واجب وبلاى من نازل مى شود.
3 - و اگر نه اين باشد و نه آن ، پس آنچه كه من مهيا كرده ام براى ايشان از عذاب خود در آخرت ، از آنچه براى ايشان در دنيا مى خواهى عظيم تر است .
زيرا كه عذاب من براى بندگانم در خور جلال و بزرگوارى من است .
اى ابراهيم ! پس مرا با بندگان خود بگذار كه من مهربانترم به ايشان از تو.
و مرا با ايشان بگذار كه منم جبار بردبار و داناى حكيم ، تدبير مى كنم ايشان را به علم خود. و جارى مى كنم در ايشان قضا و قدر خود را.(41)
اگر فرعون ، خدا را صدا مى زد به فريادش مى رسيد
ابراهيم بن محمد همدانى مى گويد: از حضرت رضا عليه السلام پرسيدم كه به چه علّت خداوند فرعون را غرق كرد و آن را هلاك نمود با اين كه فرعون به خداوند ايمان آورد؟
حضرت فرمود: فرعون وقتى ايمان آورد كه ديگر فايده اى نداشت و كار از كار گذشته بود، و بعلاوه فرعون بعد از آن كه ديد غرق مى شود متوسل به حضرت موسى شد و آن جناب به فرياد او نرسيد.
و وقتى كه حضرت موسى عليه السلام به مقام مناجات رفت به او خطاب شد كه :
اى موسى ! به فرياد فرعون نرسيدى به جهت آن كه تو او را نيافريده بودى ، و به عزّت خودم سوگند اگر به من پناه آورده بود به فرياد او مى رسيدم .(42)
ملاقات دوست
(و فى الخبر المشهور إ ن إ براهيم قال لملك الموت إ ذ جاءه بقبض روحه هل رأ يت خليلا يميت خليله فأ وحى الله تعالى إ ليه هل رأ يت محبا يكره لقاء حبيبه فقال يا ملك الموت الا ن فاقبض و هذا لا نجده إ لا عند من يحب الله بكل قلبه فإ ذا علم أ ن الموت سبب اللقاء انزعج قلبه إ ليه و لم يكن له محبوب غيره حتى يلتفت إ ليه ).
چون خداى تبارك و تعالى خواست روح ابراهيم را بگيرد ملك الموت را فرو فرستاد گفت :
اى ابراهيم ! درود بر تو!
ابراهيم جواب داد و فرمود: اى عزرائيل ! براى ديدار آمدى يا براى مرگ ؟
گفت : براى مرگ ، و بايد اجابت كنى .
ابراهيم گفت : آيا ديدى دوستى ، دوست خود را بميراند؟ ملك الموت برگشت و در برابر خداى تعالى ايستاد و عرض كرد:
معبودا! شنيدى خليل تو ابراهيم چه گفت ؟ خطاب رسيد:
اى عزرائيل ! برو و به او بگو:
دوستى را ديدى كه ملاقات دوست را بد بدارد؟ براستى هر دوستى خواهان ملاقات دوست است .
ابراهيم گفت :
اى عزرائيل ! همين حالا جان مرا بگير.(43)
دوستى و دشمنى براى خدا
خداوند متعال به حضرت موسى بن عمران عليه السلام وحى فرستاد كه : اى موسى ! آيا هرگز عملى از براى من بجاى آورده اى ؟
عرض كرد: پروردگارا! نماز براى تو بجا آورده ام ، و روزه را براى تو گرفته ام و صدقه داده ام و ذكر تو را نموده ام .
خطاب به او شد: اما نمازت ، دليل بر خداپرستى تو است و روزه ، سپر آتش است از براى تو، و صدقه ، سايبان است از برايت در قيامت ، و ياد من نور است از براى تو، پس كدام عمل از براى من به جاى آوردى ؟
موسى عليه السلام عرض كرد: پرودگارا مرا راهنمايى كن بر عملى كه از براى تو باشد.
از طرف خداوند به او خطاب شد:
آيا هرگز با دوستان من دوستى و با دشمنان من دشمنى نموده اى ؟ آنگاه حضرت موسى عليه السلام متوجّه گرديد كه افضل اعمال نزد خداوند دوستى با دوستان خدوند متعال و دشمنى با دشمنان او مى باشد.(44)

 

 

 

منبع: نام كتاب : در حريم عشق

مؤ لف : سيّد عبداللّه حسينى

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:45  توسط سهراب  | 

چند حدیث عزاداری

چهل حدیث عزاداری

آتش عشقِ حسينى
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله :
اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام حَرارَةً فى قُلُوبِ الْمُؤ منينَ لا تَبْرَدُ اَبَداً.
ترجمه :
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
براى شهادت حسين عليه السلام ، حرارت و گرمايى در دلهاى مؤ منان است كه هرگز سرد و خاموش نمى شود.
جامع احاديث الشيعه ، ج 12، ص 556
عاشورا، روز غم
قال الرّضا عليه السّلام :
مَنْ كانَ يَوْمُ عاشورا يَوْمَ مُصيبَتِهِ وَ حُزْنِهِ وَ بُكائِهِ جَعَلَ اللّهُ عَزّوَجَلّ يَوْمَ القيامَةِ يَوْمَ فَرَحِهِ وَ سُرُورِهِ.
ترجمه :
امام رضا عليه السّلام فرمود:
هر كس كه عاشورا، روز مصيبت و اندوه و گريه اش باشد، خداوند روز قيامت را براى او روز
شادى و سرور قرار مى دهد.
لبحارالانوار، ج 44، ص 284
محرّم ، ماه سوگوارى
قال الرّضا عليه السّلام :
انَ اَبى اِذا دَخَلَ شَهْرُ الْمُحَرَّمِ لا يُرى ضاحِكاً وَ كانَتِ الْكِاَّبَةُ تَغْلِبُ عَلَيْهِ حَتّى يَمْضِىَ مِنْهُ عَشْرَةُ اَيّامٍ، فَاِذا كانَ الْيَوْمُ العْاشِرُ كانَ ذلِكَ الْيَوْمُ يَوْمَ مُصيبَتِهِ وَ حُزْنِهِ وَ بُكائِهِ ... .
ترجمه :
امام رضا عليه السّلام فرمود:
هرگاه ماه محرّم فرا مى رسيد، پدرم (موسى بن جعفرعليه السّلام ) ديگر خندان ديده نمى شد و غم و افسردگى بر او غلبه مى يافت تا آن كه ده روز از محرّم مى گذشت ، روز دهم محرّم كه مى شد، آن روز، روز مصيبت و اندوه و گريه پدرم بود.
امالى صدوق ، ص 111
ديده هاى خندان
قالَ رسولُ اللّه صلّى اللّه عليه و آله :
يا فاطِمَةُ! كُلُّ عَيْنٍ باكِيَهٌ يَوْمَ الْقيامَةِ اِلاّ عَيْنٌ بَكَتْ عَلى مُصابِ الْحُسَينِ فَاِنِّها ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ بِنَعيمِ الْجَنّةِ.
ترجمه :
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
فاطمه جان !روز قيامت هر چشمى گريان است ؛ مگر چشمى كه در مصيبت و عزاى حسين گريسته باشد، كه آن چشم در قيامت خندان است و به نعمتهاى بهشتى مژده داده مى شود.
بحارالانوار، ج 44، ص 293
سالگرد سوگ حسين عليه السّلام
عَنِ الصّادق عليه السّلام :
نيحَ عَلَى الْحُسَينِ بْنِ عَلي سَنَةً فى كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ وَ ثلاثَ سِنينَ مِنَ الْيَوْمِ الَّذى اُصيبَ فيهِ.
ترجمه :
حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
يك سال تمام ، هر شب و روز بر حسين بن على عليه السّلام نوحه خوانى شد و سه سال ، در روز شهادتش سوگوارى برپا گشت .
بحارالانوار، ج 79، ص 102
بودجه عزادارى
قالَ الصّادق عليه السّلام :
قالَ لى اَبى : يا جَعْفَرُ! اَوْقِفْ لى مِنْ مالى كَذا وكذا النّوادِبَ تَنْدُبُنى عَشْرَ سِنينَ بِمنى اَيّامَ مِنى .
ترجمه :
امام صادق عليه السّلام مى فرمايد:
پدرم امام باقر عليه السّلام به من فرمود:
اى جعفر! از مال خودم فلان مقدار وقف نوحه خوانان كن كه به مدّت ده سال در (منا) در ايام حجّ، بر من نوحه خوانى و سوگوارى كنند.
بحارالانوار، ج 46، ص 220
نوحه خوانى سنّتى
عَن اَبى هارونَ المكفوفِ قال :
ترجمه :
دَخَلْتُ عَلى ابى عَبْدِاللّه عليه السّلام فَقالَ لى : اَنْشِدْنى ، فَاءَنْشَدْتُهُ فَقالَ: لا، كَما تُنْشِدوُنَ وَ كَما تَرْثيهِ عِنْدَ قَبْرِه ...
ابو هارون مكفوف مى گويد:
خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيدم . امام به من فرمود: (برايم شعر بخوان ). پس برايش اشعارى خواندم . فرمود: اينطور نه ، همان طور كه (براى خودتان ) شعرخوانى مى كنيد و همانگونه كه نزد قبر حضرت سيدالشهدا مرثيه مى خوانى .
بحارالانوار، ج 44، ص 287
پاداش شعر گفتن براى حسين عليه السّلام
قال الصّادق عليه السّلام :
ما مِنْ اَحَدٍ قالَ فى الحُسَينِ شِعْراً فَبَكى وَ اَبكْى بِهِ اِلاّ اَوْجَبَ اللّهُ لَهُ الْجَنّةً وَ غَفَرَ لَهُ.
ترجمه :
امام صادق عليه السّلام به جعفربن عفان فرمود:
هيچ كس نيست كه درباره حسين عليه السّلام شعرى بسرايد و بگريد و با آن بگرياند مگر آن كه خداوند، بهشت را بر او واجب مى كند و او را مى آمرزد.
رجال شيخ طوسى ، ص 289
سرودن براى اهل بيت عليهم السّلام
قال الصّادق عليه السّلام :
مَنْ قالَ فينا بَيْتَ شِعْرٍ بَنَى اللّهُ لَهُ بَيْتاً فىِ الْجَنَّةِ.
ترجمه :
امام صادق عليه السّلام فرمود:
هركس در راه ما و براى ما يك بيت شعر بسرايد، خداوند براى او خانه اى در بهشت ، بنا مى كند.
وسائل الشيعه ، ج 10، ص 467
اصحاب مدح و مرثيه
قال الصّادق عليه السّلام :
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى جَعَلَ فىِ النّاسِ مَنْ يَفِدُ اِلَيْنا وَ يَمْدَحُنا وَ يَرْثى لَنا.
ترجمه :
امام صادق عليه السّلام فرمود:
خدا را سپاس كه در ميان مردم ، كسانى را قرار داد كه به سوى ما مى آيند و بر ما وارد مى شوند و ما را مدح و مرثيه مى گويند.
وسائل الشيعه ، ج 10، ص 469
شعر خوانى در ايّام عزا
قالَ الرّضا عليه السّلام :
يا دِعْبِلُ! اُحِبُّ اَنْ تُنْشِدَنى شِعْراً فَاِنَّ هذِهِ الا يّامَ اَيّامُ حُزْنٍ كانتْ عَلَينا اَهْلِ الْبَيْتِعليهم السّلام .
ترجمه :
امام رضا عليه السّلام به دعبل (شاعر اهل بيت ) فرمود.
اى دعبل ! دوست دارم كه برايم شعرى بسرايى و بخوانى ، چرا كه اين روزها (ايام عاشورا) روز اندوه و غمى است كه بر ما خاندان رفته است .
جامع احاديث الشيعه ، ج 12، ص 567
مرثيه ، نصرت اهل بيت عليهم السّلام
عَن الرّضا عليه السّلام :
يا دِعبِلُ! اِرْثِ الحُسَيْنَعليه السّلام فَاَنْتَ ناصِرُنا وَ مادِحُنا ما دُمْتَ حَيّاً فَلا تُقصِرْ عَنْ نَصْرِنا مَا اسْتَطَعْتَ.
ترجمه :
امام رضا عليه السّلام فرمود:
اى دعبل ! براى حسين بن على عليه السّلام مرثيه بگو، تو تا زنده اى ، ياور و ستايشگر مايى ، پى تا مى توانى ، از يارى ما كوتاهى مكن .
جامع احاديث الشيعه ، ج 12، ص 567
قال علىُّ عليه السّلام :
اِنَّ اللّهَ ... اِخْتارَ لَنا شيعَةً يَنْصُرُونَنا وَ يَفْرَحُونَ بِفَرَحِنا وَ يَحْزَنُونَ لِحُزْنِنا.
ترجمه :
على عليه السّلام فرمود:
خداوند براى ما، شيعيان و پيروانى برگزيده است كه ما را يارى مى كنند، با خوشحالى ما خوشحال مى شوند و در اندوه و غم ما، محزون مى گردند.
غررالحكم ، ج 1، ص 235
كُشته اشك
قال الحسينُ عليه السّلام :
اَنا قَتيلُ الْعَبْرَةِ
لا يَذْكُرُنى مؤ مِنٌ اِلاّ بَكى .
ترجمه :
حسين بن على عليه السّلام فرمود:
من كُشته اشكم . هيچ مؤ منى مرا ياد نمى كند مگر آنكه (بخاطر مصيبتهايم ) گريه مى كند.
بحارالانوار، ج 44، ص 279
يك قطره اشك
قالَ الحسينُ عليه السّلام :
مَنْ دَمِعَتْ عَيناهُ فينا قَطْرَةً بَوَّاءهُ اللّهُ عَزَّوَجَلّ الجَنَّةَ.
ترجمه :
حسين بن على عليه السّلام فرمود:
چشمان هر كس كه در مصيبتهاى ما قطره اى اشك بريزد، خداوند او را در بهشت جاى مى دهد.
احقاق الحق ، ج 5، ص 523
بهشت ، پاداش عزادارى
قال على بن الحسين السجّاد عليه السّلام :
اَيُّما مُؤ مِنٍ دَمِعَتْ عَيْناهُ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ مَعَه حَتّى يَسيلَ عَلى خَدَّيْهِ بَوَّاءَهُ اللّهُ فىِ الْجَنَّةِ غُرَفاً.
ترجمه :
امام سجّاد عليه السّلام فرمود:
هر مؤ منى كه چشمانش براى كشته شدن حسين بن على عليه السّلام و همراهانش اشكبار شود و اشك بر صورتش جارى گردد، خداوند او را در غرفه هاى بهشتى جاى مى دهد.
ينابيع الموده ، ص 429
به ياد فرزندان فاطمه عليها السّلام
قالَ السجّادُ عليه السّلام :
اِنّى لَمْ اَذْكُرْ مَصْرَعَ بَنى فاطِمَةَ اِلاّ خَنَقَتْنى لِذلِكَ عَبْرَةٌ.
ترجمه :
امام سجاد عليه السّلام فرمود:
من هرگز شهادتِ فرزندان فاطمه عليها السّلام را به ياد نياوردم ، مگر آنكه بخاطر آن ، چشمانم اشكبار گشت .
بحارالانوار، ج 46، ص 109

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:43  توسط سهراب  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:37  توسط سهراب  | 

پند نامه امام على به امام حسن عليه السلام (1) 
اين پندنامه پدرى است به مرگ نزديك و به پيروزى زمانه معترف ، و زندگى از او روى گردانيد و به روزگار گردن نهاده و در سراى در گذشتگان آرميده ، نكوهشگر دنيا و فردا از آن سراى كوچنده به فرزندى آرزومند كه به آرزوها دست نخواهد يافت ، فرزندى رهسپار راه هلاك شدگان و آماج بيماريها و گروگان روزگاران و هدف مصيبتها و برده دنيا و سوداگران غرور(2) و وامدار فنا و اسير مرگ همسوگند اندوه و همنشين غم و همنفس آفات و خاكسار شهوات و جانشين رفتگان .
اما بعد: آنچه من از پشت كردن دنيا و سركشى روزگار و روى آوردن آن جهان به خويش دانستم ، مرا از آن باز داشت كه جز از خويشتن ياد كنم ، جز به كار آن جهان پردازم ، و جز غم خويش تيمار دگرى خورم . آن گاه كه هم خويشتن ، مرا از هم دگران باز داشت و راى مرا بر اين استوار ساخت كه جز به فكر آن جهان نباشم و تكليف مرا روشن ساخت و بر آنم داشت كه كوشا دست به كارى زنم كه بيهودگى را بر آن راه نباشد و فكرت خويش صادقانه به كار برم ، ديدم كه تو پاره اى از من ، كه سراسر وجود منى ، آنسان كه اگر غمى بر دل تو فرود آيد، گويى بر دل من نشسته و اگر مرگ تو را دريابد، گويى مرا دريافته است ، پس ديدم كار تو همچون كار خود من در نظرم بزرگست و كار تو كار منست . از آن رو اين نامه را به تو مى نويسم ، به اين اميد كه - خواه من براى تو زنده مانم يا از اين جهان در گذرم - به آن رفتار كنى و به آن پشتگرم باشى .
اى فرزند گرامى ! به تو اندرز مى دهم كه از خداى بترسى و ملازم فرمان او باشى و دل به ياد او آبادان كنى و رشته پيوند او نگهدارى ، كه اگر چنين كنى ميان تو با خداى ، كدام رشته از آن استوارتر! دل به پند زنده دار و با دل نبستن به دنيا بميران و به باور نيرومند ساز و به خرد بيفروز و به ياد مرگ رام كن و به پذيرفتن فنا وادار و به رنجهاى دنيا بيناساز و از صولت دهر بر حذر دار و از دگرگونيهاى گردش روزان و شبان بيم ده و داستان گذشتگان بر او فروخوان و سرگذشت پيشينيانش يادآور و بر ديار و آثارشان بگذر. پس ‍ بنگر كه چه كردند و از كجا بر شدند و به كجا فرود آمدند و در كجا جاى گزيدند. آن گاه بينى كه از دوستان جدا ماندند و به ديار تنهائى فرود آمدند. آنسان كه تو نيز پس از اندك زمان يكى از آنان خواهى بود. پس سراى بپيراى و آخرت به دنيا مفروش و آنچه ندانى مگوى و از آنچه به آن وظيفه ندارى سخن مران و راهى كه از كجى آن بيمناكى ، مپوى كه باز ايستادن از بيم سرگردانى ، بهتر كه فرو افتادن در ورطه ترس و تباهى . به نيكى فرمان ده تا از نيكان باشى ، مردمان را با دست و زبان از كار نكوهيده بازدار و بكوش تا از زشتكاران جدا باشى . در راه خداى آنسان كه سزاوار اوست ، پيكار جوى و از سرزنش مردمان باك مدار و به هيچ حال در راه حق از غرقه شدن در سختيها مينديش ، دانش دين آموز و در ناگوارها خود را به شكيبائى خوگر ساز، چه نيكو خويى است شكيبايى در راه حق !
كار خويش همه به كردگار رها كن و در هر مهمى خود را به خداى بسپار كه پناهگاهى است بس استوار و نگهبانى بس توانا و مدافعى شكست ناپذير. در دعا و خواهش از پروردگار، اخلاص ورز كه بخشش و محرومى به دست اوست . در طلب خير و عافيت از خداى ، پافشارى ورز. پند من نيك درياب و جانب آن فرو مگذار و از آن روى مگردان كه بهترين سخن آنست كه سود بخشد. بدان در دانشى كه سودى نباشد، خيرى نيست و علمى ككه به حقيقت روى ندارد و به حق راه ننمايد، در آموختن ، آن فايدتى نيست .
هان اى پسر! چون ديدم روزهاى زندگيم بالا گرفته و سستى تن فزونى يافته است ، به وصيت تو شتافتم و از آن پيشى كه مرگ تاختن آورد و زبان از گفتن سخن دل بازماند و انديشه همچون كالبد بفرسايد يا برخى از چيرگيهاى هوس و خواهشهاى نفسانى و فريبندگيهاى دنيا بر دل تو از من پيشى گيرد و تو همچون شترى رمنده و سركش رام نگردى ، پاره اى از پندهاى خويش بر تو فرو خواندم ، چه ، دل نوجوانان همانند زمينى است كه تخمى در آن نيفشانده باشند، از اين رو هر دانه در آن افكنند، پذيراى آن باشد و آن را نيك بپروراند، پس زان پيشتر كه ترا دل سخت گردد و خرد در بند شود، به تاديب تو برخاستم تا پاى استوار به عقيدتى روى آرى كه اهل تجربه ترا از طلب و آزمودن آن بى نياز ساخته اند، پس تو از رنج طلب بى نيازى و از تلاش تجربت رسته . اينك آنچه از طلب و تجربه با دشوارى فراهم آورده ايم ، رايگان در دست تست و آنچه بسا كه در نظر ما تاريك مى نمود. بر تو روشن گرديده است .
اى فرزند گرامى ! چه روزگار به درازى عمر پيشينيان بر من نگذشته است ، اما چندان در كار ايشان نگريسته ام و در اخبارشان انديشيده ام و در آثارشان سير كرده ام كه همچون يكى از آنان شده ام ، بلكه چندان بر امورشان آگاهى يافته ام كه گويى با نخستينشان تا پسينشان زيسته ام . پس در اين سير و تامل ، كردار پاكيزه را از آلوده باز شناختم ، و سود را از زيان در يافتم ، آن گاه براى تو زنده هر كار را برگزيدم و زيباى آن را جستم ، و ناشايسته آن را يكسو نهادم و هر جا پدرى مهربان را بايد تا در كار فرزند نيكو بنگرد نيكو نگريستم و مانند همه پدران مهر انديش كه به كار فرزندان همت مى گمارند، در كار تو همت گماشتم و بارى بر آن شدم تا ترا اين چنين ادب آموزم ، چه تو روى به زندگى دارى و جوانى نوخاسته اى - با دلى پاك و نهادى صافى - و قصد آن كردم كه نخست ، كتاب خداى عزوجل به تو آموزم ، و تاويل آن كتاب و شرايع اسلام و احكام و حلال و حرام آن به تو باز گويم ، و جز اين نياموزم ، اما از آن ترسيدم كه عقايد و آرا - كه مورد اختلاف و اشتباه مردم شده است - ترا نيز مشتبه سازد، پس ، با همه كراهت كه از گفتن آن داشتم ديدم كه نزد من يادآورى آن ، پسنديده تر از آنست كه ترا در حالى رها كنم كه از فرو افتادن در ورطه هلاك بر تو ايمن نباشم . اميدوارم خداى ترا در راه صواب توفيق فرمايد و به راه ميانه رهنمونى كند. اينك ترا به پيروى از اين اندرزها سفارش ‍ مى كنم .
هان اى فرزند! بدان كه بهترين چيز كه از پند من بايد فراگيرى ، پرهيزگارى در راه خداى است ، و بس كردن به آنچه بر تو واجب گردانيده است ، و فرا گرفتن آنچه نياكان نخستين تو و نيكان خاندانت بر آن بوده اند. همانا كه آنان نيز مانند تو از انديشه در كار و درستكارى خويش فروگذار نكردند و از معارف دين هر چه را در اثر تفكر و ژرف انديشى باز شناختند به كار بستند، و از فرا گرفتن هر چه بيرون از وظيفه بود خوددارى كردند.
پس اكنون اگر دل تو، به آنچه ايشان به آن عارف شده بودند، بس تكند و در جستجوى حقيقت افزون طلب باشد، بايد كه به نيروى تفكر درست و تامل و نيك آموزى در پس كسب آن برآيى ، نه كه با فرو افتادن در گرداب شبه ها و غرقه گشتن در ورطه مجادله ها. پس اگر راى تو بر اين شد، نخست از خداى مددخواه و براى كسب توفيق به او روى آور، و آشفتگيهاى ترديد زاى كه شخص را به ناباورى و شبهه در اندازد يا گمراه سازد ، رها كن . پس آن هنگام كه بيقين دانستى دل صفا يافته و فرمانبردار گشته ، و راى كمال پذيرفته و از تفرقه باز آمده ، و خاطر در اين كار جمع گرديده و فكر در نقطه مقصود تمركز يافته است ، بنگر كه در اين پندنامه كه به توضيح بر تو نوشته ام چه مى گويم . اما اگر از آنچه به دل خواهى ، فراهم نيامد و فراغ خاطر و فكر جمع ميسر نشد، هشدار كه همچون شترى كه پيش روى نبيند به سر در نيايى ، و در ورطه ظلمات كه رهايى از آن بسى دشوار است گرفتار نگردى . آن كس كه راه بروشنى نبيند و امور را در هم آميزد، در طلب دين نيست ، و در چنين حال ، درنگ بهتر تا كه رفتن .
اى فرزند ارجمند! در سخنان من نيكو بينديش ، و بدان كه خداوند مرگ ، خداوند زندگى است و آن كه مى آفريند، هم اوست كه مى ميراند، و آن كه نابود مى سازد، هم اوست كه زندگى باز مى گرداند و آن كه به بلا مى آزمايد، هم اوست كه از بلا مى رهاند. اين جهان پاى نگرفت جز به نعمتها و محرومى ها و رنجها و پاداشها و كيفرها به روز رستاخيز، و به ديگر مشيتهاى خدا كه بر آن آگاه نيستى ، پس اگر از رويدادهاى اين جهان دانستن نكته اى بر تو دشوار نمايد، از نادانى خويش دان ، كه نخستين بار كه آفريده شدى ، چيزى از اينهمه بر تو معلوم نبود، سپس بر آن آگاه گرديدى . بسا چيزها كه نمى دانستى و رايت در آن حيران بود و چشم سرگشته ، اما سرانجام به آن عارف شدى ، پس به او پناه بر و در پيشگاه او بندگى كن ، و به سوى او بگراى ، و از او بيم دار كه ترا آفريد و روزى داد و اندامت موزون ساخت .
اى فرزند! بدان كه هيچ رسول صلى الله عليه و آله از خداى خبر نداد، پس ‍ رستگارى خويش را به رهبرى او دلخوش باش .
اينكه نكته اى از اندرز به تو فرو نگذاشتم و تو چندان كه بكوشى آنسان كه من به تو بينايم ، به خويش بينا نخواهى شد.
اى فرزند! بدان كه اگر پروردگار را شريك بودى ، آن شريك رسولان خود به سوى تو مى فرستادى ، و نشانه هاى قدرت و چيرگى او مى ديدى ، و افعال و صفاتش مى شناختى ، اما پروردگار چنان كه ذات خويش را توصيف كرده است ، يكتاست و هيچ كس در ملك با او مخالفت نتواند كرد. او جاويدان است و زوال ناپذير، اول است پيش از همه كائنات ، بى آنكه او را آغاز و بدايت باشد، و آخر است پس از همه موجودات ، بى آنكه او را پايان و نهايت باشد، برتر از آن است كه احاطه دل و ديده ، ربوبيت وى را در يابد.
اكنون كه اينها دانستى ، پس ، آنسان كه چون تويى را با آن مايه اندك و ناچيزى جايگاهت و ناتوانى بسيار و نياز فراوان به پروردگار، سزد كه كنى ، در پى طاعت او باش و از كيفرش بترس و از خشمش بيم دار كه او جز به كار نيكويت فرمان نداد و جز از كردار زشت بازت نداشت .
اى فرزند! همانا كه ترا از دنيا و از حال و زوال و انتقال آن آگاه كردم و از آن جهان و از آنچه براى اهل آن در آنجا آماده شده است ، خبر دادم ، و داستانها بر تو فرو خواندم تا عبرت گيرى و به آن رفتار كنى . داستان آنان كه دنيا را چنانكه بايد بيازمودند، داستان مسافرانى است كه فروكش كردن در منزلى بى برگ و نوا را خوش نداشته باشند و بر آن شوند تا در سرزمينى پر نعمت و ناحيتى سرسبز فرود آيند، پس دشوارى راه و دورى يار و سختى سفر و ناگوارى خوراك بر خود هموار سازند تابه سراى فراخ و نشستنگاه خود در آيند، از اين رو ناسازيهاى راه را رنجى نمى شمارند و انفاق مال را در آن راه زيانى نمى بينند و چيزى را دوستر از آن ندارند كه آنان را به سر منزل نزديك سازد و راه قرار گاهشان كوتاه كند.
و مثل آنان كه به دنيا فريفته شدند، بر مثال گروهى است در منزلى پر نعمت نشسته ، كه نخواهند به وادى بى بركت و قحطى زده مقام گيرند. پس چيزى را ناخوشتر و دشوارتر از آن نمى دانند كه رامشسراى خويش رها كنند و ناگهان به آن پايگاه تهى از نعمت فرود آيند.
اى فرزند عزيز! خود را و دگران را با يك ترازو بسنج . پس ، بردگران آن پسند كه بر خود مى پسندى و چيزى را كه بر خود ناروا مى دانى ، بر دگران نيز ناروا دان ، و آنسان كه نمى خواهى بر تو ستم كنند، بر كسى ستم مكن ، و چنانكه از مردمان چشم نيكى دارى نيكى كن ، كارى را كه از ديگران زشت مى دانى ، از خود نيز زشت دان و رفتارى كه چون با ديگران كنى ، خشنود گردى ، چون با تو كنند. به آن خشنود باش . آنچه ندانى - هر چند اندك دانى - مگوى (3)
آنچه نمى پسندى كه درباره تو چنان گويند، درباره ديگران بر زبان مياور. بدان كه خودپسندى خلاف صوابست و آفت خرد. سختكوش باش (4)
و گنجورى دگران مكن (5) و چون به حقيقت رهنمون شدى - چندان كه مى توان - در پيشگاه پروردگار فروتنى ورز. آگاه باش كه راهى در پيش دارى به مسافت دور و به سختى دشوار، و در پيمودن آن راه از كردار پسنديده و توشه اى چندان ، كه ترا سبكبار به منزل رساند، بى نياز نيستى ، پس خويشتن را گرانبار مساز كه آن ، مايه گرانى و ناسازى سرانجام تو گردد، و اگر از تنگدستان كسى يافتى به تو بازگرداند، غنيمت شمار و آن بار بر پشت او نه ، و اگر توانى بر آن بيفزاى كه بسا او را بجوئى و نيابى . اگر كسى از تو وام خواست توانگرى بودى ، غنيمت دان ،تا در روزگار تنگدستى آن وام به تو باز گرداند.
هشدار كه فرازى دشوار نورد در پيش دارى ، كه آنجا سبكبار را حال خوشتر از گرانبار، و دير جنبنده را حال زشتر از شتابنده . در نشيب آن فراز همانا كه يا به بهشت فرود آيى يا به دوزخ ، پس پيش از فرود آمدن ، با كردار پسنديده ، مايه آسايش و برگ عيش آنجا فرست و سراى ، آماده و دلنشين ساز، چه ، پس از مرگ نه مى توانى خشنودى خداى فراهم آورد، نه مى توانى به دنيا بازگشت .
آگاه باش آن كه گنجينه هاى آسمانها و زمين در دست اوست ، به تو رخصت دعا داد و اجابت آن را كفالت كرد و ترا بفرمود كه دست نياز به سوى او بردارى تا نيازت بر آورد، و از وى طلب رحمت كنى تا بر تو رحمت كند، و ميان تو با خويشت هيچ كس را حجاب نكرد و ترا به كسى وا نگذاشت تا نزد او از تو شفاعت كند، از ينت باز نداشت كه اگر بد كردى ، در توبه كوبى ، و در خشم بر تو شتاب نورزيد، و از بازگشت تو به سوى خود سرزشنت نكرد، و از آنجا كه سزاوار رسوائى بودى ، رسوات نساخت و قبول توبه بر تو سخت نگرفت ، و به سبب گناه با تو مناقشه نكرد و از رحمت خويش ‍ نوميدت نفرمود، و در توبه بر تو نيست ، بلكه توبه ات را كارى نيكو دانست ، و گناهت را يك ، و كار نيكوت را ده به شمار آورد. در توبه و باب طلب خشنودى خويش بر تو گشود. هنگامى كه او را بخوانى نداى تو مى شنود و چون با او به نهان راز گويى ، گفتگوى نهانت مى داند. نياز خود بر او عرضه مى دارى و از حال دل پرده بر مى گيرى و درد دل با او در ميان مى نهى و از غمها شكوه مى كنى و ازو غمزدايى مى طلبى و در كارها مدد مى جويى و از گنجينه هاى رحمت او، از فزونى زندگى و سلامت تن و فراخى روزى ، آن مى خواهى كه هيچ كس جز او به بخشيدن آن توانا نيست . آن گاه كليد خزانه هاى خود از آنچه طلب آن را رخصت فرموده است ، به تو سپرده ، تا هرگاه اراده كنى به نيايش درهاى نعمت او بر خويشتن بگشايى و باران احسان او پياپى بر خود ببارانى . پس مباد كه درنگ در اجابت دعا، ترا از رحمت او نااميد گرداند كه همانا عطيه به ميزان نيت است . بسا كه درنگ در اجابت دعا، خواهنده را پاداشى بزرگتر، و آرزومند را بخششى بيشتر باشد. بسا چيزى كه بخواهى و به آن دست نيابى ، اما دير يا زود، بهتر از آن نصيب افتد يا بلائى از تو بگرداند، و بسا كه چيزى طلب كنى كه اگر به آن رسى دينت تباه گردد، پس در پى آن باش كه جمال باقى دارد و گرفتارى آن گريبانت نگردد. مال ترا نپايد و تو مال را نپايى .
اى فرزند دلبند! بدان كه ترا بهر آن جهان آفريده اند نه اين جهان ، و براى گذشتن آورده اند نه نشستن ، و براى مرگ و نه جاويد زيستن . تو در سرايى هستى كه خانه كوچ است و توشه اندوزى و جاى ناكامى و گذرگاه آن جهنمى . همانا كه مرگ در پى تست و تو طعمه مرگى ، و هيچ گريزنده از آن به سلامت نرست و و از دست هيچ جوينده به در نرفت و جوينده ناچار به آن رسيد. پس برحذر باش كه مرگ ، آن گاه كه سرگرم گناهى و به خود مى گويى توبه خواهم كرد، به سراغت آيد، و ميان تو با توبه جدايى افكند كه خويشتن به دست خود تباه ساخته باشى .
بيان مرگ  
اى فرزند نازنين ! بسيار به ياد مرگ باش و به ياد ناگهان تاختن آن ، و به ياد آنچه پس از مرگ به آن در مى رسى ، تا چون بر تو در آيد با همه نيرو آماده باشى ، و چنان كه بايد كمربسته ، نه كه ناگهان فرا رسد و بر تو چيره گردد. مباد كه از آرامش و دلبستگى اهل دنيا به دنيا، و از ددمنشى آنان به يكديگر در برابر مردار اين جهان فريفته گردى ، كه خداى ترا بر فريب دنيا آگاه گردانيده ، دنيا نيز حال فناى خويش بر تو فرو خوانده و ناسازيهاى خود بر تو آشكار ساخته است . دنيا پرستان سگانى خروشانند، و درندگانى با شره جوشان . گروهى بر گروهى ديگر - بى موجبى - زوزه خشم آلود مى كشند، و توانمندان ، ناتوان را در هم مى شكنند و بزرگان بر خردگان چيرگى مى كنند. دسته اى چون شترانى در بند (6)، و دسته اى ديگر رها (7)، با خردى گمراه ، رهسپار راه بى نشان ، بسان شترانى چالاك و بى مهار در سنگلاخى آواره نه چوپانى كه از بيراهه بازشان دارد، نه چراننده اى كه به چراشان گمارد. دنيا در كوره راه رهنوردشان ساخته و چشمشان از نور رستگارى پوشانيده است ، از اين رو، در شوريدگيهاى اين جهان سرگشته اند و در نعمتهاى آن غرقه ، دنيا آنان را به بازى گرفته و شيفته خود ساخته و با آنان به لعبت بازى پرداخته است ، و از آن لعبتگان نيز دنيا را بازيچه خود ساخته اند
و فراى دنيا، همه چيز از ياد سترده اند.
توفيق طلب  
باش تا تيرگى يكسو شود و پرده ظلمت بدرد، گويى هودجها فرا مى رسند (8)، زودا كه شتابندگان گرم رو به آن پيوندند!
اى پسر گرامى ! بدان آن كس كه بر راهوار شب و روز سوار است ، رهنورد است ، اگر چه بر جاى ايستاده ، و در راه است ، اگر چه به فراغ رهنورد است ، اگر چه بر جاى ايستاده ، و در راه است ، اگر چه به فراغ آرميده . بى گمان هرگز به آرزو نرسى و از مرگ نرهى ، اگر كه پوينده راه پيشينيان باشى ، پس ‍ در طلب دنيا مدارا كن و در كسب روزى ، پاكيزه باش و آن بر خود آسان گير (9) بساط طلب كه به تنگدستى پيوست . نه چنين است كه هر سختكوش ، روزى فراوان يابد و هر كه راه اعتدال پويد، از آن محروم ماند. خود را به هيچ فرومايگى ميالاى - اگر چه ترا به دلخواه رساند، كه آنچه از جان كاستى ، آن را بدل نخواهى يافت . بنده كس مباش كه خداى آزادت آفريد.
آن خير كه به شر انجامد، خير نيست ، و آن گشايش كه به فروبستگى كشد، گشايش نيست . بهوش باش كه توسن از هر سويت نكشاند و شتابان به آبشخور هلاكت فرود نيارد.
اگر توانى كه ميان خداى و خويشتن ، بخششگر ديگر ندانى ، چنان باش ، چه سمت (روزى ) خويش خواهى يافت و سهم خود خواهى گرفت . همانا كه روى اندك از جانب پروردگار سبحان ، گرامى تر و برتر، كه روزى بسيار از سوى آفريدگان ، هر چند همه چيز از اوست .
پندهاى گوناگون  
آنچه به سبب خاموشى از دست دهى ، تدارك آن آسانتر، تا آنچه به سبب سخن گفتن . نگاهدارى آنچه در ظرف است ، به استوارى بند انست نزد من ، نگاهداشتن چيزى كه در دست دارى ، بهتر تا طلب چيزى كه در دست ديگران است . شرنگ نوميدى ، گواراتر تا خواهش از مردمان . روزى تنگ با پرهيزگارى ، بهتر كه بى نيازى با زشتكارى .
هر كس راز خويش بهتر از دگرى نگاه مى دارد. بسا آدميان كه در زيان خويش ‍ مى كوشند. پر گو و ياوه سراست . هر كه فكرت كند، بينا گردد. به نيكوكاران پيوند تا از آنان باشى ، و از تبهكاران بگسل تا از آنان نباشى . لقمه حرام بد است . ستم بر ناتوان ، زشترين ستم است . آنجا كه نرمى به درشتى گراياند، درشتى نرمى است . بسا كه دارو درد است و درد دارو. بسا كسى كه او را بدخواه خود پندارى و به صلاح تو سخن گويد و آن را كه عافيت انديش ‍ خويش شمارى ، در پندگويى تو خيانت ورزد. زنهار بر آرزو تكيه مكن كه آرزو، سرمايه گولان است . خرد، سود جويى از آزمايشهاست . بهترين تجربه آنست كه پندگوى تو باشد، ترا از بديهاى باز دارد و به نيكى ها
كشاند فرصت غنيمت شمار، زان پيش كه از دست دادن آن مايه اندوه تو گردد.
هر جوينده به مقصود نرسيد و هر مسافر باز نيامد. هدر دادن مال در هوسها، و توشه نيدوختن از آن براى رستاخيز، تبهكارى است . هر كار را پايانى است ، عاقبت انديش باش . سوداگر بازيچه خطر است (10) بسا مال اندك ، از بسيار آن بارورتر. يار فرومايه و دوست بخيل را خير نيست . تا توسن زمانه رام است ، كام از روزگار آسان برگير. به اميد بيشى ، خويشتن در خطر ميفكن . زنهار كه مركب ستيز با تو توسنى نكند. هنگامى كه برادرت از تو پيوند بريد، پيوستن او را بر خود هموار ساز، و چون دورى جست ، با او مهربان باش و به او نزديك شو، چون بخل ورزيد به او بخشش كن ، چون از تو گوشه گرفت . به او روى آور، در درشتى او نرم باش و چون گناه كرد، عذرش بپذير، چنان كه گويى تو بنده اويى و او خداوندگار نعمت تست .
اما زنهار كه اين دستورها بى جا به كار نبندى و با مردم نااهل به جاى نيارى .
با دشمن دوست ، دوستى مكن كه با دوست دشمنى كرده باشى برادرت (11) را با دل پاك اندرزگوى ، خواه او را دلپسند افتد يا دلگير نمايد. خشم سركش فرو خور كه من جرعه اى كه به عاقبت نوشتر از آن و به سرانجام گواراتر از آن باشد، نچشيده ام . هر كه با تو درشتى كند، با او نرمى كن كه به زودى با تو نرم گردد. بر دشمن به بخشش برترى جوى كه آن پيروزى شيرين تر، تا چيرگى به آزار. اگر بر سر آن باشى كه پيوند از برادر بگسلى ، جاى آشتى باقى گذار تا اگر روزى پشيمان گردد. به آن باز تواند گشت هر كه بر تو گمان نيكو برد، گمان او را صورت واقعيت بخش . (12)
حق برادر به اعتماد دوستى بين خويشتن با او، ضايع مگردان ، چه ، آن كس ‍ كه حق او تباه كنى برادر تو نباشد. نبايد كه خويشان تو، بى بهره ترين مردم از تو باشند. به آن كس كه به دوستى تو نگرايد، روى مياور. برادرت هر اندازه پيوند دوستى بيشتر بگسلد، تو در پيوستن بيشتر ستمگر را سنگين نشمارى ، چه او به زيان خويش و سود تو مى كوشد. و پاداش آن كس كه ترا شاد سازد، آن نيست كه با وى بدى كنى .
بدان كاى فرزند كه ، روزى بر دو گونه است : روزيى كه تو در پى آنى و روزيى كه آن در پى تست . پس اگر تو به سوى آن نروى ، آن به سوى تو خواهد آمد. چه زشت است تن به ذلت دادن به هنگام نياز، و درشتى در بى نيازى . ترا از دنيا آن سودمند است كه بدان اقامتگاه خويش بيارايى . اگر بر آنچه از دست داده اى به خيره زارى كنى ، پس بر آنچه به دست نياورده اى نيز زارى كن . نبوده ها را با بوده ها بسنج ، كه امور جهان همه همانند است . از آن زمره مباش كه تا در آزارشان نكوشى پند نپذيرند، چه ، خردمند به ادب پند گيرد. چارپايان ، مگر به ضربت چوب به راه نيايند. اندوه چون بر دل نشيند، آن را به نيروى شكيبايى و حسن يقين از دل بزداى . هر كه اعتدال بگذاشت از راه صواب بگشت . دوستى نوعى خويشاوندى است . يار صادق آنست كه دور از تو نيز صادق باشد. هوس ، شريك كورى است . بسا بيگانه كه نزديكتر از خويش است ، و بسا خويش كه دورتر از بيگانه . كسى ككه دوستى ندارد، تنهاست . هر كه به قدر خود بس كند، پاينده ماند.
رشته پيوند بين تو با خداى ، استوارترين رشته پيوند است كه مى توانى به دست آورد. آن كه پرواى تو ندارد دشمن تست . آنجا كه از مايه هلاك است ، نوميدى گنج مقصود است . هر رخنه را نبايد آشكار ساخت .(13) هر فرصت به دست نيايد. بسا كه بيناى كار در قصد خود خطا كرد و بى وقوف به مقصود رسيد. در كار ناروا، درنگ بهتر، چه ، هر دم كه بخواهى ، در آن شتاب توانى كرد. بريدن از نادان ، برابر است با پيوستن به خردمند. هر كه زمانه را امين دانست ، زمانه به او خيانت ورزيد و هر كه آن را بزرگ داشت ، به او خوار گشت . نه هر كه تير انداخت ، نشانه زد.
اگر سلطان را حال بگردد، زمانه بگردد. پيش از سفر، از يار راه پرس و پيش ‍ از خريد خانه ، از همسايه .زنهار كه سخنان خنده آور نگويى ، گرچه از زبان ديگرى باشد. زنهار با زنان كنكاش نكنى كه رايشان را كاستى ، و عزمشان را سستى است . بين زنان با فساد، پرده افكن كه هر چه اين پرده استوارتر، آراستگى شان به عفاف پاينده تر. بيرون رفتن زنان از خانه نه چنان زشت است كه تو كسى را به خانه در آورى كه اعتماد را نشايد. اگر توانى چنان كن كه جز ترا نشناسند. زن را در كارى كه با مقام وى ورزيدگى و دلبستگى به او اندازه نگهدار و چندان اميدوارش مكن كه دركارى كه به او مربوط نيست ، دخالت كند يا به شفاعت از دگران برخيزد. زنهار كه بيجا به زن بدگمان نگردى ، كه اين كار ، زن تندرست را به بيمارى كشاند و زن پاكدامن را به انديشه گناهكارى . هر يك از خدمتگزاران را كارى معين كن تا در برابر تو جوابگوى آن باشند و انجام دادن خدمت ترا به يكديگر تكيه نكنند.
خويشاوندان را گرامى دار كه ترا پرو بال پروازند و ريشه سرافرازى و دست پيكار
اينك ، دين و دنياى تو به خداى مى سپارم ، و در حال آينده و در اين جهان و آن جهان ، نيكوترين سرنوشت براى تو از او مسالت دارم والسلام .
2 : دستور العملى از حضرت امام صادق (ع ) (14) 
در حديث ( عنوان بصرى ) كه مورد توجه علماى اخلاق است ، دستورهايى از حضرت امام صادق عليه السلام براى سالكان الى الله آمده است كه ما ترجمه روايت را ذكر مى كنيم .
( عنوان بصرى ) پيرمردى بود كه هفتاد و چهار سال از عمرش ‍ مى گذشت ، او مى گويد.
(من سالها با ( مالك بن انس ) رفت و آمد داشتم . هنگامى كه جعفربن محمد الصادق عليه السلام به مدينه آمد، من رفت و و آمد با او را نيز شروع كردم و دوست داشتم همان گونه كه از (مالك ) درس مى گيرم . از آن حضرت نيز درس بگيرم ، تا اينكه روزى حضرت به من فرمود: ( من شخص ‍ بدهكارى هستم (يعنى خداى تعالى وظايفى را از من به گونه وجوب خواسته كه بايد انجام دهم ) و علاوه بر اين در هر ساعى از ساعات شبانه روز اوراد و اذكارى دارم ، مرا از ورد و ذكرم باز ندار و از مالك درس بگير و با او در رفت و آمد باش ، هم چنان كه تا حال بودى .) من از اين سخن امام غمناك شدم و از حضورش بيرون رفتم و در دل گفتم : اگر امام در من خيرى را به فراست در مى يافت . مرا از رفت و آمد به نزدش و فرا گرفتن علمش باز نمى داشت . از آنجا به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم و به آن حضرت سلام كردم سپس - فرداى آن روز - به روضه مطهره بازگشتم و در آنجا دو ركعت نماز خواندم و عرض كردم : ( ياالله ! يا الله ! از تو مسالت دارم كه دل جعفر را بر من مهربان سازى و از عملش آنچه را كه به صراط مستقيم راه يابم ، روزى ام گردانى ) و غمناك به خانه ام بازگشتم و ديگر به نزد مالك نرفتم . دلم از محبت جعفر عليه السلام سير شده بود و به جز براى نماز واجب از خانه بيرون نمى رفتم تا اينكه دلم تنگ شد، پس نعلين به پا كرده و عبا بر دوش گرفته و قصد محضر جعفر عليه السلام را كردم و اين پس ‍ از آن بود كه نماز عصر را خوانده بودم .
چون به خانه آن حضرت رسيدم ، اجازه ورود خواستم خدمتگزار حضرت بيرون آمد و گفت : ( چه مى خواهى ؟ گفتم : ( براى عرض سلام بر شريف (به فرزندان رسول الله صلى الله عليه و آله ) آمده ام .) گفت : ( به نماز ايستاده است .) من در مقابل خانه نشستم ، اندكى گذشت و خادم بيرون آمد و گفت : ( ادخل على بركه الله ) من داخل شدم و بر آن حضرت سلام كردم ، او جواب داد و فرمود: (بنشين ، خدايت بيامرزد) نشستم . پس اندكى امام سر به زير انداخت و سپس سر برداشت و فرمود: (كنيه ات چيست ؟) گفتم : (ابو عبدالله .) فرمود: ( خدا كنيه ات را ثابت كند و موفقيت بدارد! اى ابو عبدالله ! سوالى داشتى ؟) در دلم گفتم : اگر در زيارت حضرت و عرض سلام بر او هيچ فايده اى نداشت جز همين دعا، بى شك زياد بود، امام فرمود: (سوالى داشتى ؟) عرض كردم : (از خداى تعالى خواستم كه دل شما را با من مهربان كند و از دانش ات بهره مندم فرمايد، اميدوارم خداى تعالى درخواست مرا درباره شريف اجابت فرموده باشد.) فرمود: (اى ابا عبدالله ! دانشى كه مخصوص ‍ ماست ، آموختنى نيست ، بلكه نورى است كه خدا بر دل كسى كه مى خواهد راهنماييش كند، مى افكند. پس اگر خواستى از چنين دانشى بهره مند گردى ، در آغاز بايد حقيقت بندگى را در جان خود پيگيرى كنى و با به كار گرفتن دانش در طلب علم باشى و از خدا درخواست فهم كنى تا خداوند به تو بفهماند.)
گفتم : ( يا شريف !...) فرمود: (بگو يا ابا عبدالله )عرض كردم : ( يا ابا عبدالله ! حقيقت بندگى چيست ؟ فرمود ( سه چيز است :
اول ، آنكه بنده خدا در تمام آنچه خداى تعالى در اختيار او قرار داده است ، ملكيتى براى خود نبيند، زيرا بندگان حقيقى هيچ چيز نمى شوند و اموال را مال خدا مى بينند و هر جا كه خداى تعالى دستور فرموده ، آن را قرار مى دهند. دوم آنكه بنده براى خودش تدبير نداشته باشد. و سوم همه اشتغال و كارش در دستورات و امر و نهى الهى باشد.
پس هنگامى كه بنده اى در نعمتهاى الهى مالكيتى براى خود نديد، انفاق كردن در موردى كه خدا دستور داده ، بر او آسان مى شود و هرگاه بنده تدبير امور خود را به مدبرش واگذار كرد، مصيبتهاى دنيا بر او آسان مى شود و هرگاه بنده اى به آنچه خداى تعالى امر و نهى فرموده ، مشغول شد، فراغتى به او دست نمى دهد تا به مجادله و مباهات با مردم بپردازد و اگر خداى تعالى بنده اى را گرامى داشت و به اين سه صفت موفق فرمود، دنيا و
شيطان و خلق همگى در نظر او خوار مى شوند، و او از روى زياده طلبى و يا فخر فروشى دنيا را نمى طلبد و آنچه را كه در نزد مردم است به خاطر عزت يافتن و برترى جستن طلب نمى كند و روزگار خود را به بطالت نمى گذراند و اين اولين درجه تقوى است ، خداى تعالى مى فرمايد: اين خانه آخرت را ما براى كسانى قرار خواهيم داد كه در زمين برترى و فساد نخواهند، و عاقبت نيكو از براى افراد با تقواست .)
گفتم : ( يا ابا عبدالله ! مرا وصيتى بفرما.) فرمود: (نه چيز وصيت مى كنم ، اين نه چيز وصيت من به كسانى است كه بخواهند در راه خدا قدم بردارند، از خدا مى خواهم كه تو را موفق بدارد تا آنها را به كار بندى . سه چيز از آن نه چيز درباره رياضت نفس است ، و سه چيز درباره بردبارى ، و سه چيز در دانش آموزى است ، پس نيكو به خاطرم بسپار، مبادا به آنها با ديده حقارت بنگرى .) (عنوان ) مى گويد: (كاملا توجه كردم ببينم حضرت چه دستور مى دهد؟)
امام فرمود: ( اما آنكه درباره رياضت است :
1. مبادا چيزى را كه اشتها ندارى ، بخورى ، كه حماقت و ابهلى مى آورد. جز به هنگام گرسنگى چيزى مخور.
2. چون خواستى بخورى ، از حلال بخور و نام خدا را ببر.
3. به ياد حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله باش كه فرمود: آدمى ظرفى را پر نكرد كه شرش از شكم بيشتر باشد، و چون ناچار بايد بخورى ، يك سوم شكم را براى غذا و يك سوم را براى نوشيدن و يك سوم ديگر را براى نفس كشيدن بگذار.
و اما آنكه درباره بردبارى است :
1. كسى كه به تو گفت : اگر يكى بگويى ، ده جواب خواهى شنيد، به او بگو: اگر ده هم بگويى ، يك پاسخ از من نخواهى شنيد!
2. كسى كه تو را ناسزا گفت ، بگو: اگر در آنچه ميگويى راستگويى از خدا مى خواهم كه مرا بيامرزد و اگر در آنچه مى گويى ، دروغگوى از خدا مى خواهم كه تو را بيامرزد.
3. هر كس تو را تهديد به جور و غدر كرد، تو او را وعده نصيحت و دعابده .
و اما آنكه در بار دانش است :
1. هر چه نمى دانى ، از دانشمندان بپرس ، و مبادا پرسش ، و مبادا پرسش تو به آن منظور باشد كه انان را در تنگناى جواب قرار دهى و يا ازمايش كرده باشى .
2. و مبادا كه به راى خود عمل كنى ، تا مى توانى راه احتياط را از دست مده .
3. از فتوا دادن بگريز، هم چنان كه از شير مى گريزى ، و گردنت را پل پيروزى ديگران مكن .
سپس امام صادق عليه السلام فرمود: ( يا ابا عبدالله ! از نزد من برخيز كه نصيحت لازم را به تو كردم و ورد مرا بر هم مزمن كه من درباره خودم مرد بخيلى هستم (بسيار مواظب وقت خود هستم )..)

 

 

 

منبع: نام كتاب : در محضر عارفان

مؤ لف : واصف بادكوبه اى

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:12  توسط سهراب  | 

فاطمه الزهراء امّ ابيها
شعرى از حسان شاعر معاصر

منم كه عصمت اللّه و، به ساق عرش زيورم

 

حبيبه خدامنم ، حباب نور داورم

 

رضاى من رضاى او، ولاى من ولاى او

 

كه من ولية اللّه و، زهر بدى مطهرم

 

على است نفس احمد و حقيقت محمدى

 

منم كه بضعة النبى و، با على برابرم

 

به تخت اقتدارشان ، نشسته ام كنارشان

 

به تاج افتخارشان ، يگانه است گوهرم

 

بجز محمد و على ، كه نور ما بود يكى

 

ز انبياء و اولياء، خدا نموده برترم

 

نبى چو گفت بر ملا: اگر نبود مرتضى

 

ز اولين و آخرين ، هر كسى نبود همسرم

 

على ، شهاب ثاقب و منم فروغ زُهر وى

 

با اوج عصمت و حيا، به هر زمان منورم

 

نهال عشق ايزدى ، بهار حسن سرمدى

 

شكوفه محمدى ، عطاى رب و كوثرم

 

حسين با حسن مرا، دو گوشوار زينتند

 

على است طوق گردنم ، محمد است افسرم

 

محمد و على و من ، چو اصل و ام خلقتيم

 

منم كه باب خويش را، درين مقام مادرم

 

فدك چه جلوه اى كند، به پيشگاه دولتم

 

كه مالكيت جنان ، به كف بود چو حيدرم

 

عليه غاصب فدك ، از آن قيام كرده ام

 

كه راه پر جهاد حق ، نشان دهم به دخترم

 

(حسان ) بود مودت رسول و آل مصطفى

 

اميد برزخ من و، پناه روز محشرم

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:9  توسط سهراب  | 

نظر مراجع تقلید در مورد چت کردن

(( بگیریدش ، زنجیرش کنید و به جهنمش بکشید . او را در زنجیری به درازای هفتاد گز بکشید.))         (سوره الحاقه 30 الی 32)

امام صادق(ع) می فرمایند: از قول جبراییل به پیامبر خدا(ص) : اگر یک حلقه از آن زنجیر هفتاد گزی به زمین افکنده شود از گرمای آن دنیا گداخته می شود (البحار 1/280/8)

نظر مراجع تقلید در مورد چت کردن

 

آیت الله مكارم شیرازی

سوال:نظر آیت الله مكارم شیرازی در باره چت كردن چیست؟

پاسخ : به نام خدا و با سلام :
چت کردن اشکال ندارد ؛ مگر اینکه این کار باعث ایجاد مفسده و ارتکاب گناه شود که در این صورت چت کردن اشکال دارد .

 

آيت الله لنکراني

سوال : آیا با غیر هم جنس چت كردن اشكالی دارد؟

پاسخ : با عرض سلام و تحیت.
چت کردن فی نفسه اشکالی ندارد ولی ارتباط با نامحرم اگر با قصد شهوت و یا ترس افتادن به حرام باشد و یا باعث مفسده شود جایز نبوده و حرام است، در غیر این صورت اشکال ندارد.
البته در این زمینه باید بدانید که بسیار بعید است دو جوان بتوانند از شهوت یا ریبه به دور بوده یا به دور بمانند.
در روایت است که امیرالمؤمنین(ع) به همه سلام می کرده اند، به جز زنان جوان؛ و می فرموده اند که از خطرش می ترسم.(نقل به مضمون) این سنت علوی، به خاطر آن است که اهمیت و لزوم احتیاط در این مسئله را نشان دهد.

 

آيت الله خامنه اي

سوال : با سلام میخواستم بدونم که صحبت کردن دختران با پسران تحت عنوان چت در مورد مسایل روز و گاهی شوخی البته در حد عرف و اداب اجتماعی اشکال داره؟

پاسخ : به نام خدا و با سلام :
چت کردن با جنس مخالف با شرایطی که مطرح فرمودید و حفظ حرمتها اشکال ندارد .

 

 آیت الله بهجت

سوال: چت كردن با یه جنس مخالف با رعایت حد و حدود شرعی از نظر آیت الله بهجت مانع شرعی دارد یا نه؟ 
یک نفر می تونه در موارد درسی یا كاری با جنس مخالفش ارتباط داشته باشه یا نه(البته با رعایت حد و حدود )؟

پاسخ : به نام خدا و با سلام :
چت کردن با جنس مخالف مانند صحبت کردن با وی است ، که اگر باعث ایجاد مفسده نشود اشکال ندارد ؛ برای مثال صحبتهای معمولی مانند احوال پرسی و یا پرسشهای درسی اشکال ندارد ولی رد و بدل کردن صحبتهایی که باعث تحریک جنسی می شود جایز نیست

 

آیت الله مظاهری

سوال:می خواستم بدانم دوستی با جنس مخالف که صرفا به صحبت کردن بیانجامد وباعث فحشا نشود چه حکمی دارد؟
آیا می توان با همکلاسی های داخل دانشگاه دوست بود؟
دوستی های اینترنتی چه طور؟

پاسخ:ارتباط بین دختر و پسر در کلاس و چت و یا به صورت تلفنی اگر در حد رد و بدل کردن صحبت های معمولی و علمی باشد و باعث ایجاد مفسده و به گناه افتادن طرفین نشود ، اشکال ندارد ولی دوستی صمیمی که معمولا باعث ایجاد مفسده می شود جایز نیست .

   

آیت الله جوادی تبریزی

سوال : سلام
آیا چت كردن با جنس مخالف درصورتی كه فقط حرفهای معمولی گفته شود گناه دارد.

پاسخ : با عرض سلام و تحیت.
دفتر معظم له فرمودند:
در صورتی كه خوف مفسده وجود نداشته باشد، اشكالی ندارد ولی احتیاط در اینگونه امور بسیار مطلوب است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:4  توسط سهراب  | 

روابط دختر و پسر

روابط دختر و پسر

  على‏رغم اين‏كه افراد ناآشنا به مبانى دينى، اسلام را بدان متهم مى‏كنند كه مخالف حضور دختران در اجتماع است، احاديث صريحى داريم كه طالب علم و دانش و فراگيرنده آن، چه دختر و چه پسر، محبوب خدايند و براى كسب دانش و كارهاى مفيد اجتماعى، دختران و پسران مى‏توانند با حفظ پوشش و عفاف، به‏راحتى در جامعه ظاهر شوند و به انجام وظيفه بپردازند.

حضور دختر و پسر در اجتماع، با اختلاط دختر و پسر، يكى نيست. روابط اجتماعى به سبكى كه دنياى غربْ آن را پذيرفته است و رواج مى‏دهد، اختلاط دختر و پسر است و پيامدهاى زيانبار آن را نيز مى‏بيند و به روى خود نمى‏آورد.

اسلام با اختلاط دختر و پسر مخالف است، نه با شركت دختر و پسر در مجامع عمومى و علمى با حفظ حريم. آنچه در جامعه اسلامى مذموم است، روابط ناصحيح دختر و پسر در جامعه است، نه حضور فعّال آنها در اجتماع.

از زمان رسول اكرم(ص)، در جامعه مسلمين، غالباً سنّت جارى بر اين بوده كه حضور دختران و پسران و زنان و مردان در جامعه، با صيانت از قلمروهاى شخصى و توأم با پاك‏دامنى و بزرگ‏مَنشى باشد. دختران و پسران و زنان و مردان، هيچ‏گاه از مجالس و محافل عمومى و مساجد، منع نمى‏شده‏اند ؛ ولى هميشه حفظ «حريم» و «حرمت» و «كرامت» و «عفاف»، به عنوان يك اصل در جامعه حكومت كرده و رعايت شده است. رفت و آمد دختران و پسران در مجامع و محافل عمومى و مساجد و حتى كوچه و خيابان و بازار و... به طور مختلط و دوش به دوش نبوده است. روشى كه همچنان فرهنگ غالب بر جوامع اسلامى است و به وضوح، با فرهنگ غربى متفاوت است.

 

آزادى دختر و پسر

اسلام به اهميت و ارزش فوق‏العاده پاكى و سلامت شخصيّت دختر و پسر و لزوم رعايت حقوق فرد و جامعه در ارتباطها ، نگاه‏ها، شنيدن‏ها و مكالمات مستمر تأكيد دارد و به هيچ عنوان راضى نمى‏شود كه حريم قُدسى دختر، خدشه بردارد يا پسر از دايره عفت و پاكى خارج شود. امّا دنياى امروز، تحت تأثير فرهنگ غربى، به نام آزادى (و صريح‏تر بگويم: «آزادى روابط»)، روح پاك جوانان دختر و پسر را سرگردان و گرفتار هيجانات بيهوده مى‏كند. آزادى مورد نظر هم به جاى اين‏كه به شكفتن استعدادها و خلاقيت‏ها كمك كند، موجب هدر رفتن نيروها و استعدادهاى شاداب جوانى شده و جوانان را از دايره زندگى و انديشه متعادل، خارج ساخته است.

دخترى كه از آغوش خانواده بيرون مى‏آيد، به كجا روى بياورد كه به دام سودجويانى كه عواطف پاك و دل ساده و آرزوهاى انسانى او را به بازى مى‏گيرند، نيفتد و سرنوشت و شخصيّت و سلامتى‏اش به خطر نيفتد؟

برخى از سنّت‏ها و آداب اجتماعى ما كه جوانان را از اجتماعى‏شدن، ارتقاى شخصيت علمى - فرهنگى و انتخاب گروه همسالان همفكر و همسر مناسب بازداشته‏اند، نه دينى و نه منطقى‏اند ؛ امّا در عين حال، كنار گذاشتن تمامى سنّت‏ها و پذيرش بى‏قيد و شرط فرهنگ حاكم بر جهان پيشرفته نيز رفتار عاقلانه‏اى به نظر نمى‏رسد.

فرهنگ غربى، خواسته يا ناخواسته، به نام آزادى و در راه رسيدن به آن، فضاى جامعه را ناامن و كانون خانواده را متزلزل نموده است. در چنين فضايى، هيجانات كاذب و عطش كامجويى‏ها، فرصت انديشيدن و خلوت معنوى و لذّت رفتارهاى اخلاقى و خويشتندارى‏هاى عفيفانه را از انسان گرفته است.

در جهان به اصطلاح «آزاد»، علاقه واقعى جوانان به علم و دانش، هر روز، كم‏تر مى‏شود و جوانان به كار و حرفه، رغبت نشان نمى‏دهند و از رعايت قوانين و مقررات اجتماعى و انسانى فرارى شده‏اند.

در اين جوامع، بر اثر بى‏بندوبارى‏ها و تلاش‏هاى دائمى شهروندان براى رسيدن به منافع و رفاه بيشتر و ناديده انگاشتن حريم‏هاى انسانى و پيام‏هاى انبيا، هر روز، جنايات تازه‏اى در شرف تكوين است، كه عشق‏هاى دروغين خيابانى و دوستى‏ها و ارتباطهاى كوچه وبازارى، تنها نقطه‏هاى آغاز شمرده مى‏شوند.

در جوامع غربى و مقلّد غرب، نسل جوان، هدف بيشترين تبليغات رسانه‏اى براى مصرف بيشتر محصولات تجارى‏اند (لباس‏هاى مُدِ روز وماه و سال، لوازم آرايش و خودآرايى، خوردنى‏هاى جديد، نوشيدنى‏هاى تازه، فيلم‏ها و آوازهاى سبُك يا غير اخلاقى، موادّ انرژى‏زا و توهّم‏زا و...) بدون آن‏كه فرصت انتخاب داشته باشند و يا بتوانند آگاهانه از حلقه و گردونه‏اى كه درونش قرارگرفته‏اند، خارج شوند.

در جامعه‏اى كه به هيچ اصل اخلاقى يا آرمان غير مادّى پايبند نيست، همگان قربانى‏اند، مگر آن‏كه به شكارچى تبديل شوند. بدين ترتيب، روشن است كه روابط آزاد، لازمه اقتصاد آزاد است. براى اين‏كه هميشه در جهان، حرف اوّل را در توليد بزنند، بايد جهانيان را به مصرف كنندگان دائمى محصولات ارزشمند يا بى‏ارزش خود تبديل كنند و شكسته شدن حريم‏ها (حريم خانه، حريم خانواده، حريم شخصى، حريم سنّت‏هاى اخلاقى و ملّى و...)، گام نخست در ترويج محصولات و تربيت نسل تخدير شده و مصرف كننده است. نسلى كه در گام بعدى، چه نظامى باشد و چه نباشد، به عنوان سرباز غرب و فرهنگ غربى، در برابر تمام آنها كه استقلال و عزت خود را پاس مى‏دارند، خواهد جنگيد!

اكنون بنگريد كه در جوامع غربى و كشورهاى تحت نفوذ آنان، الگوهاى دخترها و پسرها، چه كسانى هستند؟ آيا افراد عالم و دانشمند و متفكّر و هنرمند واقعى‏اند يا هنرپيشه‏هاى جلف و فاقد ابتكار و بى‏انديشه‏اى كه تنها ظاهرى جذّاب دارند؟ آيا اين روند، سقوط اخلاقى و دليل انحطاط و موجبِ سرگردانى و بدبختى نسل جوان دختر و پسر يك جامعه نيست؟ آيا متفكّران و مربّيان بزرگ غرب در دهه‏ها و سَده‏هاى گذشته، با آن همه مبارزات پيگير و تحمّل آن‏همه رنج، چنين فضاى فرهنگ‏سوز و مادّيت‏زده‏اى را آرزو كرده بودند؟ و آيا شايسته است كه ما به جاى تصحيح و ارتقاى فرهنگ خويش، خود را به چنين فضاى وهْم‏آلودى بسپريم؟

 

 

حريم

جامعه دينى، در روابط اجتماعى خود، توجهى ويژه به حصار عفاف و حريم شخصى دختر و پسر دارد. روش اسلام، اين است كه انسان، معتدل و متعادل زندگى كند و از هر افراط يا تفريطى به دور باشد. خداوند نيز مسلمانان را «امت متعادل» مى‏نامد (1).  و افراد اجتماع را به روش صحيح زندگى فرامى‏خواند و در مقرّرات خود، همه جنبه‏هاى نياز دختر و پسر را در نظر مى‏گيرد. از جمله، دختران را تا حدودى كه منجر به زيان‏ديدن و انحراف آنها نشود، از شركت در اجتماع، نهى نمى‏كند.

رسول خدا(ص) به برخى از زنان اجازه مى‏دادند كه حتى در جنگ‏ها براى امداد و كمك به مجروحان و سربازان، شركت كنند و در تاريخ اسلام، نمونه‏هاى بسيارى براى مشاركت زنان و دختران در فعاليت‏هاى اجتماعى ذكر شده است. روشن است كه رعايت حريم‏ها از سوى زنان و مردان، تضمين لازم براى دوام چنين مشاركتى است و حضور زنان و دختران در فضاهاى عمومى يك جامعه، مشروط به صلاحيت اخلاقى و متانت مردان و پسران آن جامعه است.

 

 

 

 

 

 

روابط آزاد

اسلام به خطراتِ ناشى از روابط به اصطلاح «آزاد» دختر و پسر كاملاً آگاه است و نهايت مراقبت را در روابط و برخوردهاى دختران و پسران دارد، تا حدى كه منجر به انحراف و فساد نشود و طرفدار مشاركت دختران و پسران در جامعه به شكل معقول و با حفظ حريم است.

اسلام، در عين اين‏كه اجازه شركت در محافل، مدارس، دانشگاه‏ها، مساجد و... را به جوانان دختر و پسر مى‏دهد، دستور مى‏دهد كه به صورت مختلط نباشد و محلّ نشست و برخاست‏ها از يكديگر جدا باشد.

پيامبر اكرم (ص) در زمان زندگى خويش دستور دادند كه درِ ورودى زنان به مسجد از درِ ورودى مردان، جدا باشد. و نيز نقل شده است كه پيامبر اكرم (ص) آن زمان كه مسجدشان يك در داشت، فرمودند كه شب هنگام كه نماز تمام مى‏شود، نخست خانم‏ها از مسجد خارج شوند و بعد، مردها. پس مى‏بينيم كه در روزگار پيامبر(ص) نيز زنان در كنار مردان، در صحنه‏هاى اجتماعى از جمله مساجد، و حتّى ساعتى از شب گذشته، حضور دارند ؛ امّا عمداً از زمينه‏هاى پيدايش كشش‏هاى جنسى، تا نهايت ممكن، كاسته مى‏شود.

راهنمايى‏هايى كه در احاديث و آيات براى حريم گرفتن دختر از پسر و زن از مرد در ارتباطات و روابط اجتماعى بيان شده است، بيانگر اين حقيقت است كه از نظر روانى - تربيتى، رها كردن دختر و پسر در فضاى جذّابيت و كشش متقابل در مناسبات و روابط، سخت زيانبار است و بلكه پُل يا گردنه‏اى است كه پهلوان‏ها نيز در آن مى‏لغزند. با اين مبنا، دعوت به روابط آزادتر و كسب تجربه از خلال آنها، خدمتى به جوانان محسوب نمى‏شود ؛ بلكه آنها را از رسيدن به آرامش و ثبات از طريق تشكيل خانواده و وفادارى به آن، دورتر مى‏سازد.

آنچه كه اسلام به صورت يك توصيه اخلاقى در مورد جامعه مدنى ابراز مى‏دارد، اين است كه اجتماع مدنى، تا حدّ ممكن، غير مختلط باشد. در مدينة النبى شرايطى فراهم گرديد كه روح آدم‏ها بال و پر گرفت و جوانان در جوّى سرشار از آگاهى و مسئوليّت، با داشتن فرصت انتخاب و حقّ ارضاى طبيعى و كنترل غرايز، رشد كردند و خويشتندارى و عفاف، زمينه‏ساز ظهور چهره‏هاى فكرى و معنوى برجسته‏اى در ميان آنان گرديد.

در شرايط مساعد فكرى - معنوى كه حريم دختر و پسر رعايت شود و جوان، مجال انديشيدن و انگيزه و امكان به كمال رسيدن داشته باشد، گل‏هاى زيبايى همچون يوسف(ع) و مريم(ع) مى‏رويند؛ امّا در جوامع به اصطلاح «آزاد»، به خاطر همه‏جايى شدن كشش‏ها و انگيزش‏هاى جنسى و خروج روابط جنسى از حريم خانواده (يعنى نظام اخلاقى ارضاى اين غريزه)، ما كم‏تر شاهد ظهور چهره‏هاى خويشتندار و پاكدامن هستيم.

چه لزومى دارد كه در جامعه و محافل آموزشى و دانشگاهى و اجتماعات عمومى و در جريان فعاليت‏ها و تلاش‏هاى فردى و اجتماعى، دختران و پسران، به اصطلاح: «دوش به دوش» (يعنى عملاً با تداخل حريم‏هاى شخصى)، فعاليت‏هاى خود را انجام دهند؟ آيا اگر همين تلاش‏ها با حفظ حدّ اقلّى از فاصله انجام پذيرد، نقصى در كار و اُفتى در فعاليت‏ها حاصل مى‏شود؟

اين يك واقعيّت است كه در جريان فعاليت‏هاى اجتماعى، تداخل قلمروهاى شخصى دو جنس، آنها را از كار و توليد و فعاليت، باز مى‏دارد. و اين، در مورد جوانان، بيشتر صادق است ؛ چرا كه در ميان آنها به خاطر قوى‏تر بودن غريزه و سرعت هيجان، خيلى زود، پاى جنسيّت به عرصه كار و توليد و تلاش فكرى، باز مى‏شود ؛ چيزى كه در جمع زنان و مردان داراى خانواده و پايبند به آن، كم‏تر و ديرتر اتّفاق مى‏افتد.

نگاهى گذرا به پژوهش‏هاى روان‏شناسى - تربيتى و بولتن‏هاى «روان‏شناسى كار» و آنچه هم اكنون در كارخانجات و مدارس و متروهاى اروپا و ژاپن و... در حال فراگير شدن است (يعنى فاصله‏گذارى مناسب ميان دو جنس، بر اساس خواست خود آنها و حتّى به مقدار پيشنهادى خودشان)، تأييدى بر مدّعاى ماست.

 

 

 

معيارهاى اخلاقى براى معاشرت

الف) در نگاه

رسول اكرم (ص) به حضرت على(ع) فرمود: «اى على! نگاه اوّل، براى توست چرا كه ابزار شناخت است؛ امّا نگاه دوم به زيان توست». (2) حقيقتْ اين است كه در مناسبات و روابط اجتماعىِ دختر و پسر، پيشنهاد دين و اصل اخلاقى، ترك نگاه‏هاى شهوانى دختر و پسر به يكديگر و پرهيز از لذّتجويى‏هاى بى‏ضابطه و بازى‏كردن با عواطف يكديگر است.

جوانى كه چشمش به جنس مخالف مى‏افتد و احياناً از وى خوشش مى‏آيد، مى‏خواهد كه براى بار دوم نيز به وى نگاه كند و لذّت ببرد. نوبت اوّل، چون نگاه و تلذُّذ غير عمدى است، مانعى ندارد ؛ ولى نوبت دوم، چون به قصد لذّت بردن از ديگرى و بهره‏جويى از سرمايه ديگرى است ، جايز نيست.

امام صادق(ع) فرمود: «نگاه كردن به نامحرم، تيرى زهرآگين است كه از ناحيه شيطان پرتاب مى‏شود».(3)  و «چه بسيارند نگاه‏هاى كوتاه و لذّت‏هاى زودگذرى كه بعدها حسرت‏ها و تأسّف‏هاى طولانى درپى خواهند داشت!». (4) با همه اين مرزبندى‏ها و سفارش‏هاى خيرخواهانه، در اسلام، نگاه كردن دختر و پسر به يكديگر و گفتگوى آنها، چنانچه به قصد خواستگارى و ازدواج (يعنى رفتن به سمت تشكيل كانون خانواده و رسيدن به ثبات و آرامش) باشد، مانعى ندارد.

ب) در پوشش

پوششى كه اسلام براى دخترها مقرّر كرده است، بدين منظور نيست كه جلوى فعاليت‏هاى اجتماعى آنان را بگيرد و از خانه بيرون نروند. پوشش دخترها در اسلام، اين است كه دختر در معاشرت خود با پسران، بدن خود را (بجز صورت و دست‏ها) بپوشاند و به جلوه‏گرى و خودنمايى نپردازد.

حقيقت، اين است كه در مسئله پوشش كه در روابط دختران و پسران در جامعه به عنوان يك عامل مؤثّر مطرح است، يك پرسش جدّى پيش روى ماست: آيا براى خودِ دختر، بهتر است كه پوشيده (به معناى واقعى آن) در اجتماعْ ظاهر شود، يا نيمه عريان؟ آيا با توجه به احساسات و كششى كه دختر و پسر به يكديگر دارند و با آسيب‏پذيرى جدّى عاطفى و محدود بودن قدرت طبيعى دخترها در دفاع از خويش و حريم خويش، بايد هر پسرى حق داشته باشد كه از هر دخترى در هر محفلى حدّاكثر تمتّعات را (بجز يك مورد خاص) ببرد يا نه؟ چرا مردان بايد آزاد باشند تا همچون كالا به زن بنگرند؟ آيا همين نگرش نيست كه نظام خانواده را در غرب، متزلزل كرده است؟ راه حل چيست؟

اسلام با وضع نمودن نوعى مقرّرات براى پوشش، حفظ سلامت جسم و جان فرد و روح جامعه را تضمين كرده است. به اين ترتيب، حجاب زن، حقيقتاً مصونيت‏بخش و پاسدار حريم اوست. مگر نه اين‏كه: «هر آنچه ديده بيند، دل كند ياد»؟

در آيين اسلام، پسران فقط در موقعى كه تشكيل خانواده دادند و آگاهانه انتخاب كردند و مسئوليت پذيرفتند، در كانون گرم و صميمى خانواده است كه مى‏توانند با دختر(به عنوان همسر قانونى خود)، پيوند كاميابى برقرار كنند. قبل از آن، نبايد فكر و ذهن هيچ دختر يا پسر جوانى به اين موضوع، مشغول باشد و مانع فكر و تحصيل و كارهاى زندگى او و ديگران شود.

در جامعه اسلامى، هر نوع كامجويى بدون قبول مسئوليت يا كاميابى هيجانى و بدون تعقّل و تفكّر و انتخاب، اساساً ناپسند شمرده مى‏شود ؛ اصلى كه اتفاقاً به تازگى در روان‏شناسى جديد غرب نيز به صورت جدّى مطرح شده و مورد توجه قرار گرفته است.

پس مى‏توان گفت كه اسلام، نه‏تنها به دختران و پسران جوان به چشم موجوداتى خطرناك كه بايد محدود شوند، نمى‏نگرد، بلكه حتّى غريزه جنسى را نيز در راه تشكيل خانواده و استمرار نسل و آرامش و شادابى (يعنى بهداشت روانى فرد و جامعه) به كار مى‏گيرد.

جوان، سرشار از استعدادهاست و غرايز مختلف او (حقيقت‏جويى، علم‏خواهى، زيبايى‏طلبى، آفرينشگرى، و...) همگى نيرومندند. كدام انسان خردمندى مى‏پذيرد كه تمامى اين غرايز، در پاى غريزه جنسى قربانى شوند؟ اگر بپذيريم كه آزادى روابط دختر و پسر، بهداشت روانى آنها و كل جامعه را به خطر مى‏اندازد و انضباط اخلاقى آنها و كل جامعه را مختل مى‏سازد، ناگزير بايد به سطحى از محدودسازى روابط، تن در دهيم ؛ محدوديت‏هايى كه براى افراد سالم جامعه، يك انتخاب عاقلانه‏اند و براى بيماران هوس، يك اجبار، تا نتوانند آزادانه از ديگران بهره‏كشى كنند و روح و جسم ديگران را بيازارند.

اوّلين فايده‏هاى اين روش، امنيت فضاى خانواده و اجتماع، ارتقاى موقعيّت زنان و دختران، شكوفايى استعدادهاى مختلف جوانان، و... اند كه مهم‏ترين نشانه‏هاى «بهداشت روانى» يك جامعه محسوب مى‏شوند كه زمينه لازم براى توليدات فكرى و صنعتى و توسعه ابعاد مادّى و معنوى جامعه است.

ج) در انديشه و قلب

نبودن حريم بين دختر و پسر، و آزادى در معاشرت‏ها، هيجانات و التهاب‏هاى جنسى را افزايش مى‏دهد و با خارج كردن ميل جنسى از تعادل و مسير طبيعى‏اش، آن را به صورت يك عطش روحى و يك خواست سيرى‏ناپذير و اشباع نشدنى در شكل و تنوع فراوان درمى‏آورد.

غريزه جنسى، غريزه‏اى نيرومند، عميق و پردامنه است كه هرچه انسان به آن ميدان بيشترى بدهد، آتش آن، شعله‏ورتر مى‏گردد و نه خاموش‏تر. مثل افراد آزمندى كه هرچه پول بيشترى به دست بياورند،

حريص‏تر مى‏شوند.

تاريخ از آزمندى‏هاى جنسى، بسيار ياد مى‏كند. پادشاهان، از نظر حسّ تصرّف و تملّك زيبارويان، در هيچ نقطه‏اى متوقف يا سيراب نشده‏اند. صاحبان حرمسراها، هر روز در پى شكاركردن شكار ديگرى براى خود بوده‏اند.

اسلام به قدرت شگرف اين غريزه، توجه كامل كرده و هشدارهاى زيادى درباره خطرناك بودن نگاه جنسى بى‏ضابطه و خلوت كردن پسر و دختر با هم و معاشرت‏هاى كنترل نشده آنان مى‏دهد و از طرفى تدابيرى براى تعديل و رام كردن اين غريزه انديشيده است و براى هر يك از دو جنس، تكليف‏ها و مقرراتى معين نموده است.

به عنوان نمونه، قرآن كريم مى‏فرمايد: «به مردان بگو چشم‏ها از نگاه ناروا بپوشند و اندام خود را پوشيده دارند و به زنان نيز بگو تا چشم‏ها از نگاه ناروا باز دارند و اندام خود را بپوشند».(نور، آيه 31)

آيين ما از ما مى‏خواهد كه انديشه‏مان را هوس‏آلود نكنيم، خيال گناه را در ذهن خود نپروريم، به نامحرمانْ خيره نشويم و دزدانه نگاه نكنيم، به قصد لذّت‏هاى جنسى به نامحرمى ننگريم و با چنين قصدى به معاشرت‏هاى اجتماعى قدم نگذاريم.

د) در گفتار

شنيدن صداى دختر براى پسر، در صورتى كه قصد لذّت‏بردن و خوش‏آمدن در كار نباشد، اشكالى ندارد. در عين حال، بر اساس همان اصلِ «روابط حدّاقل» كه گفتيم، مادام كه ضرورتى در كار نباشد، ترك آن، عاقلانه‏تر است.

براى دختر، شايسته نيست كه در سخن گفتن با پسرى، صداى خود را نازك كند و به نحوى با عشوه و اطوار، سخن بگويد. خداى متعال در قرآن، به زنان مى‏فرمايد: «در حرف زدن، صدا را نازك و مهيّج نكنيد كه موجب طمع بيماردلان گردد»(5) و امام على(ع) مى‏فرمود: «به دختران جوان، سلام نمى‏كنم كه مبادا پاسخ آنها دلم را به لغزش افكند». (6)

ه) در رفتار

احتياطها و توصيه‏هاى دين مبين اسلام، مبنى بر دور نگه‏داشتن و فاصله داشتن دختران و پسران نامحرم از يكديگر، صرفاً به خاطر حفظ سلامت روحى اجتماع و پاكى خانواده و عزت و شرف و تعالى آحاد شهروندان است تا حتى براى لحظه‏اى، فكر آلوده به ذهن پسر و دختر عفيف، راه نيابد و افكار آنها مشغول به مسائلى كه وقت آن نرسيده است، نشود.

روح جوان، فوق‏العاده تحريك‏پذير است. اشتباه است كه گمان كنيم تحريك‏پذيرى روح انسان، محدود به حدّ خاصى است و پس از آن، آرام مى‏گيرد. همان قدر كه انسان از رسيدن به جاه و مقام و ثروتْ سير نمى‏شود، در ميل جنسى(سِكس) نيز چنين است.

در محيطهاى آزاد و باز، هيچ پسرى از تصاحب زيبارويان و هيچ دخترى از متوجّه كردن پسران به خود و تصاحب قلب آنان سير نمى‏شود. از طرفى، هوس، در هيچ نقطه‏اى توقف نمى‏كند و تقاضاى نامحدود انسان، خواه ناخواه، انجام ناشدنى است و امكان برآوردن همه خواسته‏ها هيچ‏گاه براى بشر، ميسّر نيست.

دست نيافتن به آرزوها و هوس‏ها، در جاى خود، منجر به اختلالات روحى و بيمارى‏هاى روانى مى‏گردد. به محيطهايى كه بى‏بند و بارى در آنها زياد است، بنگريد. خواهيد ديد كه در آن محيطها، آمار بيمارى‏هاى روانى و مشكلات روحى، بالاست. شايد مهم‏ترين علت، همين آزادى جنسى و تحريكات فراوان روانى است كه به وسيله عكس‏ها، مجلّات، فيلم‏ها و سى‏دى‏ها و محافل مختلِط تفريحى و حتّى در كوچه و خيابان و تبليغات كالاها و مُدها و... دامن زده مى‏شود و غالباً بى‏پاسخ مى‏مانَد ؛ چرا كه تخليه جسم و روان از اين هيجانات فزاينده، عملاً ممكن نيست و بدين ترتيب، پيرى زودرس و روان‏پريشى و اختلالات روحى ديگر، پيامدهاى طبيعى آن فضا هستند.

 

چرا دخترها بيشتر بايد خود را بپوشانند؟

يافته‏هاى روان‏شناسى نشان مى‏دهند كه توسّل به خودنمايى و خودآرايى، بيشتر در بين دخترانْ رواج دارد. همچنين تجربه بشرى نشان مى‏دهد كه در تصاحب قلب‏ها، پسر، شكار است و دختر، شكارچى! همچنان كه در تصاحب جسم و وجود مادّى، دختر، شكار است و پسر، شكارچى! ميل دختر به خودآرايى، از اين حسّ شكارچى‏گرى او ناشى مى‏شود كه خداوند براى هدف متعالى «پيوند همسرى» در طبيعت و سرشت او نهاده است.

كم‏تر اتفاق افتاده است كه پسران، لباس‏هاى بدن‏نما و آرايش‏هاى تحريك كننده به كار ببرند. بعضى از دختران، بيشتر به حكم طبيعت خاص خود، مى‏خواهند دلبرى كنند و پسر را دلباخته خود سازند. اين يژگى، البته فرصت تفكّر و انتخاب عاقلانه را از طرفين مى‏گيرد.

بنابراين، مى‏توان گفت كه انحراف برهنگى، از انحراف‏هاى مخصوص دختران يا غالب در آنهاست و لذا دستور پوشش هم براى آنان و به اقتضاى طبيعت لطيف آنان، سختگيرانه‏تر است.

كسانى گفته‏اند كه اگر پسران و دخترانْ آزاد باشند، اشباع مى‏شوند و عطش آنها كم‏تر مى‏شود ؛ امّا تجربه جوامع گوناگون، نشان داده است كه اين چنين نيست. مگر چشم‏چرانى‏ها و روابط غير قانونى و خشونت عليه زنان و ناامنى فضاهاى اجتماعى براى دختران و... در جوامع آزاد غربى، كم‏تر شده است؟ جسم سالم و روح زيبا و شخصيّت مطلوب اجتماعى، گوهرها و سرمايه‏هاى دختران و پسران جوان‏اند. كدام انسان خردمندى بهترين سرمايه‏هاى خويش را در معرض استفاده هر كس و ناكس قرار مى‏دهد؟

علّتِ بيشتر بودن پوشش قانونى دختران در جامعه و فرهنگ ما، منع كامجويى جنسى از آنان است كه قطعاً به دوام بيشتر كانون خانواده و صميميت و محبت و دلبستگى بيشتر آنها در زندگى مشترك آينده‏شان خواهد انجاميد.

دختر و پسرى كه قبل از ازدواج، عفيفانه‏تر زيسته‏اند و ازدواجشان نخستين تجربه آنها در هرگونه رابطه جنسى است، خوش‏بخت‏تر زندگى مى‏كنند. پس در واقع، دختران، با رعايت حدود پوشش، به سلامت زندگى آينده و سالم‏تر ماندن همسر آينده خود، كمك كرده‏اند و البته چنين خويشتندارى و عفافى از سوى پسران نيز تضمين خوبى براى زندگى آينده خود آنهاست.

شايد يك علّت اين‏كه جوانان امروز در جوامع غربى از ازدواج، گريزان هستند، همين باشد ؛ زيرا آنان ازدواج را براى خود، يك محدوديت مى‏دانند و اكثر كامجويى‏هاى آنها در غير محيط خانواده و در غير كادر رسمى و در جريان معاشرت‏هاى آزاد و در محيطهايى غير از خانه انجام مى‏پذيرد. طبيعى است كه براى چنين كسانى، ازدواج، آغاز محروميت است. برخلاف فرهنگ اسلامى كه در آن، ازدواج جوانان، پايان محروميّت و آغاز يك زندگى نوين و نيز كانون محبّت و فضايى براى كمالجويى و پيشرفتِ دوشادوش است. براى رسيدن به چنين سعادتى است كه اسلام، به صورتى جدّى، مسلمانان را از دوستى با جنس مخالف، نهى مى‏كند.

 

آيا پوشش دختران، مانع رشد آنها نيست؟

پوشش مطلوب اسلام (بدون آن‏كه بر نوع خاصّى از پوشش، اصرار بورزيم)، براى دختر، مانع هيچ‏گونه فعاليت فرهنگى و يا اجتماعى و اقتصادى و سياسى نيست. آنچه موجب به‏هم ريختگى جامعه و فلج شدن نيروهاى فعال اجتماع مى‏گردد، آلوده‏شدن محيط كار و تحصيل و...، با آزاد گذاشتن لذّتجويى‏ها و چشم‏چرانى‏هاى مردان و ميدان دادن به عشوه‏گرى‏ها و خودنمايى‏هاى دختران در محيط عمومى است.

اگر در محيط دانشگاه، دختران، بدن خود را بپوشانند و هيچ‏گونه آرايشى نداشته باشند، بهتر درس مى‏خوانند، فكر مى‏كنند و به سخن استادْ گوش مى‏دهند، يا وقتى كه در كنار هر پسرى يك دختر آرايش كرده و با وضع نامتناسب (با كلاس و درس)، نشسته باشد؟ انصافاً كدام روش، التهاب را در دختران و پسران، كاهش مى‏دهد و به نفع آنهاست؟ و عقل، كدام را تصديق مى‏كند؟

آيا اگر پسران ما در خيابان و كوچه و بازار و مدرسه و اداره و كارخانه و... با رفتارهاى فريبنده و سخنان و وعده‏هاى شعارگونه و غير واقعى، دائماً در صدد يافتن دختران پاك و ساده و صميمى جامعه باشند و هر بار، با فرو نشستن عشق‏هاى سطحى و خامشان به ديگرى رو كنند، آرامش و امنيّتى براى دختران ما خواهد ماند؟

به تجربه ثابت شده است كه هر محيطى كه در آن، رفت و آمد و آميزش كم‏ترى ميان دو جنس بوده و پوشش صحيح و حريم خصوصى افراد رعايت شده، در آن‏جا، پسرها و دخترها هم احساس آرامش بيشترى داشته‏اند و در كار و تحصيل، موفق‏تر بوده‏اند.

 

عفاف، مصونيت است

تقريباً در تمامى فرهنگ‏ها و جوامع، دختر، هر اندازه متين‏تر و با وقارتر و عفيف‏تر حركت كند و خود را پوشيده‏تر نگه دارد و كم‏تر در معرض تماشاى بيگانگان قرار گيرد، بيشتر مورد احترام و ارزش پسر است. حتى افراد بى‏بندبار هم هنگامى كه سر عقل مى‏آيند و مى‏خواهند تشكيل خانواده بدهند، براى گزينش همسر، به دنبال دخترى پاك و عفيف كه تا قبل از آن با هيچ پسرى رابطه نداشته باشد، مى‏گردند.

اصولاً افراد پاك و عفيف كه به عفاف، شناخته شده‏اند، از دسترس آزاد افراد منحرف و آلوده، به دور هستند. قرآن مى‏فرمايد: «رعايت حريم عفاف (در روابط اجتماعى) از سوى زنان، براى اين است كه به عفاف و پاكى شناخته شوند و از آزار و اذيت بيماردلان، به دور باشند». (احزاب، آيه 59)

خودنمايى يا عرضه كردن خود به نامحرمان، از عزّت و شُكوه دختران مى‏كاهد و علاوه بر آن‏كه زمينه را براى نفوذ افراد آلوده و ارتباط با آنان فراهم مى‏سازد، پسران جوان را كه بايد مظهر اراده و فعاليت و شجاعت و مردانگى و تصميم باشند، به افرادى هوسباز، چشم چران و لوده و بى‏اراده و ضعيف، تبديل مى‏كنند.

البته اگر دختران در روابط اجتماعى خود در اجتماعات عمومى لباس ساده بپوشند، كفش ساده به پا كنند و با چادر يا مانتو و روسرى مناسب به مدرسه و دانشگاه بروند، قطعاً خودشان هم آرامش روانىِ بيشترى خواهند داشت و بهتر درس مى‏خوانند.

چه‏قدر خوب است كه دختر جوان مسلمان، در اجتماع، آن‏چنان رفتار كند كه علائم عفاف و وقار و سنگينى و پاكى از او هويدا باشد و به اين صفات، شناخته شود. تنها در اين صورت است كه بيماردلان (كه به دنبال شكار مى‏گردند) از او مأيوس مى‏شوند.

اين، تقريباً يك اصل هميشگى است كه پسران ولگرد، به دنبال دختران جِلف و سبك و خودنما مى‏گردند. اين‏گونه دختران، گويى وضع لباس و پوشش، راه رفتن و سخن گفتنشان، معنادار است و به زبان بى‏زبانى مى‏گويند: به من توجه كن! به‏سوى من نگاه كن! مرا تعقيب كن! و... درحالى‏كه عفاف و رفتار و حركات سنگين و با وقار دختر ديگر، مى‏فهماند كه دست تعرّض از اين حريم، كوتاه است و هيچ پسرى جرئت نمى‏كند به او تعرّض يا بى‏احترامى كند.

دختران خوب جامعه ما، انصاف دهند كه آيا حقيقت، جز اين است؟

 

پاورقی:

1.  سوره بقره، آيه 143.

2.كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 19، ح 4971 .

3. همان، ص 18، ح 4969 .

4. الكافى، ج 5، ص 559

5.  سوره احزاب، آيه 32 .

6. الكافى، ج 2 ، ص 648.

     

منبع:

مجله حدیث زندگی

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:43  توسط سهراب  | 

مقاله  ای   در مورد نماز

 بعضی وقتها دلم می خواهد بعد از نماز با خدا گفتگو کنم و بگویم: خدایا از اینکه به من نعمت وجود دادی تو را سپاس می گویم.توانایی آن را داشتی که مرا خلق نکنی ودر نیستی باشم.پس ابتدا از اینکه مرا خلق کردی ، اما به خود وا نگذاشتی.  برای ما نعمتهایی آفریدی تا از آنها استفاده کنیم.

خدایا! آیا می توانم برای هرکدام از نعمتهایی که برایم خلق کرده ای از تو تشکر کنم؟ حتی نمی توانم آنها را بشمارم . نعمتهایی برایم آفریدی که خودم از نیاز داشتن به آنها     بی اطلاع بودم.

مرا در شکم مادرم قرار دادی ومدت نه ماه از ذره ای ناچیز مرا پرورش دادی تا کامل گردم. از هنگامی که چشم به جهان گشودم مهر مرا در دل  مادرم قرار دادی ، تا با این مهر از من مراقبت کند.خدایا! مرا یاری ده تا بتوانم ذره ای از این دریای مهر ومحبت او را جبران کنم.او را دوست دارم اما این کافی نیست،او حاضر بود جانش را فدای من کند ،به خاطر من از همه چیزش گذشت.و همه اینها را در وجودش قرار دادی. چگونه می توانم شکر گذار تو باشم.

انسانهای دیگر را در کنار من آفریدی تا به وسیلة آنها نیازهای خود را برآورده کنم ، و احساس تنهایی نکنم. اما حتی اگر هیچ کس در دنیا نبود باز هم تنها نخواهم بود، زیراخدایی چون تو در کنارم حس می کنم که همیشه به فکر من است.نعمتهای فراوانی برای من آفریده و از من خواسته در مقابل  استفاده از آنها شکرگزار او باشم. که از عهدة شکرگزاری آنچه برایم آفریده برنمی آیم ، از همه مهمتر با گناه کردن در برابر خدایی که مرا دوست دارد شرمنده می شوم.خدایا همه چیز به من دادی تورا شکر می کنم.

خدایا شیطان همیشه برایم نقشه می کشد. از من میخواهد ناسپاس تو باشم، دروغ بگویم،به پدر، مادر و معلم خود بی احترامی کنم، درس نخوانم، کارهای بد انجام دهم ، به دیگران کمک نکنم،و... . مدام برایم دام می گذارد،خدایا! از تو می خواهم او را از من دور کنی،ودر مبارزه با او مرا پیروز گردانی .چون من می خواهم کارهای خوب انجام دهم ولی او نمی گذارد .خدایا از شیطان به تو پناه می برم.

خدایا چنان کن که بتوانم در راه رضای تو گام بردارم ، گناه نکنم، چون با گناه کردن ازتو دور می شوم. مرا کمک کن که تورا عبادت کنم.چون تنها تویی که سزاوار عبادت کردن هستی.بدون اینکه احتیاج به عبادت کردن از سوی من داری.خدایا همةآفریده های تو،پرندگان و حیوانات حتی گیاهان نیز تو را عبادت می کنند ، اما من از این کار غافلم.آیامن ازآنهاکمترم.

خدایا از اینکه مرا در امت محمد(ص)، آفریدی از تو سپاسگذاری می کنم. خدایا ایشان را دوست دارم، و چون از امت او هستم، باید با پاک بودن  و مفید بودن قلبشان را از خود شاد کنم.وبا انجام کارهای بد شرمنده اش نباشم.بویسلة او دین اسلام را به بشریت اهداکردی. ایشان برای گسترش این دین زحمتهای بسیار کشید. وعاقبت اسلام را جهانی کرد .ما باید به پاس زحمتهای پیامبر اکرم (ص) از دین اسلام در برابر دشمنان محافظت کنیم.

خدايا بچه هاي مسلمانان در فلسطين و عراق آرامش ندارند. دشمنان اسلام پدر و مادرشان را قتل عام مي كنند.حتي به آنها هم رحم نمي كنند.خدايا دست دشمنان دين و ميهنمان را از سرزمينهاي اسلامي كوتاه كن .

خدايا  بچه هاي هم وطن من در خيلي از روستاها به دليل نبودن امكانات نمي توانند درس بخوانند كمتر كسي به فكر آنها است.با اينكه استعداد دارند ولي در بيسوادي ومحروميت هستند. خدايا ! گناه آنها چيست. آيا آنها با بچه هايي كه در تهران زندگي مي كنند تفاوتي دارند.آيا بچه هايي كه در شهرهاي بزرگ زندگي مي كنند حق بيشتري نسبت به بچه هاي روستا دارند.يا اينكه عدالت فراموش شده است.خدايا! حضرت مهدي(عج) كي مي آيد و عدالت را برقرار مي كند. ما منتظريم.

خدايا! معلمانمان براي ما زياد زحمت مي كشند. به آنها و خانواده شان سلامتي بده .وكاري كن با درس خواندن جواب زحماتشان را بدهيم .و آنها را از خود خوشنود سازيم.

خدايا! مي دانم تو مرا دوست داري،چون من نيز تو را دو ست دارم.

           

 

 

خدايا چنان سرانجام كار         تو خوشنود باشي ومن رستگار

آنكس كه تو راشناخت جان راچه كند    فرزند و عيال و خانمان را چه كند ديوانه  كني  هر  دو  جهانش  بخشي     ديوانه تو هر دو جهان را  چه كند‌   لهي! من لي غيرك

 

خدايا!جز تو كسي ندارم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:37  توسط سهراب  | 

نهج البلاغه از ديدگاه مقام معظم رهبرى


نهج البلاغه از ديدگاه مقام معظم رهبرى حضرت آيت الله العظمى خامنه‏اى‏

نويسنده: محمد مهدي عليقلي

 

مقدمه‏

توجه مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله العظمى خامنه‏اى به نهج البلاغه نشان از عمق ديدگاه ايشان به اين كتاب ارزشمند دارد.
آنچه در اين كتاب از سخنرانيها، پيامها، مواعظ و ارشادات آن مقام عظام برگرفته شده، حاصل تحقيق و تفحص فراوان ايشان است كه مى‏تواند راهگشاى پژوهشگران، طلاب و دانشجويان و ديگر علاقه‏مندان به اين كتاب شريف باشد.
آشنايى با نهج البلاغه، تاريخچه‏ى نهج البلاغه، نقش نهج البلاغه در جامعه‏ى اسلامى، جهان اسلام و نهج البلاغه، نقش وزارت آموزش و پرورش در احياء نهج البلاغه و... عناوين موضوعاتى هستند كه در اين مجموعه تقديم حضورتان مى‏شود.
تلاش شده است موضوعات، به گونه‏اى انتخاب شود كه در هماهنگى و يكپارچگى آن كاستى نگردد، اما شايد مطالب اين مجموعه به خاطر تنوع، ترتيب و توالى بك رساله تحقيقى و منسجم را نداشته باشد، از اين رو پيشنهاد مى‏شود در موارد نياز به اصل سخنرانيها و ارشادات مراجعه شود.
همچنين با اينكه كوشيده‏ايم از تكرار مطالب پرهيز نمائيم، باز هم در مواردى براى تأكيد بر موضوع به ناچار برخى مسايل را تكرار كرده‏ايم.
اميد است كه مربيان، مبلغان و دست اندركاران معارف اسلامى با الهام از رهنمودهاى ولى امر مسلمين جهان حضرت آيت الله العظمى خامنه‏اى جهت احياء هر چه بيشتر نهج البلاغه در جامعه‏ى اسلامى نهايت تلاش و سعى خويش را مبذول فرمايند. انشاء الله. محمد مهدى عليقلى‏

فصل اول:آشنايى با نهج البلاغه‏

قبلا آگاهيهاى مختصرى در مورد نهج البلاغه بايستى به خواهران و برادران عرض كنم. نهج البلاغه - همان طور كه مى‏دانيد - مجموعه‏ى خطبه‏ها و نامه‏ها و كلمات متفرقى است كه از مولاى متقيان اميرمؤمنان صلوات الله عليه براى ما به يادگار مانده است، كتاب شريف نهج البلاغه به سه بخش تقسيم مى‏شود: خطبه‏ها، نامه‏ها و كلمات قصار .-نهج البلاغه شامل 241 خطبه، 79 نامه و 480 كلمات قصار مى‏باشد. ? -درسهايى از نهج البلاغه، ص 3. ?
خطبه‏ها يعنى سخنرانيها، نه خطبه‏هاى نماز جمعه؛ شايد بعضى از اينها مضمون خطب نماز جمعه هم باشد، اما اميرالمؤمنين در موضع يك معلم و يك اسلام شناس و نيز در موضع يك حاكم با مردم خود حرف مى‏زد و سخنرانى مى‏كرد و اين سخنان مجموعه‏ى آن سخنرانيهاست.
ناگزير اين سخنان، ضمن اين كه خطوط كلى انديشه‏ى اسلامى را در خود منعكس مى‏كند، ناظر به مسايل روز، يعنى مسايل جارى و مشكلات زندگى اميرالمؤمنين عليه‏السلام نيز است. -درسهايى از نهج البلاغه ص 8. ?
نهج البلاغه مانند گفته‏هاى حكيمى نيست كه دور از غوغاى زندگى و فارغ از واقيعتها و مسايل گوناگونى كه در يك جامعه ممكن است مطرح باشد، مى‏نشيند و معارف اسلامى را بيان مى‏كند؛ بلكه سخنان انسانى است كه بار مسؤوليت اداره‏ى يك جامعه‏ى عظيم را بر دوش خود احساس مى‏كند و داناى دين و بصير به همه‏ى معارف اسلامى و قرآنى است و با دلى مالامال از معرفت و روحى بزرگ و در مقامى پر مسؤوليت، با مردم رو به رو مى‏شود، با آنها حرف مى‏زند، و به سؤالات و استفهامات آنها پاسخ مى‏دهد. اين است زمينه و موقعيت صدور نهج البلاغه. .-بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
بايد پرتويى بر نهج البلاغه بيفتد كه شما شيعيان و پيروان و طرفداران على عليه‏السلام بدانيد كه نهج البلاغه چيست. و دل خود را فقط به نام قرآن و نهج البلاغه خوش نكنيد. چنين نباشد كه بعضى از غفلت و جهالت ما استفاده كنند و به نام قرآن و نهج البلاغه، بافته‏ها و اندوخته‏هاى ذهنى خود را در مغز ما بريزند و آن طور نباشد كه عناصر تحت تأثير فرهنگ غربى، به جاى آن كه به اين اثر انسانى و اجتماعى و تاريخى و هنرى توجه كنند؛ به نوشته‏ها و گفته‏ها و اندوخته‏هاى ذهنى ديگران بپردازند.
اگر ما اندكى با نهج البلاغه آشنا شويم و راه خود را به سوى اين كتاب باز كنيم، راه سواستفاده‏ى دشمنهاى كوچك و خرد و ريزى كه در داخل هستند و نيز راه استفاده دشمنهاى بزرگ جنايتكارى كه هميشه از غفلت و از دورى ما از اسلام استفاده كرده‏اند؛ بسته خواهد شد. .-گفتارى درباره حكومت علوى، ص 4، (بيانات مقام معظم رهبرى در مسجد دارالسلام تهران، 5/5/1359). ?
ائمه‏ى اطهار عليهم السلام در دوران حاكميتى كه مورد قبول خودشان باشد زندگى نمى‏كردند؛ آنها در دوران اختناق به سر مى‏بردند مسايل از ديدگاه يك حاكم و مسؤول اداره‏ى مملكت بر زبان آنها جارى نمى‏شد؛ اما اميرالمؤمنين عليه‏السلام به عنوان يك حاكم اسلامى حرف مى‏زند و با جامعه‏يى كه تحت اشراف و حكومت خود اوست، سخن مى‏گويد و اين بخش بيشترين سخنانى است كه از اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج البلاغه نقل شده است. البته در كلمات آن حضرت سخنانى هم وجود دارد كه مربوط به دوران حكومت ايشان نيست.
ما امروز در همان شرايط قرار داريم، شرايط كنونى جامعه‏ى اسلامى ما همان شرايط است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
نهج البلاغه كلام اولين مؤمن به وحى محمدى، و كلام خليفه‏ى پيغمبر صلى الله عليه و آله است؛ خليفه‏يى كه همه‏ى مسلمانها بر او اتفاق نظر دارند و امامى كه به اعتقاد شيعه و بسيارى از اهل سنت افضل صحابه است. يعنى انسانى در اين حد عظمت و اهميت، سخنرانى‏ها و خطبه‏هايش عينا باقى مانده است و اين مى‏تواند نشان دهنده‏ى متنى عظيم و اصيل از معارف اسلامى باشد ما مى‏توانيم پايه‏هاى اعتقاد كامل و جامع به اسلام را در اين كتاب - كه اخلاق و زهد و عرفان و رهبرى و نظام سياسى و اجتماعى در آن وجوه دارد - پيدا كنيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1364. ?
نهج البلاغه يعنى مجموعه‏يى كه به همت و تلاش سيد بزرگوار شريف رضى گرد آمده و بحمدالله تا امروز مرجع مراجعه و مطالعه‏ى خواص و-گردآورنده نهج البلاغه، علامه سيد رضى، دانشمند بزرگ قرن چهارم هجرى است كه در سال (359 ه.ق) در بغداد متولد شد. پدر و مادر او هر دو از نسل مبارك حضرت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام بودند. علامه سيد رضى براى گردآورى نهج البلاغه، بيست سال تلاش كرد و سرانجام پس از بررسى صدها كتاب و جمع آورى آثار پراكنده نويسندگان گذشته، توانست در سال 400 هجرى نهج البلاغه را به جهان علم و انديشه، معرفى كند. سيد رضى سرانجام، پس از يك زندگى كوتاه، اما پربار، در روز يكشنبه ششم محرم سال (406 ه.ق) در سن 47 سالگى در بغداد از دنيا رفت و بدن شريفش در كاظمين كنار قبر امام كاظم عليه‏السلام به عنوان امانت دفن گرديد و پس از مدتى (طبق وصيت) پيكر پاك او و همچنين برادرش سيد مرتضى را به كربلا انتقال داده و در آنجا به خاك سپردند. ? انديشمندان - نه فقط محور معرفت و كار عمومى مردم - بوده است. شايد در تمام دورانى كه اين كتاب تأليف شده و به وجود آمده، مانند امروز مورد نياز و متناسب با اوضاع زمان و مكان نبوده است. البته نهج البلاغه از جهات مختلف حايز اهميت است.
شايد بشود گفت كه نهج البلاغه مجموعه‏يى از عمده‏ترين مباحث و معارف اسلامى است و همه‏ى آنچه كه براى يك انسان مسلمان و يك جامعه‏ى اسلامى لازم است، سخنى و حرفى و اشاره‏يى و يا بحثى و هدايتى از آن در نهج البلاغه آمده است: توحيد و عقايد اسلامى و اصول دين تا اخلاق و تهذيب و تزكيه نفسانى؛ سياست ملك دارى و كيفيت اداره‏ى صحنه‏هاى عظيم فعاليت اجتماعى تا تنظيم روابط اخلاقى و خانوادگى، جنگ و سياست و حكمت و علم و... -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
بنده تصور مى‏كنم مرحوم سيد رضى رضوان الله تعالى عليه اين كتاب را از ديدگاه فصاحت و بلاغت و زيباييهاى هنرى بيشتر مورد توجه قرار داده است؛ اسم كتاب هم همين نكته را تأييد مى‏كند: ((نهج البلاغه * ))-نهج البلاغه يعنى ((راه و روش شيوايى گفتار و رسايى كلام)). ? -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
خوشبختانه امروز شايد چند برابر خطابه‏هاى نهج البلاغه در اختيار ماست؛ منتها نهج البلاغه‏يى كه نوشته و تدوين شده‏ى مرحوم سيد رضى مى‏باشد در دسترس است كه بخش برگزيده‏ى اين كلمات است:
باب المختار من خطب اميرالمؤمنين.
حال سيد رضى اين برگزيده‏ها را از چه ديدى نگاه كرده است؟ آيا از ديد اجتماعى و يا فلسفى نگريسته است؟ متأسفانه بايد بگويم: خير. بيشترين نقطه نظر و تكيه سيد رضى بر زيباييهاى هنرى است؛ لذا مى‏گويد: ((نهج البلاغه)): راه شيواگرايى. بلاغت يعنى گفتار شيوا؛ در حالى كه اميرالمؤمنين همه‏ى مسايل اسلامى را در اين خطبه‏ها بحث كرده‏اند -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
نهج البلاغه يك اثر فوق العاده هنرى است و از لحاظ زيبايى كلمات و شيوايى معتبر است و ما هيچ گوينده‏ى فارسى و هيچ نويسنده و هنرمند و شاعرى را در زمان خود و در هيچ زمانى سراغ نداريم كه بتواند با زبان شيواى على عليه‏السلام حرف بزند؛ اما در عين حال مى‏شود جملاتى را انتخاب كرد كه اجمالا معانى را بفهماند. هر چه ما پيش رويم و هر چه با متن نهج البلاغه آشناتر شويم؛ ظرافتها و زيباييهايش را بيشتر حس مى‏كنيم. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 14. ?
البته نه اين كه سيد رضى فقط از جنبه‏ى شيوايى لفظ اين كتاب را جمع آورى كرده و به مضامينش اعتنايى يا توجهى نداشته است؛ قطعا داشته، منتها سيد رضى - آن مرد شاعر فصيح زبان آور كه يكى از بزرگترين شعراى عرب در زمان خودش است - با يك ديد شاعرانه و سخن شناسانه با نهج البلاغه برخورد كرده است. او گشته تا كلمات زيبا را پيدا كند البته كلمات على بن ابى طالب عليه‏السلام زيباست و در حد عالى فصاحتش هم داراى مضامين عالى است - آن هم كه از لحاظ فصاحت و بلاغت در آن حد بالا نباشد، داراى مضامين عالى است - اما سيد رضى بيشتر به اين جهت توجه داشته است -درسهايى از نهج البلاغه، ص 14. ?
-سئوال: شما گفتيد كه نهج البلاغه بيشتر به خاطر جنبه‏ى هنرى آن جمع‏آورى شد، آيا اين امكان وجود ندارد كه جمع‏آورنده‏ى آن به خاطر زيباتر كردن خطبه‏ها در آن دست برده باشد؟
جواب: خير به هيچ وجه، زيرا جمع كننده‏ى آن خودش را در مقابل اين كلمات و زيبايى و هنر جملات حقير مى‏دانست. اين مثل آن مى‏ماند كه شما بگوييد مثلا فلان كسى كه ديوان حافظ را جمع كرده است - مثل دكتر غنى، علامه‏ى قزوينى و عبدالرحيم خلخالى - از كجا معلوم كه در شعر حافظ دست نبرده باشد براى اين كه زيباترش كند؟ شعر حافظ از سطح اندازه‏ى معمولى كه ((غنى)) و ((خلخالى)) مى‏توانند بگويند و بشنوند بالاتر است. زيبايى آن به حدى است كه يك انسان شاعر هنرمندى مثل سيد رضى وقتى به اين جرثومه‏ى هنر - نهج البلاغه - نگاه مى‏كند، احساس حقارت مى‏كند. اولا اگر او بتواند از كلمات على عليه‏السلام چيزى را اقتباس مى‏كند و در كلام خودش مى‏گنجاند كه كلام خودش زيبا شود، نه اين كه از خودش به كلام على عليه‏السلام چيزى بيفزايد. ثانيا سيد رضى مردى كاملا امين است و امكان ندارد كه ما چنين فرضى را در مورد او بكنيم‏-درسهايى از نهج البلاغه، ص 25. ?
البته قبل از آن كه سيد رضى به اين كار دست بزنند، خطبه‏ها و كلمات و نوشته‏هاى آن حضرت در كتابهاى حديث و تاريخ به صورت پراكنده يافت مى‏شد، ولى به صورت تدوين شده و جمع آورى شده نبودند و كسانى هم قبل از سيد رضى اين كار را به يك نحوى شروع كردند ، منتها نه به‏-دانشمند محقق، عبدالزهراء حسينى، در كتاب مصادر نهج البلاغه 46 كتاب ديگر را نام مى‏برد كه براى تهيه و تدوين و جمع آورى سخنان امام على بن ابيطالب نوشته شدند كه 22 كتاب، مربوط به قبل از پيدايش نهج البلاغه مى‏باشند. مجموعه‏ى آشنائى با نهج البلاغه، ج 2، ص 68. ? صورتى كه سيد رضى انجام داد بنابراين ما مرهون زحمت و ابتكار اين عالم بزرگوار هستيم كه نهج البلاغه را براى ما باقى گذاشت. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 3. ?
حضرت عبدالعظيم حسنى رضوان الله عليه از جنبه‏ى علمى، يك‏-حضرت عبدالعظيم حسنى معروف به سيد الكريم، فرزند عبدالله، فرزند على بن حسن، فرزند حسن بن زيد، فرزند زيد بن حسن عليه‏السلام فرزند على بن ابيطالب عليه‏السلام است و با پنج واسطه به اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏رسد ولادت آن حضرت به سال 173 هجرى در مدينه واقع شد، 79 سال عمر كرده و در 15 شوال 252 هجرى، در ((شهر رى)) وفات يافت. ? محدث و مؤلف بزرگ است. تا آن جا كه براى ما روشن و محرز است، ايشان اول كسى است كه خطبه‏هاى اميرالمؤمنين عليه‏السلام را گردآورى كرده است كه مربوط به 150 سال قبل از تأليف نهج البلاغه توسط سيد رضى مى‏باشد -بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار با مردم شهر رى / روزنامه جمهورى اسلامى. فوق العاده شهرستان رى، آذر ماه 1373. ?
نكته‏ى ديگرى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه علاوه بر خطب و نامه‏ها و كلماتى كه در نهج البلاغه آمده است، تعداد زيادى خطبه و نامه و جمله‏ى حكمت‏آميز از اميرالمؤمنين به صورت متفرق در كتابهايى وجود دارد كه علماى متأخر سعى كردند آنها را هم جمع‏آورى كنند و كتايهايى به عنوان مستدرك نهج البلاغه - يعنى تدوين شده چيزهايى كه در نهج البلاغه نيست - فراهم بياورند. پس ما امروز غير از نهج البلاغه كه خود گنجينه‏ى غنى و ارزشمندى است، چند كتاب ديگر هم داريم كه اينها را بعدا با خصوصيات و نام و نشان معرفى مى‏كنيم و چون بعضى از آنها به چاپ هم رسيده است، بعدا براى شما مى‏آوريم تا كلا يك آشنايى كتاب‏شناسى با-جهت كتاب‏شناسى نهج البلاغه به كتابنامه نهج البلاغه، اثر استاد محترم رضا استادى كه 370 كتاب پيرامون نهج البلاغه معرفى نموده‏اند، مراجعه نمائيد.
? نهج البلاغه و دنباله‏هاى آن پيدا كنيد .-درسهايى از نهج البلاغه، ص 3. ? -برخى از محققين با بررسى و تحقيق در اسناد و مدارك نهج البلاغه متوجه شده‏اند كه: الف: سيد رضى همه‏ى سخنان امام عليه‏السلام را نياورده است. ب: گاهى در نقل يك خطبه يا نامه يا كلمه حكمت‏آميز اعمال سليقه نموده و تنها برخى از قمست‏هاى يك خطبه را كه از نظر فن بلاغت جذاب و زيبا بود نوشته و بقيه‏ى آن را نياورده است، (تقطيع كرده است) از اين رو تلاش گسترده ارزشمند ديگرى را آغاز نمودند و به جمع آورى ديگر سخنان امام عليه‏السلام پرداختند و خطبه‏ها و نامه‏ها را همانگونه كه در منابع اوليه آمده بود نوشتند. مانند: مستدرك نهج البلاغه نوشته‏ى هادى كاشف الغطاء. نهج السعاده 8 جلدى نوشته‏ى محمد باقر محمودى. كتاب التذييل نوشته اسمعيل حلبى. ملحق نهج البلاغه نوشته احمد بن يحيى (ابن ناقه) نهج التقويم نوشته‏ى خلف بن سيد عبدالمطلب مشعشعى. مصباح البلاغه نوشته سيد حسن ميرجهانى طباطبائى. غررالحكم نوشته آمدى. الحكم المنشوره جلد آخر ابى الحديد نوشته ابن ابى الحديد. مجموعه آشنائى با نهج البلاغه، ج 2، ص 172. ?
مطلب ديگرى كه بايد درباره‏ى نهج البلاغه بدانيد اين است كه از سالها پيش كسانى ادعا كردند كه نهج البلاغه كتاب معتبرى نيست - حالا انگيزه‏ى آنها چه بود، قابل بحث است - مضامينى كه در اين كتاب وجود دارد منافع گروهى يا قشرى يا طبقه‏يى و يا اصحاب فرقه‏يى را تهديد مى‏كند و براى اين دستجات بهترين راه اين است كه آن كتابى را كه شامل بر اين مطلب است از اعتبار بيندازند؛ همچنان كه در مورد يك شخصيت هم همين طور است. آن كسانى كه شخصيت امام على بن ابى طالب عليه‏السلام را مخالف با منافع شخصى يا گروهى خودشان مى‏دانستند، طبيعى بود كه آن شخصيت را مورد خدشه قرار بدهند. در مورد كتاب آن حضرت هم عينا همين مطلب صادق است. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 4. ?
نهج البلاغه واقعا يك اقيانوس عميق و تمام شدنى است. همه هم توفيق پيدا نمى‏كنند اين كتاب را آنچنان كه شايسته است، سير و در آن غور كنند؛ در حالى كه بسيارى از مطالب و معارف اين كتاب براى مردم لازم است.

فصل دوم: تاريخچه‏ى نهج البلاغه‏-پيامها و خطابه، ص 113. ?

از تاريخ تدوين كتاب نهج البلاغه حدودا هزار سال مى‏گذرد، يعنى مرحوم سيد رضى كه اين كتاب را تدوين كردند و اين خطبه‏ها و نامه‏ها را جمع‏آورى كردند، در حدود سال 400 هجرى و اواخر قرن سوم به اين كار دست زدند بنابراين نهج البلاغه كتابى هزار ساله است. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 3. ?
بخشى از نهج البلاغه مجموعه‏ى سخنرانى‏هاى امير مؤمنان است. چه قدر اين خطابه‏ها پر مغز است كه از زمان تدوين اين كتاب تا امروز صدها كتاب درباره‏ى اين سخنرانى‏ها و شرح و بيان مسايل آنها نوشته شده است. شما ملاحظه كنيد كه اين سخنرانيهاى سطح بالا كه علماى بزرگ و متفكران نيرومند - از شيعه و سنى - در حاشيه و شرح آن سخنورى كرده‏اند، در كجا ادا مى‏شد؟ در مسجد كوفه، چه زمانى؟ ميان سالهاى سى و پنج و چهل هجرى (هزار و سيصد و شصت سال قبل). سطح فرهنگ و انديشه‏ى مردمى كه در جامعه‏ى اسلامى آن روز زندگى مى‏كردند، آن چنان بالا بود كه وقتى على بن ابى طالب عليه‏السلام اين سخنان عميق و پر مغز را در منبر ادا مى‏كرد، زن و مرد و كوچك و بزرگ سخن او را مى‏فهميدند... .
پس همان طور كه مى‏بينيد سطح فرهنگ جامعه‏ى علوى بالاست و در آن حدى است كه نهج البلاغه را مى‏فهمد. -گفتارى درباره حكومت علوى، ص 4. ?
ما امروز بعد از گذشت هزار سال از تدوين نهج البلاغه، بيشتر قدر اين كتاب را مى‏دانيم تا يك عالم بزرگ در قرن چهارم هجرى. ما در قرن چهاردهم هجرى هستيم؛ يعنى بشريت به طور طبيعى رو به سختى پيش رفته و سخن و پيام على عليه‏السلام و آهنگ اسلام از حنجره‏ى او برايش مغتنم‏تر است تا قرنها پيش. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 15. ?
اولا اين كتاب يك كتاب دست اول اسلامى است و در اين شرايط تاريخى كه با صدر اسلام تقريبا 1400 سال فاصله داريم، منابع دست اول و اصيل اهميت ويژه‏يى دارد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
اگر ما بتوانيم متون صدر اسلام را احيا كنيم، كمك زيادى به ايجاد يك محور اصلى براى اين اجتهادها كرده‏ايم. نهج البلاغه را از اين ديدگاه نگاه كنيم. نهج البلاغه با اين ديدگاه هرگز با كتاب حديث فلان صحابى يا تابعى كه پنجاه سال، شصت سال صد سال و يا صد و چهل سال بعد از هجرت بوده قابل مقايسه نيست. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
بسيارى از كارهاى لازم در طول بيش از هزار سالى كه از تدوين اين كتاب شريف مى‏گذرد انجام گرفته است. شايد در كتابخانه‏ها نسخ خطى اين آثار ارزشمند محفوظ باشد كه بايد جستجو و پيدا كرد. احتمال هم دارد كه بعضى از آنها در طول زمان، در معرض حوادث قرار گرفته و از بين رفته باشد در حال اين كارها بايد انجام بگيرد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
محققان، نهج البلاغه را براى اين زمان بسيار قدر بدانند. حقيقت اين است كه اگر ما امروز ((هزاره‏ى نهج البلاغه)) را مى‏گيريم، بايد بدانيم كه اين كتاب عزيز اقلا نهصد و پنجاه سال از هزار سال را در انزوا و سكوت بوده است و جز دانشوران و خواص، كسى از نهج البلاغه جز نامى نمى‏دانست.

فصل سوم: تصوير شخصيت على عليه‏السلام در نهج البلاغه‏-بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

يك بعد ديگر از ابعاد ارزش و اهميت نهج البلاغه ترسيم شخصيت اميرالمؤمنين عليه الصلاه و السلام است؛ چيزى كه ما امروز به آن كمال احتياج را داريم.
اميرالمؤمنين على عليه‏السلام اين چهره‏ى ناشناخته، اين انسان والا، اين نمونه‏ى كامل مسلمانى كه اسلام مى‏خواهد انسانها آنچنان ساخته بشوند؛ در لابلاى اوراق و سطور نهج البلاغه كاملا شناسايى و تعريف مى‏شود.
نهج البلاغه در حقيقت كتاب معرفى على بن ابى طالب عليه‏السلام است. چگونه ممكن است كسى به افقهاى اسرارآميز و شگفت آور، و واديهاى گوناگون معرفتى - كه در نهج البلاغه است - دست نيافته باشد و بتواند آنها را اين گونه زيبا و جذاب ترسيم و توصيف كند.
در نهج البلاغه همه‏ى ابعاد يك شخصيت والاى انسانى وجود دارد و يك انسان كامل در نهج البلاغه مجسم مى‏شود و آن انسان كامل، خود اميرالمؤمنين عليه‏السلام است. و اين نه فقط از باب شناسايى چهره‏ى اميرالمؤمنين عليه‏السلام مهم است؛ بلكه از باب شناسايى اسلام و اين كه اسلام چگونه انسانى را مى‏خواهد بسازد، حايز اهميت است.
امروز بشريت معاصر از ما سؤال مى‏كند: ((اين اسلامى كه شما از آن دم مى‏زنيد و فكر مى‏كنيد رسالت آن جهانى است، در صدد ساختن چگونه انسانى است؟)) براى پاسخ چه كسى را بهتر و زيباتر و جامعتر و والاتر از على بن ابى طالب عليه‏السلام مى‏توان نشان داد؟ چهره‏ى على بن ابيطالب عليه‏السلام در هيچ جا مانند نهج البلاغه آشكار نمى‏شود. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
در حقيقت نهج البلاغه شخصيت خطى و رسمى اميرالمؤمنين است؛ يعنى على عليه‏السلام خود نهج البلاغه‏ى مجسم است و اين يكى ديگر از خصوصيات امير مؤمنان است. به آنچه كه مى‏گويد عمل مى‏كند و آنچه را كه مى‏خواهد در زندگى خود پياده مى‏كند.
شخصيت اميرالمؤمنين خود، كلمه به كلمه و سطر به سطر تفسير نهج البلاغه و قرآن است؛ لذا شما وقتى نهج البلاغه را مى‏خوانيد هم تاريخ و زندگى على عليه‏السلام را دانستيد و هم اسلام را شناختيد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
ليكن مطالب اين كتاب كه در مجموع، درس زندگى اجتماعى براى مسلمانهاست، به طور مجرد از زندگى مطرح نشده است. گوينده‏ى اين كلمات رئيس مملكت، حاكم و فرمانرواى بزرگى است كه حكومت او بر كشور پهناور و عظيمى گسترش داشته است. اين انسان بزرگ كه مسؤوليت ملك دارى و زمامدارى را هم بر دوش داشته، با احساس اين مسؤوليت عظيم چنين مطالبى را بر زبان جارى كرده است. نهج البلاغه مانند گفته‏هاى حكيمى نيست كه دور از غوغاى زندگى و فارغ از واقعيتها و مسايل گوناگونى كه در يك جامعه ممكن است مطرح باشد، مى‏نشيند و معارف اسلامى را بيان مى‏كند؛ بلكه سخنان انسانى است كه بار مسؤوليت اداره‏ى يك جامعه‏ى عظيم را بر دوش خود احساس مى‏كند و داناى دين و بصير به همه‏ى معارف اسلامى و قرآنى است و با دلى مالامال از معرفت و روحى بزرگ و در مقامى پرمسؤوليت، با مردم رو به رو مى‏شود، با آنها حرف مى‏زند و به سؤالات و استفهامات آنها پاسخ مى‏دهد. اين است زمينه و موقعيت صدور نهج البلاغه. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
اين بزرگوار يكى از معجزات شگفت آور خدا در تاريخ بود و حادثه‏ى شگفت آور ديگر اين بود كه قدر اميرالمؤمنين را در زمان خودش ندانستند. اين هم واقعا از آن حوادث شگفت آور و تلخ است. كار را به جايى رساندند كه - بر اساس آنچه كه در نهج البلاغه آمده است - ايشان به طور مكرر در زمان حكومت خودشان از دست مردم به خداى متعال شكوه مى‏كردند. دل آن بزرگوار پر از خون بود. با اين همه سعه‏ى صدر و با اين همه گذشت در راه خدا و احكام الهى، آن بزرگوار در نهايت ضيق و عسرت در دوران زندگيش قرار گرفته بود. -خطبه‏هاى نماز جمعه تهران، 7/1/1371 / روزنامه جمهورى اسلامى، 8/1/1371. ?

فصل چهارم: فيض الاسلام اولين مترجم نهج البلاغه‏

اولين ترجمه‏يى كه از نهج البلاغه شده، توسط آقاى سيد على نقى فيض الاسلام - مترجم روحانى محترم - انجام گرفته است. او اولين كسى بود كه اين كتاب را همه فهم كرد و به دست مردم داد. كار ايشان كار مهمى بود كه من به آن ارج مى‏گذارم و قدردانى مى‏كنم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول) 1360. ?
از عالم جليل آقاى فيض الاسلام كه اولين بار اين كتاب را به فارسى ترجمه كرد و در اختيار مردم قرار داد و صداى نهج البلاغه را براى اولين بار به گوش مردم رساند؛ تشكر كردم و باز هم تشكر مى‏كنم. همچنين از چند نفر نويسندگان محترمى كه از نهج البلاغه ترجمه‏هاى منتخب يا آزاد و به صورت بيان محتوا به دست داده‏اند؛ به سهم خود سپاسگزارم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
اولين كسى كه در زمان ما نهج البلاغه را به ميان آورد، مرحوم فيض الاسلام بود. ايشان يكى از علماى بزرگ تهران و يك عالم آگاه و با اخلاص و روشنفكر بود اما رفت؛ لكن ترجمه‏ى غنى نهج البلاغه را به دست مردم داد.
من مقيدم كه خدمت آن سيد بزرگوار را - كه حتى يك بار در عمرم او را از نزديك نديدم و اخيرا ايشان به رحمت ايزدى پيوستند - همه جا ذكر كنم تا خدمت بزرگ او براى جامعه‏ى ايرانى فراموش نشود.
قبل از آن كه ترجمه‏ى فيض الاسلام در اختيار ما قرار گيرد، جز ترجمه‏ى‏-مرحوم حاج سيد علينقى محمد ديباچ ((فيض الاسلام)) در سال 1290 ه.ش، در يكى از روستاهاى اصفهان متولد شد. طبق شجره نامه موجود چهل نسل مرحوم ((فيض الاسلام)) به اميرالمؤمنين على عليه‏السلام مى‏رسد. مرحوم ((فيض الاسلام)) از سن پنج سالگى نزد برادرش آقاى سيد غياث الدين به تحصيل علوم شريعه مى‏پردازد. وى تحصيلات خود را در حوزه‏هاى تهران، مشهد و نجف تكميل كرده، و نزد اساتيدى چون مرحوم سيد ابوالحسن اصفهانى، مرحوم شيخ ضياء الدين عراقى، مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى و مرحوم شيخ محمد كاظم شيرازى تلمذ نموده و در اين مدت ترجمه و شرح نهج البلاغه را نيز به طور خيلى جدى دنبال مى‏كرد. تنها جمع آورى مدارك و يادداشت بردارى كتاب ((نهج البلاغه)) مدت هفده سال طول كشيد و تحرير آن در شش سال از 1365 تا 1371 ه.ق انجام پذيرفت و در شش جلد تنظيم گرديد و تاكنون بيش از يك ميليون نسخه از اين نهج البلاغه چاپ و در اختيار عموم قرار گرفته است. و سرانجام مرحوم فيض الاسلام در 24 ارديبهشت 1364 ه.ش در سن 73 سالگى دارفانى را وداع گفت. به نقل از روزنامه كيهان‏ ? ملا فتح الله كاشانى و كتابهاى قديمى و شرحهاى عربى چيزى در دست نداشتيم. قبل از اينها هم در محيطهاى مردمى و روشنفكرى و دانشجويى و دانش آموزى و حتى در محيط طلبگى و حوزه‏ى علميه، از نهج البلاغه نشانى نداشتيم و ما امروز بايد اين موهبت را با عمل به نهج البلاغه جبران كنيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه 1365. ?

فصل پنجم: قرآن و نهج البلاغه‏

اين كتاب وقتى در كنار قرآن قرار بگيرد، يقينا تالى قرآن است، يعنى ما ديگر كتابى نداريم كه داراى اين حد از اعتبار و جامعيت و قدمت باشد. لذا احياى نهج البلاغه فقط وظيفه‏ى ما شيعيان نيست، بلكه وظيفه‏ى همه‏ى مسلمانهاست، يعنى هر كس على بن ابى طالب عليه‏السلام را قبول دارد و مسلمان است - چون در اسلام كسى نيست كه اين بزرگوار را قبول نداشته باشد - به عنوان احياى يك ميراث بى نظير اسلامى بايد نهج البلاغه را زنده كند و اين احيا نه فقط به معناى كثرت چاپ - كه زياد هم چاپ شده - بلكه به معناى كار كردن و تحقيق كردن در زمينه‏ى آن است.
همچنان كه در زمينه‏ى قرآن كريم كار شده و تفسيرهاى زيادى نوشته شده است، درباره‏ى نهج البلاغه هم بايد اين كارها انجام گيرد. همان طور كه قرآن خوانده مى‏شود، نهج البلاغه هم بايد خوانده شود؛ چون تالى و دنباله‏ى قرآن است. همان طور كه مسلمانها خودشان را موظف مى‏دانند با قرآن انس پيدا كنند و ندانستن قرآن را براى خود نقص مى‏شمارند؛ دانستن نهج البلاغه هم بايد نقص به حساب بيايد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
جاى يك ترجمه‏ى كامل و همه جانبه از نهج البلاغه و جاى يك ترجمه‏ى كامل و روشن و رسا از قرآن در جامعه‏ى ما همچنان خالى است.
براى چندمين بار از همه‏ى كسانى كه مى‏توانند ترجمه‏ى خوبى از قرآن كريم به فارسى تهيه كنند و ارايه دهند، خواهش مى‏كنم اين كار را بكنند جمهورى اسلامى بعد از پنج سال به نظرم قدرى دير كرده است؛ بايد اين كار زودتر انجام مى‏گرفت و هر چه مى‏گذرد ديرتر مى‏شود. به نظر من اشكالى ندارد كه چندين نفر شروع كنند به ترجمه‏ى اين دو اثر مقدس و هر مقدار را كه مى‏توانند پيش ببرند؛ چون به هر حال هيچ ترجمه‏يى كامل نخواهد بود. يعنى اين طور نباشد كه اگر كسانى شنيدند فلان نويسنده‏ى خوب و آشنا به زبان عربى، مشغول ترجمه‏ى نهج البلاغه يا قرآن شده است، از كار خود دست بكشند و كارى نكنند هر كسى شوق اين كار را در خود احساس مى‏كند، شروع كند. اگر ده ترجمه‏ى بسيار خوب هم از قرآن كريم و نهج البلاغه‏ى شريف داشته باشيم، زيادى نيست، هيچ اشكالى ندارد كه علايق و ذوقهاى گوناگون و ديدگاههاى مختلف از يك آيه يا يك جمله بتوانند خواننده را قدرى به ابعاد واقعى آن جمله نزديكتر كنند بنابراين به نظر من اين كار امروز در اولويت قرار دارد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. گفتنى است كه خوشبختانه در چند سالى كه از بيانات مقام معظم رهبرى مى‏گذرد كارهاى خوبى جهت ترجمه‏ى قرآن و نهج البلاغه انجام گرفته است. ?
قرآن بدون حديث، مفسر و مبين ندارد و حديث بدون قرآن جهت ندارد، لذا اگر بخواهيم ايمان آگاهانه و عميق در جامعه داشته باشيم، بايد قرآن و حديث جايگاهى مقتضى در جامعه داشته باشند.
آشنايى با قرآن بايد در دانشگاهها معمول شود تا روح و فرهنگ قرآنى در مراكز علمى حاكميت يابد. در زمينه‏ى حديث، ما نهج البلاغه را داريم كه مجموعه‏يى حديثى و كامل است و بسيارى از نيازها و راه حلهاى مسايل و مشكلات امروزى ما در اين كتاب جمع است. -ترجمه‏ى قرآن از آقايان: آيت الله ناصر مكارم شيرازى، عبدالمحمد آيتى، محمد خواجوى، جلال الدين فارسى، بهاء الدين خرمشاهى، و... ?
انس با قرآن و نهج البلاغه چيز عجيبى است. نهج البلاغه واقعا تالى تلو قرآن است. انسان وقتى با نهج البلاغه يا با صحيفه سجاديه انس پيدا مى‏كند مى‏بيند كه چيزهاى نابى از اسلام در اختيار دارد. -ترجمه‏ى نهج البلاغه از آقايان: دكتر سيد جعفر شهيدى، عبدالحميد معاديخواه، على اصغر فقيهى و يك ترجمه‏ى كهن به همت دكتر عزيز الله جوينى. ?

فصل ششم: نقش نهج البلاغه در جامعه‏ى اسلامى‏

ما جامعه‏ى ايرانى متأسفانه قرنهاى متمادى از كتاب شريف و روشنگر مبين نهج البلاغه محروم بوديم. يك زندگى سعادتمند انسانى به لحاظ تمام ابعاد و با همه‏ى خصوصيات، از نهج البلاغه قابل درس گرفتن است.
اگر بخواهيم خودمان و جامعه‏يى را كه شايسته‏ى انسان است بسازيم و به اخلاق و خصال و عقايد نيكو و نشاط و اميد و آينده نگرى و خودسازى شخصى دست يابيم و به وظايف و تكاليفمان عمل كنيم و جامعه‏يى سراپا عقل و حق داشته باشيم و با اميد و جهاد و تلاش و پيروزى و موفقيت و بر مبناى يك فلسفه‏ى عالمانه و درست حركت كنيم؛ مى‏بايست همه‏ى اين درسها را از نهج البلاغه بياموزيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?
خودسازى فردى و سازندگى زندگى اجتماعى براى انسان لازم است.
البته نهج البلاغه يك ابعاد عرفانى هم دارد كه من خود را كوچكتر از آن مى‏دانم كه آن ابعاد را بفهمم و درك كنم. مجبورم به ظواهر آن كلمات اكتفا كنم و بگذرم. آنها را هم اهل الله و مردمان عارف و انسانهاى حكيم و دلهاى آشنا با خدا مى‏توانند بفهمند. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?
اميرالمؤمنين عليه‏السلام در سخنرانيهاى خود چه مى‏گويد؟ اين اميرى كه هم حاكم جامعه‏ى اسلامى است و هم پايه و مايه‏يى از حكمت دارد چه گفته است؟ بديهى است كه سخن او مطابق با نيازهاست و چيزى را كه نياز قطعى آن مرحله از تاريخ اسلام طلب مى‏كند مى‏گويد و ممكن نيست غير از آن چيزى بگويد ممكن نيست كه آن طبيب حاذق دلسوز نسخه‏يى بنويسد كه بيمار او به آن احتياج ندارد. بنابراين ما از نسخه‏ى اميرالمؤمنين على عليه‏السلام يك چيز ديگر پيدا مى‏كنيم و آن وضعيت جامعه‏ى اسلامى آن روز است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
حقيقت ديگرى كه وجود دارد و امروز ما را بيشتر از گذشته به نهج البلاغه مشتاق و محتاج مى‏كند اين است كه در طول تاريخ اسلام، متأسفانه با انحرافى كه از كج فهمى و جهالت از يك سو و غرض ورزى و دشمنى از سوى ديگر حاصل شده است، در آنچه كه از معارف اسلامى در اختيار ماست سردرگميهايى داشته‏ايم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
با اين كه مدتهاست تا حدود زيادى نهج البلاغه از فراموشى بيرون آمده و نام آن به گوش مردم رسيده و به نحوى در دسترس مردم قرار گرفته است ولى باز اعتقاد دارم كه در اطراف اين كتاب بايد تحقيقات علمى و همه جانبه‏يى انجام بگيرد، البته كارهايى كه تاكنون انجام گرفته و شمه‏يى از آنها در كتابنامه‏ى نهج البلاغه درج شده است، قابل توجه و سزاوار تقدير و تشكر مى‏باشد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
درباره‏ى توجهى كه بايد به نهج البلاغه پيدا كنيم، مى‏خواهم هشدار بدهم: ما اين توجه را امروزه كم داريم، مثل اين كه نمى‏دانيم چه گنجينه‏ى معرفت بى‏پايانى در اين كتاب وجود دارد، يا هنوز براى مردم ما - حتى محققين - اهميت دستيابى به منبع عظيم اين كتاب بى نظير، به طور كامل كشف نشده است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
اگر قرار باشد همين طورى كه شما داريد با دين و قرآن و نهج البلاغه و اسلام، خودتان را آشنا مى‏كنيد، پيش برويد؛ پايه‏هاى امپراطوريهاى زر و زور در دنيا به وسيله‏ى شما متزلزل خواهد شد؛ لذا از شما مى‏ترسند. -بيانات مقام معظرم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?
محققان، نهج البلاغه را براى اين زمان بسيار قدر بدانند. حقيقت اين است كه اكر ما امروز ((هزاره‏ى نهج البلاغه)) را مى‏گيريم، بايد بدانيم كه اين كتاب عزيز از اين هزار سال اقلا نهصد و پنجاه سال را در انزوا و سكوت بوده است. جز دانشوران و خواص، كسى از نهج البلاغه نامى نمى‏دانست. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
اين انقلاب در سايه‏ى آموزشهاى اميرالمؤمنين عليه‏السلام و با اتكا به قرآن و نهج البلاغه، به پيروزى رسيده است.
امروز تقريبا همان جامعه‏ى اسلامى و علوى تشكيل شده و تقريبا همان شرايط در بيشتر ابعاد در جامعه و كشور ما حكم است.
امروز روز استفاده هر چه بيشتر از نهج البلاغه است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
امروز شرايطى مشابه شرايط حكومت دوران اميرالمؤمنين عليه‏السلام است.
پس روزگار، روزگار نهج البلاغه است. امروز مى‏شود از ديدگاه دقيق و نافذ اميرالمؤمنين عليه‏السلام به واقعيتهاى جهان و جامعه نگاه كرد و بسيارى از حقايق را ديد و شناخت و علاج دردها را پيدا كرد. همين است كه به نظر مإ؛ امروز بيش از هميشه به نهج البلاغه محتاجتريم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
امروزه براى ما نهج البلاغه از جهات مختلفى است، تأكيد مى‏كنم كه اين كتاب، گنجينه‏ى بى نظير و تمام نشدنى است و امروز هم بيشتر از هميشه ملت و جامعه‏ى اسلامى ما به آن نيازمند است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
مايه‏ى خوشبختى بسيارى است كه همت برادران عزيز در بنياد نهج البلاغه شاهد تشكيل يك مجمع ديگر درباره‏ى اين كتاب شريف هستيم. بنده به عنوان يك فرد مسلمان و كسى كه مدتى از زندگى فكرى و مطالعاتى خودش را در زمينه‏ى مباحث نهج البلاغه گذرانده است و به عنوان يك مسؤول در نظام جمهورى اسلامى، اين حركت را يك حركت مبارك و لازم و خوش عاقبت و مرحله‏ى كنونى را براى رسيدن به مراحل نهايى، مرحله‏يى ابتدايى و فرخنده مى‏شمارم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
همت برادران در خور تقدير بسيار است و به اين مقدار هم نبايد بسنده شود، بايد خدمت به نهج البلاغه همچنان ادامه پيدا كند. البته در فاصله‏ى بين اين كنگره و كنگره‏ى سال گذشته، كارها و تلاشهايى در زمينه‏هاى مختلف انجام گرفته است كه من در جريان بعضى از آنها اقرار گرفته‏ام؛ اما مى‏خواهم تأكيد كنم كه اين اجتماعات بايد مقدمه‏يى براى كارهايى عظيم باشد ما زمان بسيارى را با عدم ارتباط با نهج البلاغه گذرانده‏ايم.
امروز با فرصتهايى كه وجود دارد بايد آن نقايص را جبران كنيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
براى من خيلى دلنشين بود، اگر اين توفيق را پيدا مى‏كردم كه مثل يكى از شما در جلسات اين كنگره ارزشمند شركت فعال بكنم و مانند هميشه كه نهج البلاغه يكى از قبله‏هاى اميد فكرى ما بود و بسيارى از اوقاتمان به مطالعه‏ى آن مى‏گذشت و در حوزه‏ى تدريس و تدرس و فكر و مطالعه‏ى ما جايگاه عمده‏يى داشت؛ در اين محفل شريف علمى و ارزشمند هم مانند يك جستجوگر از اعماق اين اقيانوس عظيم بحثى را بررسى مى‏كردم و همه روزه در جلسات آن حاضر مى‏شدم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
به تدريج، نهج البلاغه به صحنه‏ى زندگى آمد و به دست مردم افتاد مردم نمى‏دانستند نهج البلاغه‏يى هم وجود دارد. تنها جملاتى كه از نهج البلاغه شنيده بودند بيشتر در مذمت دنيا و بخش كمى از اخلاق بود و ديگر هيچ بعد از آن، قدرى نهج البلاغه دست به دست گشته است، كسانى بر آن شرح نوشته‏اند و كسانى برداشتهاى خود را به نام شرح نوشته‏اند.
همه‏ى اين زحمات ارجمند و قابل تقدير است؛ اما در برابر عظمت نهج البلاغه و كارهايى كه بايد انجام گريد ناچيز است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
عواملى كه در درون جامعه به وجود مى‏آيد و جامعه را به ضعف انحطاط دچار مى‏كند و موجب زوال جامعه و دولت حق مى‏شود، در قرآن و حديث شمرده شده است. اگر قرآن و نهج البلاغه و احاديث را مطالعه كنيم. خواهيم ديد كه خداى متعال و اولياى معصومين اين موضوع را بسيار مهم دانسته‏اند و به قدر كافى به ما مردم درباره‏ى آن توصيه كرده‏اند و راه و چاه را نشان داده‏اند. -خطبه‏هاى نماز جمعه تهران، 11/6/1367 / روزنامه جمهورى اسلامى 2/9/1367. ?
رعايت حال عامه‏ى مردم، كنار زدن طبقات ممتاز و نداشتن چنين طبقاتى در جامعه‏ى اسلامى مورد نظر حضرت بوده است. اميرالمؤمنين در اين باره به مالك اشتر در آن فرمان معروف عظيم بى بديل اين گونه مى‏فرمايد:
((از همه‏ى كارها محبوبتر در نزد تو آن كارى باشد كه در حق ميانه‏تر و حق گراتر و در عدل گسترده‏تر و همه شمولتر و نسبت به خشنودى عامه‏ى مردم، فراگيرنده‏تر باشد. آن كارى را انتخاب بكن كه خشنودى عامه‏ى مردم را تأمين بكند.)) عامه‏ى مردم در مقابل خواص مردم و طبقات ممتاز. -در مكتب جمعه، ج 6، ص 389 / خطبه‏هاى نماز جمعه تهران‏ ?
اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج البلاغه درباره‏ى توحيد، نبوت، امامت، قيامت و معاد و قدرت خدا و مسايل اعتقادى بحثهاى مفصلى كرده‏اند كه اگر انديشمندان فقط به ترجمه‏ى درست و توضيح مختصر همين مطالب بپردازند؛ حقايق بسيارى از ايدئولوژى اسلام در اختيار ذهن و دل شنوندگان و خوانندگان قرار خواهد گرفت. على عليه‏السلام در اين خطبه‏ها به فكر آن است كه مغزها را بسازد و هدايت كند. -گفتارى درباره حكومت علوى، ص 11. ?
سطح فرهنگ و انديشه‏ى مردمى كه در جامعه‏ى اسلامى آن روز زندگى مى‏كردند، آن چنان بالا بود كه وقتى على بن ابى طالب عليه‏السلام اين سخنان عميق و پر مغز را در منبر ادا مى‏كرد، زن و مرد و كوچك و بزرگ سخن او را مى‏فهميدند... .
پس همان طور كه مى‏بينيد سطح فرهنگ جامعه‏ى علوى بالاست و در آن حدى است كه نهج البلاغه را مى‏فهمد. -گفتارى درباره حكومت علوى، ص 4. ?
اگر مى‏بينيد سخن اميرالمؤمنين در آن روزگار كه دنياى جهالت و تاريكى بود، آن چنان مى‏درخشيد كه همه‏ى مرد و زن و كوچك و بزرگ وقتى آن سخنان را مى‏شنيدند، به قدر فهم خود درك مى‏كردند و امروز قرنها بعد از آن زمان دانشمندان و بزرگان و انديشمندان شرح اين كلمات را مى‏نويسند؛ به اين دليل است كه آن روز در جامعه انقلاب بود و هر روزى كه در جامعه انقلاب باشد قضيه همين گونه است.
اينها خطابه‏هاى اميرالمؤمنين بود اين خطابه‏ها از خطابه‏هايى كه امروز شما در نهج البلاغه مى‏بينيد، زيادتر است. -گفتارى درباره حكومت علوى، ص 10. ?

فصل هفتم: نقش نهج البلاغه در جهان اسلام‏

در شرايط كنونى جهان اسلام كه عدد مسلمانها كثير است و اقطار وسيعى از جغرافياى عالم را در اختيار دارند و آرا و عقايد و نظرات و اجتهادها و مكتبهاى گوناگونى پر ذهن و روحشان حاكم است، اگر ما بتوانيم متون صدر اسلام را احيا كنيم؛ كمك زيادى به ايجاد يك محور اصلى براى اين اجتهادها كرده‏ايم.
نهج البلاغه را از اين ديدگاه نگاه كنيد نهج البلاغه با اين ديدگاه هرگز با كتاب حديث فلان صحابى يا تابعى كه پنجاه سال، شصت سال، صد سال و يا صد و چهل بعد از هجرت بوده قابل مقايسه نيست. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
نهج البلاغه مخصوص كشور ما نيست، بلكه متعلق به همه‏ى دنياى اسلام است و دنياى اسلام هم امروز در حال رسيدن به يك بيدارى و حيات دوباره‏ى اسلامى است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
احياى نهج البلاغه فقط وظيفه‏ى ما شيعيان نيست، بلكه وظيفه‏ى همه‏ى مسلمانهاست، يعنى هر كس على بن ابى طالب عليه‏السلام را قبول دارد و مسلمان است - چون در اسلام كسى نيست كه اين بزرگوار را قبول نداشته باشد. به عنوان احياى يك ميراث بى نظير اسلامى بايد نهج البلاغه را زنده كند و اين احيا نه فقط به معناى كثرت چاپ - كه زياد هم چاپ شده - بلكه به معناى كاركردن و تحقيق كردن در زمينه‏ى آن است.
همچنان كه در زمينه‏ى قرآن كريم كار شده و تفسيرهاى زيادى نوشته شده است درباره‏ى نهج البلاغه هم بايد اين كارها انجام گيرد. همان طور كه قرآن خوانده مى‏شود، نهج البلاغه هم بايد خوانده شود؛ چون تالى و دنباله‏ى قرآن است. همان طور كه مسلمانها خودشان را موظف مى‏دانند با قرآن انس پيدا كنند و ندانستن قرآن را براى خود نقص مى‏شمارند، دانستن نهج البلاغه هم بايد نقص به حساب بيايد. -سخنان مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
امروز آشكارترين و روشنترين حقايق اسلامى، به وسيله‏ى بخشى از مدعيان اسلام در كشورهاى اسلامى ناديده گرفته مى‏شود امروز همان روزى است كه شعارها يكسان است؛ اما جهت گيريها به شدت مغاير يكديگر است امروز شرايطى مشابه شرايط حكومت دوران اميرالمؤمنين عليه‏السلام است. پس روزگار، روزگار نهج البلاغه است. امروز مى‏شود از ديدگاه دقيق و نافذ اميرالمؤمنين عليه‏السلام به واقعيتهاى جهان و جامعه نگاه كرد و بسيارى از حقايق را ديد و شناخت و علاج درها را پيدا كرد همين است كه به نظر ما امروز بيش از هميشه به نهج البلاغه محتاجتريم.
اين يك جهت بود كه ضرورت پرداخت به نهج البلاغه و بازگشت به اين مجموعه را كه از زبان اميرالمؤمنين و مولاى متقيان عليه‏السلام نقل شده نشان مى‏دهد بايد هر چه بيشتر در پيرامون آن كار كرد و مقدماتى كه بتواند اين كتاب را قابل استنادتر و قابل فهمتر بكند، آماده كرد؛ زيرا اين كار از هميشه لازمتر و ضرورى‏تر است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
فرهنگهايى كه امروزه بر ذهنيت مردم در بخشها و تقسيم بنديهاى مختلف سياسى حاكم است، هيچ كدام منطبق با فرهنگ نهج البلاغه نيست. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
كسانى كه در زمينه‏ى نهج البلاغه كار كرده‏اند كم نيستند - چه در ايران بود و بعضى از ديگر از كشور از كشورهاى اسلامى - اما كارهاى اصولى و اساسى كه بتواند مدرسه‏ى نهج البلاغه را در كل فضاى جهان اسلام گسترش بدهد، همچنان باقى است. اگر چه پايه‏هاى آن كارهاى اصولى، دارد تدريجا انجام مى‏گيرد. واقعا نهج البلاغه گنجينه‏ى عظيمى است كه به اين سادگى، حتى به موجودى آن نمى‏شد دسترسى پيدا كرد؛ يعنى آن را فهميده و بعد از اين كه چنين موجودى را شناختيم، نوبت كار اصلى يعنى بهره‏بردارى است. ما هنوز موجودى نهج البلاغه را هم نمى‏دانيم، البته بسيارى از منابع غنى اسلامى همين وضعيت را دارد؛ اما نهج البلاغه با رتبه و پايه‏ى والايى كه دارد، در حقيقت يك استثناست و بايد به صورت يك گنجينه‏ى استثنايى با آن برخورد كرد. وقتى تأمل مى‏كنم، مى‏بينم آرزويى كه داشته‏ايم و داريم، اين است كه جامعه‏ى ما با اين كتاب عزيز الفت و انس پيدا كند.

فصل هشتم: نقش وزارت آموزش و پرورش در احياء نهج البلاغه‏-بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?

براى من بسى شيرين و لذت بخش بود اگر فرصت شنيدن صوت دلنشين تك تك شما را داشتم؛ يعنى شما بچه‏هاى عزيز - اين اميدهاى آينده - با دلهاى پاك و روحهاى درخشان و نوربخش خودتان مى‏آمديد و جملات نورانى نهج البلاغه را براى ما مى‏خوانديد... .
من از برادران عزيزمان در وزارت آموزش و پرورش خواهش مى‏كنم اين راه را رها نكنيد، دنبال اين خط را بگيريد. نهج البلاغه را داخل مدرسه‏ها و كلاسها ببريد تا دانش‏آموزان متن عربى اش را ياد بگيرند.
بهترين نويسندگان و شيواترين هنرمندان را استخدام كنيد و از آنها بخواهيد كه بيايند اينها را ترجمه‏ى زيبا كنند تا آن را بچه‏هاى ما حفظ كنند نهج البلاغه بايد در كتابهاى درسى ما بيايد. ما از نهج البلاغه خيلى دور مانديم لذا بايد اين فاصله را جبران كنيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?
تمام مفاهيم لازم براى تقويت نظام جمهورى اسلامى در نهج البلاغه وجود دارد. شما عزيزان و نو چشمهاى ما، دانش‏آموزان و زبدگان و بچه‏هاى با استعداد و خوش حافظه - چه دختر و چه پسر - كه در وادى حفظ و ترجمه‏ى نهج البلاغه و فراگيرى اين كتاب مقدس افتاده‏ايد، بدانيد كه اين نعمت، بسيار با بركت و با عظمت است. اين موهبت خدايى را مغتنم شماريد و پيش برويد. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?
معلمان و مربيان و وزارت آموزش و پرورش و معاونت مربوط و برادرانى كه اين كار را پى گرفتند، بدانند كه يكى از ذى قيمت‏ترين كارهاست. مبادا اين كار را دست كم بگيريد و كوچك بشماريد بيست سال ديگر جامعه‏ى ما خواهد فهميد كه اجتماع امروز شما و اين فراگيرى نهج البلاغه چه آثارى خواهد داشت. بدانيد كه اين يك نهال بابركتى است كه امروز به دست برادران عزيزمان در بنياد نهج البلاغه و وزارت آموزش و پرورش و بقيه‏ى كسانى كه دست‏اندر كارند، غرس شد و بركات و ميوه هايش را در آينده خواهد داد. اين كار را رها نكنيد و بچه‏هاى عزيز و برادران عزيزمان هم بدانند كه نهج البلاغه حاوى كلمات بسيار ذى قيمت است. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?
در اين اردوگاهى كه شما جمع شده‏ايد قبلا عده‏اى مى‏آمدند تا فرهنگ غرب و فرآورده‏هاى ذهنى فرهنگ غلط و فاسد بيگانگان را در اين جا نشخوار كنند و از همديگر ياد بگيرند و به بچه‏ها فساد ياد بدهند اما امروز عكس آن شده است؛ امروز در اين جا به بچه‏ها دين و قرآن و نهج البلاغه ياد مى‏دهند. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?

فصل نهم: درمان دردها در نهج البلاغه‏

امروز ما در شرايط مشابهى مانند دوران حضرت على عليه‏السلام هستيم، ما را هم دنياطلبى تهديد مى‏كند، ما را هم ابتلاى به كبر و خود پرستى و تبعيض، تهديد مى‏كند، طوفانهاى فتنه‏هاى اجتماعى ما را هم به فرو ريختن تهديد مى‏كند بنابراين ما هم به آن درمانها احتياج داريم و بيش از هميشه به نهج البلاغه احتياج داريم. من نديده‏ام از اين ديدگاه كسى دنبال نهج البلاغه رفته باشد. مى‏دانيد كه البته خيلى كار شده اما اين يك ديدگاه جديد است.
اينك در آيينه‏ى نهج البلاغه نگاه كنيد و ببينيد شما از وضع كنونى خودتان چه چيزى را در آن مى‏بينيد؟ كدام درد و كدام خطر را مى‏بينيد؟ كدام هشدار متوجه ماست؟ و بدانيد كه درمان همه‏ى اينها در نهج البلاغه است .
امروز بسيار لازم است كه محققان، نهج البلاغه را از اين جهات تفسير كنند.-بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
نمونه وار چند فقره از بيماريهاى آن روز را كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام در صدد معالجه‏ى آنهاست ذكر مى‏كنم: يكى از اين بيماريها مسأله‏ى دنيا است. در نهج البلاغه چه بسيار عليه دنيا و دنياطلبى و دنيا فريفتگى و عليه خطرات و كمينهاى دنيا هشدار داده شده است. يكى از بخشهاى مهم نهج البلاغه زهد آن است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
ما مثل آن بيمارى كه يك نسخه‏ى كامل از يك طبيب حاذق در جيب خود يا در طاقچه‏ى اتاق خود دارد، اما در عين حال لاى آن نسخه را باز نمى‏كند و به آن عمل نمى‏كند و از آن بيمارى دايما رنج مى‏برد. قرنهاى متمادى نهج البلاغه را داشتيم اما از آن استفاده نكرديم و از معارف آن بهره نبرديم و بيماريهاى فردى و اجتماعى خود را براى خودمان جنگ داشتيم. اين آن تأسف و افسوس بزرگى است كه هر كس با نهج البلاغه آشنا بشود، در دلش جا خواهد گرفت. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?
اميرالمؤمنين عليه الصلاه و اسلام در نهج البلاغه خطبه‏يى به نام ((قاصعه)) دارد كه بسيار خطبه‏ى مهم و پرمضمون و شگفت آورى است. يكى از محورهاى عمده‏ى اين خطبه مذمت تكبر است.
در اين جا جملاتى درباره‏ى پيغمبران دارد كه من چند جمله را برايتان مى‏خوانم.
درباره‏ى پيغمبران مى‏فرمايد: و لكنه سبحانه كره اليهم التكابر خداى‏-نهج البلاغه، خطبه‏ى 192. در اين خطبه از ((ابليس)) كه تكبر ورزيد و بر آدم سجده نكرد سخت نكوهش شده و در آن آمده است كه ((ابليس)) نخستين كسى است كه تعصب و نخوت را اظهار كرد: امام عليه‏السلام در اينجا مردم را از پيمودن راه و رسم شيطان و ((تكبر)) و ((تعصب)) برحذر مى‏دارد. ? سبحان كبر و فخرفروشى را در نظر پيغمبران زشت و مكروه قرار داد.
و رضى لهم التواضع‏
و تواضع را براى آنها شايسته دانست و راضى شد كه آنها تواضع باشند. فالصفوا بالارض خدودهم؛ اين قدر پيغمبران اهل تواضع و يگانگى بودند كه صورتهاى خودشان را به زمين مى‏چسباندند. و عفروا فى التراب وجوههم؛ پيشانى خود را با خاك آلوده مى‏كردند (اينها كنايه از تواضع و فروتنى است). بعد مى‏فرمايد:
و خفضوا اجنحتهم للمؤمنين و كانوا قوما مستضعفين‏
؛ براى مؤمنين ((خفض جناح)) مى‏كردند (نهايت تواضع و فروتنى همراه با مهربانى را خفض جناح مى‏گويند)، پيغمبران با مؤمنين اين گونه بودند، لذا مؤمنين هميشه دور پيغمبر جمع مى‏شدند.
و كانوا قوما مستضعفين؛ در حالى كه مؤمنين با پيغمبران مردمان مستضعفى بودند (كه به هر معنا بگيريم مقصود ما را بيان مى‏كند: يا خود پيغمبران، مستضعفان بودند و يا مؤمنين كه پيغمبران در ميان آنها بودند و در مقابل آنها آن طور خضوع مى‏كردند؛ آنها مردمان مستضعفى بودند) لذا به پيغمبر ايراد مى‏گرفتند كه و تبعهم الارذلون؛ مردمان پست، مردمان پايين جامعه اطراف پيغمبر را گرفته‏اند! -در مكتب جمعه، ج 7، ص 198 / خطبه‏هاى نماز جمعه تهران 6/8/62. ?
اميرالمؤمنين در نهج البلاغه مى‏فرمايد: پيغمبران در مقابل مؤمنين خاضع بودند؛ در حالى كه آن مؤمنين از اقوام مستضعف بودند. انبيا با همين عامه‏ى مردم و قشرهاى وسيع مردم كه اكثريت افراد يك جامعه را تشكيل مى‏دهند، سر و كار داشتند. پيغمبر ما هم سر و كار داشت، امام امت هم در اين روزگار سر و كار دارد و بايد اين رابطه ميان دولت و مسئولان و مردم بماند. بايد اين رابطه ضعيف نشود. رگ اصلى انقلاب ما وجود همين رابطه است. -در مكتب جمعه، ج 5، ص 12 / خطبه‏هاى نماز جمعه تهران 14/3/61. ?
موضوع ديگرى كه در نهج البلاغه بارها تكرار شده است، ((تكبر)) است. يعنى همان كه محور اصلى خطبه‏ى قاصعه است. البته مخصوص خطبه‏ى قاصعه هم نيست، در خيلى جاها هست، مسأله‏ى تكبر يعنى خود را از ديگران بالاتر دانستن؛ همان آفتى كه اسلام را و نظام سياسى اسلام را منحرف كرد و خلافت را به سلطنت تبديل كرد و به كلى نتايج زحمات پيامبر صلى الله عليه و آله را تقريبا در برهه‏يى از زمان از بين برده است. اين است كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج البلاغه به آن بسيار اهميت مى‏دهد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
اين كه نهج البلاغه پر از زهد و ترغيب به زهد است؛ چه چيز را نشان مى‏دهد؟ بيمارى را نشان مى‏دهد اين نسخه‏ى اميرالمؤمنين عليه‏السلام كه اين قدر راجع به دنيا گرم و پرشور و پرهيجان و زيبا و بليغ حرف مى‏زند؛ نشان مى‏دهد كه مردم بدطورى گرفتار دنيا شده بودند. بيست و سه سال پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، مردم بدطورى اسير شده بودند. اين دست گره گشا سعى مى‏كند گره‏هاى اين كمند را از دست و پاى آنها باز كند. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
امروزه براى ما نهج البلاغه از جهات مختلفى حساس است، تأكيد مى‏كنم كه اين كتاب، گنجينه‏ى بى نظير و تمام شدنى است و امروز هم بيشتر از هميشه ملت و جامعه‏ى اسلامى ما به آن نيازمند است. .-بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
ما ملت ايران به عنوان كسانى كه پايه‏هاى اين نظام را روى دوشمان گرفته‏ايم، اگر امروز به نهج البلاغه مراجعه كنيم؛ در آن چيز جالبى خواهيم يافت. بيماريهاى كه در اين موقعيت ما را تهديد مى‏كند و درمان اين بيماريها، براى ما ارزنده و حياتى است. بايد برويم و اين درمانها را جستجو كنيم. نمى‏خواهم بگويم همه‏ى آن حوادثى كه در صدر اسلام اتفاق افتاده، امروز هم همانها مو به مو اتفاق مى‏افتد، خير، اما جهت گيريها يكى است.-بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
ما يك سلسله سخنرانى از حضرت على عليه‏السلام داريم كه در اين سخنرانيها، ايدئولوژى و تاكتيك جنگ و شيوه و تجربه‏ى حكومت كردن و اخلاق و زهد و تقوى وجود دارد. شما امروز مى‏فهميد كه ما چه قدر به نهج البلاغه احتياج داريم. -گفتارى درباره حكومت علوى، ص 13. ?

فصل دهم: حكومت در نهج البلاغه‏

مسأله‏ى حكومت در نهج البلاغه مانند دهها مسأله‏ى مهم ديگر زندگى، در اين كتاب عظيم به شيوه‏يى غير از شيوه‏ى محققان و مؤلفان مطرح شده است. البته چنين نييت كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام فصلى مستقل درباره‏ى حكومت بازكرده باشد و با ترتيب مقدماتى به نتيجه‏گيرى برسد. شيوه‏ى سخن او در اين باب هم، مانند ابواب ديگر شيوه‏يى حكيمانه است؛ يعنى عبور از مقدمات و تأمل و تمركز بر روى نتيجه. نگاه اميرالمؤمنين عليه‏السلام به مسأله‏ى حكومت، نگاه حكيم بزرگى است كه با منبع وحى پيوند نزديك دارد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
مسأله‏ى حكومت در نهج البلاغه، به صورت يك بحث تجريدى نيست. حضرت على عليه‏السلام با امر حكومت درگير بوده و در اين كتاب شريف به عنوان يك حاكم و كسى كه با اداره‏ى كشور اسلامى - به همه‏ى مشكلات و مصيبتها و دردسرهايش - روبرو بوده و به جوانب گوناگون اين مسأله رسيدگى كرده، سخن گفته است. توجه به اين امر براى ما كه در شرايطى مشابه شرايط اميرالمؤمنين على عليه‏السلام قرار داريم، بسى آموزنده است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

1 - معناى حكومت‏


ابتدا بايد ديد كه آيا ((حكومت)) از ديدگاه امام عليه‏السلام به همان معنايى است كه در فرهنگ متداول جهان كهن و جهان امروز از آن فهميده مى‏شود؟ يعنى حكومت مترادف است با فرمانروايى، سلطه، تحكم و احيانا برخوردارى حاكم يا حاكمان از امتيازاتى در زندگى؟ يا ((حكومت)) در فرهنگ نهج البلاغه، مفهوم ديگرى دارد؟ در اين باب از چند كلمه و اصطلاح مشخص در نهج البلاغه استفاده مى‏كنيم كه عنوان ((امام))، ((والى)) و ((ولى امر)) براى حاكم و عنوان ((رعيت)) براى مردم از آن قبيل است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
در قرآن و همين طور در حديث - مخصوصا در نهج البلاغه - دو چهره از حاكم تصوير شده است: يك چهره‏ى مثبت و يك چهره‏ى منفى. چهره‏ى مثبت به عنوان امام هدى - امام هدايت كننده به حق - معرفى مى‏شود و چهره‏ى منفى هم به عنوان امام و پيشواى آتش و گمراهى، شناسايى مى‏شود. امام هدى، پيغمبران و اوليا و حكام به حق اسلامى و حكام بنده‏ى خدا و شايسته بر طبق معيارهاى الهى هستند؛ و امام باطل - امام آتش - طاغوتها هستند. -در مكتب جمعه، ج 7، ص 194 / خطبه‏هاى نماز جمعه تهران 6/8/62. ?

2 - ضرورت حكومت‏


اين يك بحث است كه آيا براى جامعه‏ى انسانى، وجود فرماندهى و حكومت، امرى ضرورى است يا نه؟ استنتاج از اين بحث به معناى التزام به لوازمى در زندگى جمعى است و صرفا منحصر به اين نيست كه ما قبول كنيم حكومت براى جامعه لازم است؛ بلكه نتيجه‏ى بحث ما در شيوه‏ى فرماندهى و در شيوه‏ى فرمانبرى و در اداره‏ى جامعه نيز مشخصات و خطوط ويژه‏يى را ترسيم خواهد كرد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره‏ى نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
مسأله‏ى ضرورت حكومت در نهج البلاغه در مقابل گرايش و جريان قدرتمندانه مطرح مى‏شود... از اين گرايشها هميشه در جوامع وجود داشته و امروز هم هست و در آينده نيز تا وقتى كه اخلاق انسان، كامل و درست نشود؛ چنين گرايشهايى وجود خواهد داشت. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

3 - منشأ حكومت‏


منشأ حكومت از نظر نهج البلاغه چيست؟ آيا امر طبيعى، نژاد، دودمان، نسب، زور و اقتدار (اقتدار طبيعى و يا اقتدار مكتسب) است؟ يا نه، منشأ حكومت و آنچه به حكومت يك انسان يا يك جمع مشروعيت مى‏بخشد؛ يك امر الهى يا يك امر مردمى است؟ -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
در دنياى جديد، دمكراسى - يعنى خواست و قبول اكثريت مردم - ملاك و منشأ حكومت شمرده مى‏شود اما كيست كه نداند دهها وسيله‏ى غير شرافتمندانه به كار گرفته مى‏شود تا خواست مردم به سويى كه زورمداران و قدرت طلبان مى‏خواهند، هدايت شود. بنابراين مى‏توان در يك جمله گفت كه در فرهنگ رايج انسانى، از آغاز تا امروز و از امروز تا زمانى كه فرهنگ علوى و نهج البلاغه بتواند بر زندگى انسانها حكومت كند، منشأ حاكميت اقتدار و زور بوده و خواهد بود ولا غير.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج البلاغه، منشأ حكومت را اين معانى نمى‏داند و مهمتر اين است كه خود او هم در عمل آن ثابت مى‏كند. از نظر على عليه‏السلام منشأ اصلى حكومت، يك سلسله ارزشهاى معنوى است. آن كسى مى‏تواند بر مردم حكومت كند و ولايت امر مردم را به عهده بگيرد كه از خصوصياتى برخوردار باشد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

4 - حكومت حق است يا تكليف؟


آيا حكومت كردن، يك حق است يا يك تكليف؟ حاكم حق حكومت دارد يا موظف است كه حكومت كند، و كدام انسان مى‏تواند يا مى‏بايد حكومت كند؟ از نظر نهج البلاغه، حكومت هم حق است و هم وظيفه.
براى كسى كه از شرايط و معيارها و ملاكهاى حكومت برخوردار است؛ در شرايطى وظبفه است كه حكومت را قبول كند، و نمى‏تواند اين بار را از دوش خود بر زمين بگذارد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
اميرالمؤمنين عليه‏السلام در بيانى خلاصه و موجز، حكومت را هم يك حق مى‏داند و هم يك وظيفه و هم يك تكليف. به اين ترتيب نيست كه هر كسى كه برايش شرايط توليت امور مردم فراهم شد و توانست به نحوى با كسب وجاهت و تبليغ، و با كارها و شيوه هايى كه معمولا طالبان قدرت خوب مى‏دانند آن شيوه‏ها چيست؛ نظر مردم را جلب كند و بتواند حكومت كنند. وقتى حكومت، حكومت حق است، اين حق متعلق به كسان معينى است و اين به معناى آن نيست كه يك طبقه، طبقه‏ى ممتازند؛ زيرا در جامعه‏ى اسلامى، همه فرصت آن را دارند كه خود را به آن زيورها بيارايند و همه مى‏توانند كه آن شرايط را براى خود كسب كنند. البته در دوران بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يك فصل استثنايى وجود دارد؛ اما نهج البلاغه بيان خودش را به صورت عازم ارايه مى‏دهد و بارها و بارها به اين حق اشاره مى‏كند.
امام، حكومت را حق مى‏داند. اين چيزى است كه در نهج البلاغه واضح است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

5 - حكومت هدف است يا وسيله؟


آيا حكومت كردن براى فرد يا جمع حاكم، يك هدف است يا يك وسيله؟ و اگر وسيله است، براى چه هدفى؟ حاكم به وسيله‏ى حكومت مى‏خواهد جامعه را به چه مقصدى برساند؟! -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

6 - حاكم و رعيت‏


مسأله‏ى شورانگيز روابط حاكم و رعيت مبتنى بر چه مبنا و اساسى است؟ آيا حق يك جانبه است كه حاكم را بر گرده‏ى مردم سوار مى‏كند؟ يا متقابل است؟ از جمله‏ى اساسى‏ترين و پرمعناترين و پرنتيجه‏ترين مباحث حكومت در نهج البلاغه، همين مسأله است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360.
?

7 - مردو و حكومت‏


بايد ببينيم كه در فرهنگ نهج البلاغه، مردم در برابر حكومت چه كاره‏اند؛ تعيين كننده‏اند؟ آغاز گرند؟ اختيار دار تامند؟ هيچ كاره‏اند؟ چه هستند؟ اينها ظريفترين مسايلى است كه در نهج البلاغه عنوان شده است. فرهنگهايى كه امروزه در بخشها تقسيم بنديهاى مختلف سياسى بر ذهنيت مردم حاكم است. هيچ كدام منطبق با فرهنگ نهج البلاغه نيست. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

8 - نخوه‏ى برخورد با مردم‏


اجزا و اعضاى حكومتى چگونه بايد با مردم برخورد كند؟ آيا طلبكار از مردمند؟ آيا بدهكار به مردمند؟ اخلاق دستگاه حكومت با مردم چگونه است؟ -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

9- رفتار حاكم با خود


آيا براى رفتار حاكم در جامعه، محدوديتى وجود دارد؟ آيا مى‏توان به حسن رفتار او با مردم بسنده كرد؟ يا، ماوراى نحوه‏ى ارتباط حاكم با مردم، چيز ديگرى وجود دارد كه آن، نحوه‏ى ارتباط حاكم با خود است؟ زندگى شخصى حاكم چگونه بايد بگذرد و نهج البلاغه در اين مورد چه نظرى دارد؟ -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

10 - شرايط حاكم‏


در نهج البلاغه از حاكم جامعه‏ى اسلامى هرگز به عنوان ملك يا سلطان سخنى گفته نشده است. يكى از تعبيراتى كه در نهج البلاغه وجود دارد؛ يكى ((امام)) به معناى پيشوا و رهبر است. مفهوم رهبر با مفهوم راهنما فرق دارد. رهبر آن كسى است كه اگر جمعيت و امتى را به دنبال خود مى‏كشانند؛ خود، پيشقراول و طلايه دار اين حركت است. مفهوم حركت و پيشروى و پيشگامى در خطى كه مردم حركت مى‏كنند، در كلمه‏ى ((امام)) وجود دارد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
به نظر مى‏رسد نوع ارتباطهايى كه در معناى ولايت ذكر مى‏شود، كلا مصاديق همان پيوند و پيوستگى هستند. والى امت و والى رعيت آن كسى است كه امور مردم را به عهده دارد و با آنها پيوسته است و همين معنى، بعد خاصى از مفهوم حكومت را از نظر نهج البلاغه و اميرالمؤمنين عليه‏السلام روشن مى‏كند. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
قسمتى كه مدير جامعه آن را تشكيل مى‏دهد مانند بقيه‏ى قسمتهاست. او هم مانند بقيه‏ى اجزا و عناصر تشكيل دهنده‏ى اين مجموعه است، ولى امر متصدى اين كار است. متصدى اين كار هيچ گونه امتيازى را طلب و توقع نمى‏كند و عملا هيچ گونه امتيازى از لحاظ وضع زندگى و برخورداريهاى مادى و او تعلق نمى‏گيرد. اگر بتواند وظيفه‏ى خودش را خوب انجام دهد، به اندازه‏يى كه اين وظيفه و انجام دادن آن براى او جلب حيثيت معنوى كند، به همان اندازه حيثيت كسب مى‏كند و نه بيش از آن اين حاق مفهوم حكومت در نهج البلاغه است. بنابراين تعبير، حكومت در نهج البلاغه هيچ نشانه و اشاره‏يى از سلطه گرى و هيچ بهانه‏اى براى امتيازطلبى ندارد. از آن طرف، مردم به تعبير نهج البلاغه رعيت اند. رعيت يعنى جمعى كه رعايت و مراقبت و حفاظت و حراست آنان بر دوش ولى امر است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
وقتى در نهج البلاغه در جستجوى مفهوم حكومت هستيم، از طرفى مى‏بينيم آن كه در رأس حكومت است، والى و ولى امر و متصدى كارهاى مردم و وظيفه دار و مكلف به تكليف مهمى است. انسانى است كه بيشترين بار و سنگين‏ترين مسؤوليت بر دوش اوست. اما در سوى ديگر، مردم قرار دارند كه بايد به همه‏ى ارزشها و آرمانهايشان و با همه‏ى عناصر متشكله‏ى شخصيتشان، مورد رعايت قرار بگيرند. اين مفهوم حكومت است و اين مفهوم، نه سلطه گرى، نه زورمدارى و نه افزون‏طلبى است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
اميرالمؤمنين عليه السلام در بخشهاى مهمى از نهج البلاغه به حيطه‏ى حكومت اشاره مى‏كند. شايد دهها جمله در نهج البلاغه مى‏توان نشان داد كه مفهوم حكومت را از نظر امام على عليه‏السلام مشخص مى‏كند.
از جمله در ابتداى فرمان مالك اشتر مى‏خوانيم:

جبايه خراجها و جهاد عدوها، و استصلاح اهلها، و عماره بلادها.-نهج البلاغه، نامه 53. ?


اين معناى حكومت است. اگر مالك اشتر به عنوان استاندار و والى و حاكم مصر معين مى‏شود، براى آن نيست كه برياى خود عنوان قدرتى كسب كند يا سود و بهره‏ى مادى براى خود جلب كند؛ بلكه براى آن است كه اين كارها را انجام دهد: براى اداره امور مالى كشور از آنها ماليات بگيرد، با دشمنان مردم مبارزه كند، آنها را در مقابل دشمنانشان مصونيت ببخشد، آنها را به صلاح نزديك كند (صلاح با بعد وسيع مادى و معنويش كه از نظر على عليه‏السلام و در منطق نهج البلاغه مطرح است) و شهرها و حيطه‏ى حكومت خود را آباد كند. يعنى به طور خلاصه انسانها را بسازد، سرزمين را آباد كند، اخلاق و ارزشهاى معنوى را بالا ببرد، وظايف مردم و آنچه را كه در جنب حكومت بر عهده‏ى آنهاست، استفاده كند. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. علاقه‏مندان جهت اطلاع بيشتر از بحث ((حكومت در نهج البلاغه)) مى‏توانند به متن كامل بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، ارديبهشت ماه 1360 ه.ق، به كتاب بازگشت به نهج البلاغه از انتشارات بنياد نهج البلاغه مراجعه نمايند. ?

فصل يازدهم: وحدت در نهج البلاغه‏

حضرت امير عليه‏السلام در خطبه‏هاى خود، عامل همه‏ى خوشيها و برخورداريها و عزت و شرف ملتهاى گذشته را دورى گزيدن از پراكندگى و جدايى و ملازم شدن با الفت و وحدت مى‏داند و مردم را به يگانگى و حفظ وحدت و الفت تحريص مى‏كند.
حضرت امير عليه‏السلام در خطبه‏هاى خود كينه‏ى دلها نسبت به يكديگر درگيرى و بدخواهى افراد نسبت به هم، پشت كردن و عدم همكارى مردم را علت سقوط و انحطاط آنان ذكر مى‏كند. -بيانات مقام معظم رهبرى در خطبه‏هاى نماز جمعه تهران 14/1/68. ?
حضرت امير عليه‏السلام در نهج البلاغه محور وحدت را رهبرى جامعه مى‏داند؛ يعنى امام و رهبر جامعه مركز و محور وحدت است و حضرت امير عليه‏السلام خطاب به مسلمانان زمان خود بر محور وحدت بودن رهبر و امام تأكيد كرده است. با توجه به همين محور بود كه مسلمانان در زمان حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به عزت و شرف رسيدند. در حالى كه در زمان حكومت على عليه‏السلام مردم با بى توجهى خود به رهبرى يعنى بى توجهى به محور وحدت، دچار تفرقه شدند و دنياى اسلام از آن زمان به انحطاط كشيده شد و تا قرون متمادى نتوانست كمر راست كند. -بيانات مقام معظم رهبرى در خطبه‏هاى نماز جمعه تهران 14/1/68. ?
امروز تفاهيم و وحدت‏طلبى يك وظيفه است و هميشه وظيفه من بوده است. يك بحث علمى و اعتقادى در نهج البلاغه اين حقيقت را به ما نشان مى‏دهد و ما نمى‏توانيم چشممان را روى هم بگذاريم و آنچه را كه نهج البلاغه با صراحت مى‏گويد، نديده بگيريم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
براى استحكام نظام و حركت اجتماعى، وحدت و هماهنگى لازم و تفرقه زيان بخش است. اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج البلاغه مى‏فرمايند: در اقوام گذشته هر جا وحدت و اتفاق نظر و هماهنگى و همدلى بين مردم بود، عزت و بزرگوارى و قدرت و شرف متعلق به آن اقوام و ملتها بود و هر جا دلها و راهها از هم جدا شد و وحدت از سر مردم سايه برچيد وضع زندگى مردم نابسامان شد و عزت آنها تبديل به ذلت شد، پيشرفت آنها متوقف شد و دچار عقب نشينى و عقب گرد شدند. -خطبه‏هاى نماز جمعه تهران، 25/1/1368 / روزنامه جمهورى اسلامى 26/1/1368. ?

فصل دوازدهم: تقوا در نهج البلاغه‏

يكى از مهمترين موضوعات در نهج البلاغه تقواست يعنى انسان مؤمن، پرواى كار خود را داشته باشد، برحذر باشد، حواسش جمع باشد و مواظب و مراقب اعمال و حركات و رفتار خود باشد. غفلت و شهوت، او را از راهى كه به مقتضاى ايمان انتخاب كرده است، منحرف نكند و خيال كند دارد در راه حركت مى‏كند؛ يك وقت چشم باز كند ببيند از راه منحرف شده است. -خطبه‏هاى نماز جمعه تهران 20/3/1367 / روزنامه جمهورى اسلامى 21/3/1367. ?
اگر تقوا در جامعه وجود نداشته باشد و مردم به تدريج مايه‏ى تقواشان رقيق شود و از بين برود، ادامه‏ى حيات اسلامى ممكن نيست. و اگر ما روح استغفار را در خودمان زنده كنيم، تا حدود زيادى جبران خواهد شد. طلب مغفرت كردن، در نهج البلاغه از قول اميرالمؤمنين عليه‏السلام آمده است كه فرموده‏اند: خداوند متعال در زمين دو وسيله‏ى امان از عذاب براى مردم قرار داده بود و يكى از اين دو امان از دست مردم رفت، مواظب آن ديگرى باشيد و او را از دست ندهيد و به آن تمسك كنيد. آن وسيله‏ى امنيت و امانى كه تا بود، عذاب خدا بر مردم نازل نمى‏شد و از دست مردم رفت؛ وجود مقدس پيغمبر صلى الله عليه و آله بود و آنچه كه باقى مانده استغفار است. -خطبه‏هاى نماز جمعه تهران، 23/2/1367 / روزنامه جمهورى اسلامى 24/2/1367. ?
تقوا به معناى درست كلمه را مورد توجه قرار دهيد؛ نه به معناى پرهيزكارى كه يك تحريف است. من به جوانها توصيه مى‏كنم نوشته‏ى مرحوم استاد شهيد مطهرى درباره تقوا كه يكى از مجموعه‏هاى سخنرانيهاى ايشان است و نيز كتاب بسيار خوب ((سيرى در نهج البلاغه)) اثر آن مرحوم را بخوانند. معناى تقوا را در كلام اميرالمؤمنين درك كنيد. -سيرى در نهج البلاغه، ص 200، بحث تقوا در نهج البلاغه. ?
تقوا به معناى درست، مصونيت يافتن از گناه است. و لباس التقويى ذلك خير؛ آن تقوايى كه لباس و پوشش براى انسان است و انسان را در مقابل آسيبها و بيماريهاى معنوى و روحى واكسينه مى‏كند.
زهد به معنى درست كلمه يعنى بى رغبت بودن در مقابل جلوه‏هاى مادى جهان و اين زندگى. ورع و حلم و رفق و برادرى و محبت و يك رشته اخلاقيات در كلام اميرالمؤمنين وجود دارد و فقط به اين نمى‏پردازد كه به انسانها ياد بدهد، يعنى مغزشان را درست كند؛ بلكه مى‏خواهد آنها را از لحاظ روحى و قلبى نيز بسازد و تزكيه كند. پس اول تعليم و دوم تزكيه است.-گفتارى درباره حكومت علوى، ص 11. ?

فصل سيزدهم: تاريخ در نهج البلاغه‏

ماجراى گذشته‏ى تاريخ بشريت، درس بزرگ انسانها در نسل ماست اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج البلاغه، از درسهاى تاريخ رهنمودهايى ارايه مى‏دهند و مى‏فرمايند: و ان عندكم الامثال)).
اى بندگان خدا نمونه‏هاى زنده‏يى از عذاب خدا و قدرت نهايى او و از ضربتهاى كوبنده‏اش و داستانهاى عبرت آموزى از حوادث و وقايع روزگار، پيش روى شماست. -خطبه‏هاى نماز جمعه تهران، 5/2/1359 / روزنامه جمهورى اسلامى 6/2/1359. ?
حقيقت ديگرى كه وجود دارد و امروز ما را بيشتر از گذشته به نهج البلاغه مشتاق و محتاج مى‏كند، اين است كه در طول تاريخ اسلام متأسفانه با انحرافى كه از كج فهمى و جهالت از يك سو و غرض ورزى و دشمنى از سوى ديگر حاصل شده است، در آنچه كه از معارف اسلامى در اختيار ماست سردرگميهايى داشته‏ايم.
در طول تاريخ گذشته‏ى اسلام، نادانى و جهالتهايى وجود داشته، تنگ نظريها و خود خواهيهايى وجود داشته كه موجب شده حقايق اسلامى و معارف اسلامى آنچنان كه هستند و بايد شناخته شوند، شناخته نشوند، و به علاوه غرض ورزيها و خيانتها و تعمد بر انحراف از اسلام را هم، از اولين قرنهاى پيدايش اسلام از قدرتمندان و كسانى كه خلوص و صفاى اسلام به زبان آنها بوده است، مشاهده مى‏كنيم. ما در طول تاريخ همواره احتياج داشته‏ايم به سرچشمه‏هاى خالص و زلال انديشه‏ى اسلامى و نظامى فكرى كه بتوان به آن متكى شد،... نهج البلاغه اين راه نزديك را پيش پاى ما مى‏گذارد، نهج البلاغه ما را از اين فاصله طولانى با صدر اسلام، به نزديكترين پايگاهها و امنترين ديدگاهها نسبت به معارف اسلامى مى‏رساند.-بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?

فصل چهاردهم: كارهايى كه درباره‏ى نهج البلاغه بايد انجام شود

بسيارى از كارهاى لازم در طول بيش از هزار سالى كه از تدوين اين كتاب شريف مى‏گذرد، انجام گرفته است. شايد در كتابخانه‏ها نسخ خطى اين آثار ارزشمند محفوظ باشد كه بايد جستجو و پيدا كرد. احتمال هم دارد كه بعضى از آنها در طول زمان، در معرض حوادث قرار گرفته و از بين رفته باشد. در هر حال اين كارها بايد انجام بگيرد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره نهج البلاغه، 1363. ?

1 - فصل بندى مطالب نهج البلاغه‏


يكى از كارهايى كه اين كنگره مى‏تواند انجام دهد، اين است كه فهرست اساسيترين تحقيقاتى را كه بايد پيرامون نهج البلاغه انجام بگيرد؛ تهيه و تدوين كند و در اختيار انديشمندان بگذارد شايد بتوان دهها كار لازم را شمرد كه امروز نهج البلاغه به اين كارها نيازمند است و بايد به شيوه‏ى فردى يا جمعى انجام گيرد. بايد اينها را تدوين كرد و در اختيار مردم گذاشت تا انديشمندان و مؤلفان و صاحب نظران و كسانى كه با نهج البلاغه مأنوس هستند، بدانند چه كارهايى از اولويت و اهميت برخوردار است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
نهج البلاغه، ترجمه و شرح و تفسير كامل ندارد. فصل بندى و باب بندى ندارد. به جز كتاب بسيار ارجمندى كه استاد عالى قدر - آقاى مصطفوى - - به عنوان كاشف الفاظ نهج البلاغه تنظيم كرده‏اند، كارى در اين حد و-استاد بزرگ و دانشمند عالى مقام حجه الاسلام دكتر حاج سيد جواد مصطفوى در سال 1301 شمسى كه در يك خانواده روحانى بدنيا آمد و بعد از يك عمر تلاش و كوشش در معارف اسلامى در سن 67 سالگى در بيستم ارديبهشت 1368 در جوار حرم مطهر على بن موسى الرضا عليه‏السلام به خاك سپرده شد، جهت آشنائى با زندگانى ايشان به كتاب ((فرزانه‏اى كه با نهج البلاغه زيست)) به قلم: جمعى از نويسندگان مراجعه نمائيد.
? در اين مايه براى نهج البلاغه انجام نگرفته است. امروز ما بايد به نهج البلاغه برگرديم. فضلا و انديشمندان كار خود را بكنند؛ اما جوانها نبايد منتظر اساتيد، فضلا و پيشروان انديشه و علم و ادب بمانند. نهج البلاغه را بايد از ابعاد گوناگون مورد نظر قرار دهيم و براى اين كار، جمعها و جلسه‏ها تشكيل دهيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

2 - فصل بندى عنوانى نهج البلاغه‏


يكى ديگر از كارهايى كه حتما در باب نهج البلاغه ضرورت دارد، فصل بندى عنوانى و موضوعى نهج البلاغه است. البته اين كار انجام گرفته و بعضى از محققين و علماى بزرگ و عالى قدر زمان ما، اين كار را روى نهج البلاغه كرده‏اند و مجلدات متعددى هم چاپ شده كه به جاى خود ارزشمند است؛ اما در زير عناوين كلى - كه فكر مى‏كنم در حدود 30 سال عنوان را تفكيك كرده‏اند - و به منظور تكميل آن شايد دهها عنوان فرعى بتوان پيدا كرد. اين كار در قرآن هم جايش خالى است و انجام نگرفته است. يك تفصيل الآيات براى قرآن بايد نوشته شود شامل بيشترين موضوعاتى كه ما تا امروز نتوانسته‏ايم به آنها برسيم و در قرآن از آن نشانى هست. و در باب نهج البلاغه نيز تنظيم يك تفصيل المطالب و تفصيل الموضوعات، فوق العاده ضرورى است. نهج البلاغه واقعا يك اقيانوس عميق و تمام نشدنى است؛ همه هم توفيق پيدا نمى‏كنند اين كتاب را - آنچنان كه شايسته‏ى آن است - سير كنند و در آن غور كنند؛ در حالى كه بسيارى از مطالب و معارف اين كتاب، براى مردم لازم است و بايد اين امكان براى جويندگان و علاقمندان پيدا شود كه مطالب مورد نظرشان را در آن به آسانى بيايند. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
تربيت نفس، تهذيب و تزكيه‏ى انسان، سه فصل بزرگ و كلى و سه عنوان اصولى از نهج البلاغه است. البته فصل بندى نهج البلاغه كارى است كه تاكنون انجام گرفته و كسانى اين كار را كرده‏اند - نه به طور كامل - از جمله مرحوم مطهرى در كتاب سيرى در نهج البلاغه چنين كارى را كرده‏اند؛ البته ايشان نهج البلاغه را فصل بندى نكرده‏اند، بلكه موضوعاتى از نهج البلاغه را انتخاب كردند و همان طور كه خودشان گفتند يك گشت و گذارى در نهج البلاغه كردند و اين موضوعات را مطرح كرده‏اند و درباره‏ى هر كدام توضيحى نوشته‏اند و آنچه را كه خودشان از نهج البلاغه يا از ساير منابع فكرى اسلامى مى‏فهميدند، آن را با استناد به جملاتى از اين كتاب ذكر كردند. بنابراين نوعى فصل بندى است و البته نه يك فصل بندى كامل. ديگران هم اين كار را كرده‏اند و در فصل بندى خود هر يك از اين سه بخش: عقايد، اخلاق و زندگى عملى و اجتماعى را توضيح داده‏اند. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 17. ?
نحوه‏ى برداشت از مفاهيم و فصول نهج البلاغه به به اين گونه است كه اولا ما سعى مى‏كنيم كه معناى هر كلمه را دقيقا بفهميم و در معناى كلمات اشتباه نكنيم. ثانيا جمله بندى را بفهميم. ثالثا جو و فضاى زندگى على عليه‏السلام و فضاى صدور اين سخن را درست بشناسيم. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 25. ?

3 - فصل بندى از لحاظ اعتبار سندى‏


يكى از كارهاى ديگرى كه خوب است درباره‏ى نهج البلاغه انجام بگيرد، فصل بندى از لحاظ اعتبار سندى است. يقينا بعضى از بخشهاى نهج البلاغه در حد اعلاى اعتبار و وثوق روايى قرار دارد، بعضى از بخشها هم در آن حد نيست. پيرامون اسناد نهج البلاغه تاكنون كارهايى انجام گرفته و كتابهايى در حدود دو يا سه نأليف و يا بيشتر چاپ شده است. شايد در ميان گذشتگان هم اين كار انجام گرفته باشد كه بسيارى از آن بى‏اطلاعند؛ اما لازم است يك طبقه بندى از لحاظ سند و اعتبار سندى انجام بگيرد؛ چنان كه به هر يك از خطب يا كلمات يا نامه‏ها كه انسان مراجعه مى‏كند بداند از لحاظ سندى كه اين حديث دارد، چه قدر مورد اعتبار است و چه قدر مى‏توان به آن تكيه كرد. البته همه‏ى شواهد و قراين را مى‏توان در اين مورد به كار گرفت و اين چيزى است كه اگر براى عامه‏ى مردم هم مورد نياز نباشد، براى محققان و انديشمندان و كسانى كه به اين مسأله اهميت مى‏دهند، يقينا حايز اهميت است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
اگر ما پيرامون نهج البلاغه كار و تحقيق كنيم و اگر آن مقدار از خطب اميرالمؤمنين عليه‏السلام كه در نهج البلاغه نيست، جمع شود و روى اينها و درباره‏ى سند و خصوصياتى كه اعتبار آنها را مشخص و مسلم و قطعى مى‏كند، كارى فنى انجام بدهيم و نهج البلاغه را به مجموعه‏يى نزديك به پانصد خطبه كه از آن حضرت نقل شده، برسانيم؛ خدمت بزرگى به معارف اسلامى در قرن پانزدهم هجرى انجام داده‏ايم. مى‏توانيم با گذشت اين همه مدت از صدر اسلام، يك منبع غنى لايزالى كه مورد قبول همه‏ى مؤمنين به اسلام است و مى‏تواند باشد، در اختيار مسلمانها قرار دهيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?

4 - ترجمه‏ى فارسى خوب از نهج البلاغه‏


من البته از آنچه انجام گرفته كم و بيش مطلعم و نمى‏خواهم به زحمات فراوانى كه به خاطر برگرداندن نهج البلاغه به فارسى انجام گرفته، خداى ناخواسته به چشم بى قدرى نگاه كنم.
در يك كنگره‏ى ديگر هم كه سه سال پيش تشكيل شده بود و من توفيق يافتم و شركت كردم، از عالم جليل آقاى ((فيض الاسلام)) كه اولين بار اين كتاب را به فارسى ترجمه كرد و در اختيار مردم قرار داد و صداى نهج البلاغه را براى اولين بار به گوش مردم رساند؛ تشكر كردم و باز هم تشكر مى‏كنم. همچنين از چند نفر نويسندگان محترمى كه از نهج البلاغه ترجمه‏هاى منتخب يا آزاد و به صورت بيان محتوا به دست داده‏اند، به سهم خود سپاسگزارم.
ليكن مى‏خواهم عرض كنم جاى يك ترجمه‏ى كامل و همه جانبه از نهج البلاغه و جاى يك ترجمه‏ى كامل و روشن و رسا از قرآن در جامعه‏ى ما همچنان خالى است و به نظرم قصور و غفلتى كه تاكنون شده است مايه‏ى سرشكستگى است. من خواهش مى‏كنم ((بنياد نهج البلاغه)) اين مسأله را با فوريت و جديت تعقيب كند، همچنانى كه براى چندمين بار از همه‏ى كسانى كه مى‏توانند ترجمه‏ى خوبى از قرآن كريم به فارسى تهيه كنند و ارايه دهند خواهش مى‏كنم اين كار را بكنند. جمهورى اسلامى بعد از پنج سال به نظرم قدرى دير كرده است؛ بايد اين كار زودتر انجام مى‏گرفت و هر چه مى‏گذرد ديرتر مى‏شود به نظر من اشكالى ندارد كه چندين نفر شروع كنند به ترجمه‏ى اين دو اثر مقدس و هر مقدار را كه مى‏توانند پيش ببرند؛ چون به هر حال هيچ ترجمه‏يى كامل نخواهد بود.
يعنى اين طور نباشد كه اگر كسانى شنيدند فلان نويسنده‏ى خوب و آشنا به زبان عربى، مشغول ترجمه‏ى نهج البلاغه يا قرآن شده است، از كار خود دست بكشند و كارى نكنند. هر كسى شوق اين كار را در خود احساس مى‏كند، شروع كند. اگر ده ترجمه‏ى بسيار خوب هم از قرآن كريم و نهج البلاغه‏ى شريف داشته باشيم، زيادى نيست، هيچ اشكالى ندارد كه علايق و ذوقهاى گوناگون و ديدگاههاى مختلف از يك آيه يا يك جمله بتوانند خواننده را قدرى به ابعاد واقعى آن جمله نزديكتر كنند. بنابراين به نظر من اين كار امروز در اولويت قرار دارد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?

5 - ترجمه‏ى لغات نهج البلاغه‏


يكى از كارهاى اساسى كه بايد در زمينه‏ى نهج البلاغه انجام بگيرد ترجمه‏ى لغات نهج البلاغه براى فارسى زبانها و حتى براى عرب زبانهاست. البته در پاورقى بعضى از نهج البلاغه‏ها، بزرگانى چون مرحوم ((محمد عبده)) و بعضى ديگر اين كار را كرده‏اند، اما كافى نيست. اين همه لغتى كه در اين كتاب با بارهاى ادبى و مايه‏هاى هنرى و فصاحت و بلاغت فوق العاده گسترده است، احتياج به يك كار مستقلى - فزونتر از شرح سطحى آن - دارد. خلاصه آن كه لازم است يك تفسير اللغات كامل و عميق براى نهج البلاغه تهيه شود. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?

6 - پيوستن بخشهاى متفرق از يك خطبه‏


يكى از كارهايى كه از مدتها پيش همواره ضرورتش را احساس مى‏كردم، پيوستن بخشهاى متفرق يك خطبه است كه احيانا آنها را ((سيد رضى)) (رحمه الله عليه) از هم جدا كرده است. ملاحظه كرده‏ايد در جاهايى بعد از آن كه يك خطبه شروع مى‏شود، گفته مى‏شود ((و منها)) (= اين از جمله بخشهاى همان خطبه است). يقينا بين اينها يك چيزى افتاده است و الا تعبير ((و منها)) لازم نبود. در جاهاى ديگر معلوم مى‏شود اين پايان خطبه نيست و مطلب نيمه كاره است. شايد بعضى از بخشها را در خود نهج البلاغه بتوان پيدا كرد و يقينا بسيارى از آنها را در كتب متفرق حديث مى‏توان جستجو و پيدا كرد.
به هر حال گاهى انسان دو بخش از يك خطبه را مى‏بيند كه فوق العاده مهم است. اما ميانشان فاصله افتاده است. بايد صاحب همتانى بنشينند و اين جا به جا شدگيها را پيگيرى و بازيابى كنند تا سرانجام به قدر مقدور و ممكن، بخشهاى پراكنده‏ى يك خطبه، از نو به هم اتصال پيدا كند. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
بسيارى از خطبه‏هاى نهج البلاغه متأسفانه ناقص است يعنى يا از آغاز خطبه و يا از پايان خطبه يك بخش افتاده است؛ حتى گاهى سيد رضى وسط يك خطبه در نهج البلاغه را انداخته و حذف كرده است. خطبه را نقل مى‏كند بعد به يك جايى مى‏رسد و قطع مى‏كند، سپس زيرش مى‏نويسد ((ومنها)) يعنى از همان خطبه است و بعد يك تكه‏ى ديگر را نقل مى‏كند؛ مثل كارى كه امروز گاهى خبرنگارها و روزنامه نگارها مى‏كنند و مثلا مى‏نويسند : ((وى در بخشى ديگر از سخنان خود چنين گفت)). اين عمل را ((((منها)))) مى‏گويند.آن قسمتى كه وسط اين دو بخش از سخنان على (ع) وجود داشته، چيست؟ ما نمى‏دانيم و اين مشكلى در كار ما ايجاد مى‏كند. چرا سيد رضى اين كار را كرده است؟ به خاطر اين كه نهج البلاغه - همچنان كه از نامش پيداست - شيوه و راه بلاغت و فصاحت است و صرفا به لحاظ هنرى جمع‏آورى شده است. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 13. ?
مجموعه‏ى كارهاى عملى و ضرورى را كه بايد در زمينه‏ى نهج البلاغه انجام داد، فهرست بندى كنيد تا مشخص شود چه كارهايى شايسته است انجام بگيرد. البته ترديدى نيست كه اين كار، عشقها و ايمانها، نبوغها و ابتكارها و رشته‏هاى جديدى را به وجود خواهد آورد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?

پايان سخن‏

در پايان سخن، اولا تشكر مى‏كنم از برادران عزيزى كه به احياى نهج البلاغه برخاسته‏اند و به پژوهشهاى نهج البلاغه ابعاد علمى جدى بخشيده‏اند و به طرح و مداومت آن اهميت داده‏اند و اين كتاب مقدس و زندگى‏آموز و دوران ساز را از زير غبارهاى نسيان خارج كرده‏اند. ثانيا تشكر مى‏كنم از محققينى كه درباره‏ى نهج البلاغه كوشيده‏اند و تفسير و شرح نوشته‏اند و ترجمه كرده‏اند و لغت نامه ساخته‏اند و كوششهاى ارجمند ديگر به كار برده‏اند. در عين حال خواهش مى‏كنم كه مسأله‏ى نهج البلاغه را از اين هم جدى‏تر بگيريد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره نهج البلاغه، 1364. ?
بار ديگر از همه‏ى برادران مسؤول و دست‏اندر كار، براى اهميتى كه به نهج البلاغه و تشكيل اين كنگره داده‏اند، تشكر مى‏كنم و اميدوارم بلندى همتشان بتواند منشأ اين خدمت عظيم براى امت اسلام واقع شود كه نهج البلاغه را هر چه بيشتر مورد استفاده و بهره‏بردارى قرار دهد و اين كار سرمشقى باشد براى همه‏ى مسلمانها كه شايد هنوز بسيارى از آنها با نهج البلاغه هيچ گونه آشنايى ندارند. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?

پايان كتاب.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 19:42  توسط سهراب  | 


نهج البلاغه از ديدگاه مقام معظم رهبرى حضرت آيت الله العظمى خامنه‏اى‏

نويسنده: محمد مهدي عليقلي

 

مقدمه‏

توجه مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله العظمى خامنه‏اى به نهج البلاغه نشان از عمق ديدگاه ايشان به اين كتاب ارزشمند دارد.
آنچه در اين كتاب از سخنرانيها، پيامها، مواعظ و ارشادات آن مقام عظام برگرفته شده، حاصل تحقيق و تفحص فراوان ايشان است كه مى‏تواند راهگشاى پژوهشگران، طلاب و دانشجويان و ديگر علاقه‏مندان به اين كتاب شريف باشد.
آشنايى با نهج البلاغه، تاريخچه‏ى نهج البلاغه، نقش نهج البلاغه در جامعه‏ى اسلامى، جهان اسلام و نهج البلاغه، نقش وزارت آموزش و پرورش در احياء نهج البلاغه و... عناوين موضوعاتى هستند كه در اين مجموعه تقديم حضورتان مى‏شود.
تلاش شده است موضوعات، به گونه‏اى انتخاب شود كه در هماهنگى و يكپارچگى آن كاستى نگردد، اما شايد مطالب اين مجموعه به خاطر تنوع، ترتيب و توالى بك رساله تحقيقى و منسجم را نداشته باشد، از اين رو پيشنهاد مى‏شود در موارد نياز به اصل سخنرانيها و ارشادات مراجعه شود.
همچنين با اينكه كوشيده‏ايم از تكرار مطالب پرهيز نمائيم، باز هم در مواردى براى تأكيد بر موضوع به ناچار برخى مسايل را تكرار كرده‏ايم.
اميد است كه مربيان، مبلغان و دست اندركاران معارف اسلامى با الهام از رهنمودهاى ولى امر مسلمين جهان حضرت آيت الله العظمى خامنه‏اى جهت احياء هر چه بيشتر نهج البلاغه در جامعه‏ى اسلامى نهايت تلاش و سعى خويش را مبذول فرمايند. انشاء الله. محمد مهدى عليقلى‏

فصل اول:آشنايى با نهج البلاغه‏

قبلا آگاهيهاى مختصرى در مورد نهج البلاغه بايستى به خواهران و برادران عرض كنم. نهج البلاغه - همان طور كه مى‏دانيد - مجموعه‏ى خطبه‏ها و نامه‏ها و كلمات متفرقى است كه از مولاى متقيان اميرمؤمنان صلوات الله عليه براى ما به يادگار مانده است، كتاب شريف نهج البلاغه به سه بخش تقسيم مى‏شود: خطبه‏ها، نامه‏ها و كلمات قصار .-نهج البلاغه شامل 241 خطبه، 79 نامه و 480 كلمات قصار مى‏باشد. ? -درسهايى از نهج البلاغه، ص 3. ?
خطبه‏ها يعنى سخنرانيها، نه خطبه‏هاى نماز جمعه؛ شايد بعضى از اينها مضمون خطب نماز جمعه هم باشد، اما اميرالمؤمنين در موضع يك معلم و يك اسلام شناس و نيز در موضع يك حاكم با مردم خود حرف مى‏زد و سخنرانى مى‏كرد و اين سخنان مجموعه‏ى آن سخنرانيهاست.
ناگزير اين سخنان، ضمن اين كه خطوط كلى انديشه‏ى اسلامى را در خود منعكس مى‏كند، ناظر به مسايل روز، يعنى مسايل جارى و مشكلات زندگى اميرالمؤمنين عليه‏السلام نيز است. -درسهايى از نهج البلاغه ص 8. ?
نهج البلاغه مانند گفته‏هاى حكيمى نيست كه دور از غوغاى زندگى و فارغ از واقيعتها و مسايل گوناگونى كه در يك جامعه ممكن است مطرح باشد، مى‏نشيند و معارف اسلامى را بيان مى‏كند؛ بلكه سخنان انسانى است كه بار مسؤوليت اداره‏ى يك جامعه‏ى عظيم را بر دوش خود احساس مى‏كند و داناى دين و بصير به همه‏ى معارف اسلامى و قرآنى است و با دلى مالامال از معرفت و روحى بزرگ و در مقامى پر مسؤوليت، با مردم رو به رو مى‏شود، با آنها حرف مى‏زند، و به سؤالات و استفهامات آنها پاسخ مى‏دهد. اين است زمينه و موقعيت صدور نهج البلاغه. .-بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
بايد پرتويى بر نهج البلاغه بيفتد كه شما شيعيان و پيروان و طرفداران على عليه‏السلام بدانيد كه نهج البلاغه چيست. و دل خود را فقط به نام قرآن و نهج البلاغه خوش نكنيد. چنين نباشد كه بعضى از غفلت و جهالت ما استفاده كنند و به نام قرآن و نهج البلاغه، بافته‏ها و اندوخته‏هاى ذهنى خود را در مغز ما بريزند و آن طور نباشد كه عناصر تحت تأثير فرهنگ غربى، به جاى آن كه به اين اثر انسانى و اجتماعى و تاريخى و هنرى توجه كنند؛ به نوشته‏ها و گفته‏ها و اندوخته‏هاى ذهنى ديگران بپردازند.
اگر ما اندكى با نهج البلاغه آشنا شويم و راه خود را به سوى اين كتاب باز كنيم، راه سواستفاده‏ى دشمنهاى كوچك و خرد و ريزى كه در داخل هستند و نيز راه استفاده دشمنهاى بزرگ جنايتكارى كه هميشه از غفلت و از دورى ما از اسلام استفاده كرده‏اند؛ بسته خواهد شد. .-گفتارى درباره حكومت علوى، ص 4، (بيانات مقام معظم رهبرى در مسجد دارالسلام تهران، 5/5/1359). ?
ائمه‏ى اطهار عليهم السلام در دوران حاكميتى كه مورد قبول خودشان باشد زندگى نمى‏كردند؛ آنها در دوران اختناق به سر مى‏بردند مسايل از ديدگاه يك حاكم و مسؤول اداره‏ى مملكت بر زبان آنها جارى نمى‏شد؛ اما اميرالمؤمنين عليه‏السلام به عنوان يك حاكم اسلامى حرف مى‏زند و با جامعه‏يى كه تحت اشراف و حكومت خود اوست، سخن مى‏گويد و اين بخش بيشترين سخنانى است كه از اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج البلاغه نقل شده است. البته در كلمات آن حضرت سخنانى هم وجود دارد كه مربوط به دوران حكومت ايشان نيست.
ما امروز در همان شرايط قرار داريم، شرايط كنونى جامعه‏ى اسلامى ما همان شرايط است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
نهج البلاغه كلام اولين مؤمن به وحى محمدى، و كلام خليفه‏ى پيغمبر صلى الله عليه و آله است؛ خليفه‏يى كه همه‏ى مسلمانها بر او اتفاق نظر دارند و امامى كه به اعتقاد شيعه و بسيارى از اهل سنت افضل صحابه است. يعنى انسانى در اين حد عظمت و اهميت، سخنرانى‏ها و خطبه‏هايش عينا باقى مانده است و اين مى‏تواند نشان دهنده‏ى متنى عظيم و اصيل از معارف اسلامى باشد ما مى‏توانيم پايه‏هاى اعتقاد كامل و جامع به اسلام را در اين كتاب - كه اخلاق و زهد و عرفان و رهبرى و نظام سياسى و اجتماعى در آن وجوه دارد - پيدا كنيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1364. ?
نهج البلاغه يعنى مجموعه‏يى كه به همت و تلاش سيد بزرگوار شريف رضى گرد آمده و بحمدالله تا امروز مرجع مراجعه و مطالعه‏ى خواص و-گردآورنده نهج البلاغه، علامه سيد رضى، دانشمند بزرگ قرن چهارم هجرى است كه در سال (359 ه.ق) در بغداد متولد شد. پدر و مادر او هر دو از نسل مبارك حضرت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام بودند. علامه سيد رضى براى گردآورى نهج البلاغه، بيست سال تلاش كرد و سرانجام پس از بررسى صدها كتاب و جمع آورى آثار پراكنده نويسندگان گذشته، توانست در سال 400 هجرى نهج البلاغه را به جهان علم و انديشه، معرفى كند. سيد رضى سرانجام، پس از يك زندگى كوتاه، اما پربار، در روز يكشنبه ششم محرم سال (406 ه.ق) در سن 47 سالگى در بغداد از دنيا رفت و بدن شريفش در كاظمين كنار قبر امام كاظم عليه‏السلام به عنوان امانت دفن گرديد و پس از مدتى (طبق وصيت) پيكر پاك او و همچنين برادرش سيد مرتضى را به كربلا انتقال داده و در آنجا به خاك سپردند. ? انديشمندان - نه فقط محور معرفت و كار عمومى مردم - بوده است. شايد در تمام دورانى كه اين كتاب تأليف شده و به وجود آمده، مانند امروز مورد نياز و متناسب با اوضاع زمان و مكان نبوده است. البته نهج البلاغه از جهات مختلف حايز اهميت است.
شايد بشود گفت كه نهج البلاغه مجموعه‏يى از عمده‏ترين مباحث و معارف اسلامى است و همه‏ى آنچه كه براى يك انسان مسلمان و يك جامعه‏ى اسلامى لازم است، سخنى و حرفى و اشاره‏يى و يا بحثى و هدايتى از آن در نهج البلاغه آمده است: توحيد و عقايد اسلامى و اصول دين تا اخلاق و تهذيب و تزكيه نفسانى؛ سياست ملك دارى و كيفيت اداره‏ى صحنه‏هاى عظيم فعاليت اجتماعى تا تنظيم روابط اخلاقى و خانوادگى، جنگ و سياست و حكمت و علم و... -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
بنده تصور مى‏كنم مرحوم سيد رضى رضوان الله تعالى عليه اين كتاب را از ديدگاه فصاحت و بلاغت و زيباييهاى هنرى بيشتر مورد توجه قرار داده است؛ اسم كتاب هم همين نكته را تأييد مى‏كند: ((نهج البلاغه * ))-نهج البلاغه يعنى ((راه و روش شيوايى گفتار و رسايى كلام)). ? -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
خوشبختانه امروز شايد چند برابر خطابه‏هاى نهج البلاغه در اختيار ماست؛ منتها نهج البلاغه‏يى كه نوشته و تدوين شده‏ى مرحوم سيد رضى مى‏باشد در دسترس است كه بخش برگزيده‏ى اين كلمات است:
باب المختار من خطب اميرالمؤمنين.
حال سيد رضى اين برگزيده‏ها را از چه ديدى نگاه كرده است؟ آيا از ديد اجتماعى و يا فلسفى نگريسته است؟ متأسفانه بايد بگويم: خير. بيشترين نقطه نظر و تكيه سيد رضى بر زيباييهاى هنرى است؛ لذا مى‏گويد: ((نهج البلاغه)): راه شيواگرايى. بلاغت يعنى گفتار شيوا؛ در حالى كه اميرالمؤمنين همه‏ى مسايل اسلامى را در اين خطبه‏ها بحث كرده‏اند -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
نهج البلاغه يك اثر فوق العاده هنرى است و از لحاظ زيبايى كلمات و شيوايى معتبر است و ما هيچ گوينده‏ى فارسى و هيچ نويسنده و هنرمند و شاعرى را در زمان خود و در هيچ زمانى سراغ نداريم كه بتواند با زبان شيواى على عليه‏السلام حرف بزند؛ اما در عين حال مى‏شود جملاتى را انتخاب كرد كه اجمالا معانى را بفهماند. هر چه ما پيش رويم و هر چه با متن نهج البلاغه آشناتر شويم؛ ظرافتها و زيباييهايش را بيشتر حس مى‏كنيم. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 14. ?
البته نه اين كه سيد رضى فقط از جنبه‏ى شيوايى لفظ اين كتاب را جمع آورى كرده و به مضامينش اعتنايى يا توجهى نداشته است؛ قطعا داشته، منتها سيد رضى - آن مرد شاعر فصيح زبان آور كه يكى از بزرگترين شعراى عرب در زمان خودش است - با يك ديد شاعرانه و سخن شناسانه با نهج البلاغه برخورد كرده است. او گشته تا كلمات زيبا را پيدا كند البته كلمات على بن ابى طالب عليه‏السلام زيباست و در حد عالى فصاحتش هم داراى مضامين عالى است - آن هم كه از لحاظ فصاحت و بلاغت در آن حد بالا نباشد، داراى مضامين عالى است - اما سيد رضى بيشتر به اين جهت توجه داشته است -درسهايى از نهج البلاغه، ص 14. ?
-سئوال: شما گفتيد كه نهج البلاغه بيشتر به خاطر جنبه‏ى هنرى آن جمع‏آورى شد، آيا اين امكان وجود ندارد كه جمع‏آورنده‏ى آن به خاطر زيباتر كردن خطبه‏ها در آن دست برده باشد؟
جواب: خير به هيچ وجه، زيرا جمع كننده‏ى آن خودش را در مقابل اين كلمات و زيبايى و هنر جملات حقير مى‏دانست. اين مثل آن مى‏ماند كه شما بگوييد مثلا فلان كسى كه ديوان حافظ را جمع كرده است - مثل دكتر غنى، علامه‏ى قزوينى و عبدالرحيم خلخالى - از كجا معلوم كه در شعر حافظ دست نبرده باشد براى اين كه زيباترش كند؟ شعر حافظ از سطح اندازه‏ى معمولى كه ((غنى)) و ((خلخالى)) مى‏توانند بگويند و بشنوند بالاتر است. زيبايى آن به حدى است كه يك انسان شاعر هنرمندى مثل سيد رضى وقتى به اين جرثومه‏ى هنر - نهج البلاغه - نگاه مى‏كند، احساس حقارت مى‏كند. اولا اگر او بتواند از كلمات على عليه‏السلام چيزى را اقتباس مى‏كند و در كلام خودش مى‏گنجاند كه كلام خودش زيبا شود، نه اين كه از خودش به كلام على عليه‏السلام چيزى بيفزايد. ثانيا سيد رضى مردى كاملا امين است و امكان ندارد كه ما چنين فرضى را در مورد او بكنيم‏-درسهايى از نهج البلاغه، ص 25. ?
البته قبل از آن كه سيد رضى به اين كار دست بزنند، خطبه‏ها و كلمات و نوشته‏هاى آن حضرت در كتابهاى حديث و تاريخ به صورت پراكنده يافت مى‏شد، ولى به صورت تدوين شده و جمع آورى شده نبودند و كسانى هم قبل از سيد رضى اين كار را به يك نحوى شروع كردند ، منتها نه به‏-دانشمند محقق، عبدالزهراء حسينى، در كتاب مصادر نهج البلاغه 46 كتاب ديگر را نام مى‏برد كه براى تهيه و تدوين و جمع آورى سخنان امام على بن ابيطالب نوشته شدند كه 22 كتاب، مربوط به قبل از پيدايش نهج البلاغه مى‏باشند. مجموعه‏ى آشنائى با نهج البلاغه، ج 2، ص 68. ? صورتى كه سيد رضى انجام داد بنابراين ما مرهون زحمت و ابتكار اين عالم بزرگوار هستيم كه نهج البلاغه را براى ما باقى گذاشت. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 3. ?
حضرت عبدالعظيم حسنى رضوان الله عليه از جنبه‏ى علمى، يك‏-حضرت عبدالعظيم حسنى معروف به سيد الكريم، فرزند عبدالله، فرزند على بن حسن، فرزند حسن بن زيد، فرزند زيد بن حسن عليه‏السلام فرزند على بن ابيطالب عليه‏السلام است و با پنج واسطه به اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏رسد ولادت آن حضرت به سال 173 هجرى در مدينه واقع شد، 79 سال عمر كرده و در 15 شوال 252 هجرى، در ((شهر رى)) وفات يافت. ? محدث و مؤلف بزرگ است. تا آن جا كه براى ما روشن و محرز است، ايشان اول كسى است كه خطبه‏هاى اميرالمؤمنين عليه‏السلام را گردآورى كرده است كه مربوط به 150 سال قبل از تأليف نهج البلاغه توسط سيد رضى مى‏باشد -بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار با مردم شهر رى / روزنامه جمهورى اسلامى. فوق العاده شهرستان رى، آذر ماه 1373. ?
نكته‏ى ديگرى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه علاوه بر خطب و نامه‏ها و كلماتى كه در نهج البلاغه آمده است، تعداد زيادى خطبه و نامه و جمله‏ى حكمت‏آميز از اميرالمؤمنين به صورت متفرق در كتابهايى وجود دارد كه علماى متأخر سعى كردند آنها را هم جمع‏آورى كنند و كتايهايى به عنوان مستدرك نهج البلاغه - يعنى تدوين شده چيزهايى كه در نهج البلاغه نيست - فراهم بياورند. پس ما امروز غير از نهج البلاغه كه خود گنجينه‏ى غنى و ارزشمندى است، چند كتاب ديگر هم داريم كه اينها را بعدا با خصوصيات و نام و نشان معرفى مى‏كنيم و چون بعضى از آنها به چاپ هم رسيده است، بعدا براى شما مى‏آوريم تا كلا يك آشنايى كتاب‏شناسى با-جهت كتاب‏شناسى نهج البلاغه به كتابنامه نهج البلاغه، اثر استاد محترم رضا استادى كه 370 كتاب پيرامون نهج البلاغه معرفى نموده‏اند، مراجعه نمائيد.
? نهج البلاغه و دنباله‏هاى آن پيدا كنيد .-درسهايى از نهج البلاغه، ص 3. ? -برخى از محققين با بررسى و تحقيق در اسناد و مدارك نهج البلاغه متوجه شده‏اند كه: الف: سيد رضى همه‏ى سخنان امام عليه‏السلام را نياورده است. ب: گاهى در نقل يك خطبه يا نامه يا كلمه حكمت‏آميز اعمال سليقه نموده و تنها برخى از قمست‏هاى يك خطبه را كه از نظر فن بلاغت جذاب و زيبا بود نوشته و بقيه‏ى آن را نياورده است، (تقطيع كرده است) از اين رو تلاش گسترده ارزشمند ديگرى را آغاز نمودند و به جمع آورى ديگر سخنان امام عليه‏السلام پرداختند و خطبه‏ها و نامه‏ها را همانگونه كه در منابع اوليه آمده بود نوشتند. مانند: مستدرك نهج البلاغه نوشته‏ى هادى كاشف الغطاء. نهج السعاده 8 جلدى نوشته‏ى محمد باقر محمودى. كتاب التذييل نوشته اسمعيل حلبى. ملحق نهج البلاغه نوشته احمد بن يحيى (ابن ناقه) نهج التقويم نوشته‏ى خلف بن سيد عبدالمطلب مشعشعى. مصباح البلاغه نوشته سيد حسن ميرجهانى طباطبائى. غررالحكم نوشته آمدى. الحكم المنشوره جلد آخر ابى الحديد نوشته ابن ابى الحديد. مجموعه آشنائى با نهج البلاغه، ج 2، ص 172. ?
مطلب ديگرى كه بايد درباره‏ى نهج البلاغه بدانيد اين است كه از سالها پيش كسانى ادعا كردند كه نهج البلاغه كتاب معتبرى نيست - حالا انگيزه‏ى آنها چه بود، قابل بحث است - مضامينى كه در اين كتاب وجود دارد منافع گروهى يا قشرى يا طبقه‏يى و يا اصحاب فرقه‏يى را تهديد مى‏كند و براى اين دستجات بهترين راه اين است كه آن كتابى را كه شامل بر اين مطلب است از اعتبار بيندازند؛ همچنان كه در مورد يك شخصيت هم همين طور است. آن كسانى كه شخصيت امام على بن ابى طالب عليه‏السلام را مخالف با منافع شخصى يا گروهى خودشان مى‏دانستند، طبيعى بود كه آن شخصيت را مورد خدشه قرار بدهند. در مورد كتاب آن حضرت هم عينا همين مطلب صادق است. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 4. ?
نهج البلاغه واقعا يك اقيانوس عميق و تمام شدنى است. همه هم توفيق پيدا نمى‏كنند اين كتاب را آنچنان كه شايسته است، سير و در آن غور كنند؛ در حالى كه بسيارى از مطالب و معارف اين كتاب براى مردم لازم است.

فصل دوم: تاريخچه‏ى نهج البلاغه‏-پيامها و خطابه، ص 113. ?

از تاريخ تدوين كتاب نهج البلاغه حدودا هزار سال مى‏گذرد، يعنى مرحوم سيد رضى كه اين كتاب را تدوين كردند و اين خطبه‏ها و نامه‏ها را جمع‏آورى كردند، در حدود سال 400 هجرى و اواخر قرن سوم به اين كار دست زدند بنابراين نهج البلاغه كتابى هزار ساله است. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 3. ?
بخشى از نهج البلاغه مجموعه‏ى سخنرانى‏هاى امير مؤمنان است. چه قدر اين خطابه‏ها پر مغز است كه از زمان تدوين اين كتاب تا امروز صدها كتاب درباره‏ى اين سخنرانى‏ها و شرح و بيان مسايل آنها نوشته شده است. شما ملاحظه كنيد كه اين سخنرانيهاى سطح بالا كه علماى بزرگ و متفكران نيرومند - از شيعه و سنى - در حاشيه و شرح آن سخنورى كرده‏اند، در كجا ادا مى‏شد؟ در مسجد كوفه، چه زمانى؟ ميان سالهاى سى و پنج و چهل هجرى (هزار و سيصد و شصت سال قبل). سطح فرهنگ و انديشه‏ى مردمى كه در جامعه‏ى اسلامى آن روز زندگى مى‏كردند، آن چنان بالا بود كه وقتى على بن ابى طالب عليه‏السلام اين سخنان عميق و پر مغز را در منبر ادا مى‏كرد، زن و مرد و كوچك و بزرگ سخن او را مى‏فهميدند... .
پس همان طور كه مى‏بينيد سطح فرهنگ جامعه‏ى علوى بالاست و در آن حدى است كه نهج البلاغه را مى‏فهمد. -گفتارى درباره حكومت علوى، ص 4. ?
ما امروز بعد از گذشت هزار سال از تدوين نهج البلاغه، بيشتر قدر اين كتاب را مى‏دانيم تا يك عالم بزرگ در قرن چهارم هجرى. ما در قرن چهاردهم هجرى هستيم؛ يعنى بشريت به طور طبيعى رو به سختى پيش رفته و سخن و پيام على عليه‏السلام و آهنگ اسلام از حنجره‏ى او برايش مغتنم‏تر است تا قرنها پيش. -درسهايى از نهج البلاغه، ص 15. ?
اولا اين كتاب يك كتاب دست اول اسلامى است و در اين شرايط تاريخى كه با صدر اسلام تقريبا 1400 سال فاصله داريم، منابع دست اول و اصيل اهميت ويژه‏يى دارد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
اگر ما بتوانيم متون صدر اسلام را احيا كنيم، كمك زيادى به ايجاد يك محور اصلى براى اين اجتهادها كرده‏ايم. نهج البلاغه را از اين ديدگاه نگاه كنيم. نهج البلاغه با اين ديدگاه هرگز با كتاب حديث فلان صحابى يا تابعى كه پنجاه سال، شصت سال صد سال و يا صد و چهل سال بعد از هجرت بوده قابل مقايسه نيست. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
بسيارى از كارهاى لازم در طول بيش از هزار سالى كه از تدوين اين كتاب شريف مى‏گذرد انجام گرفته است. شايد در كتابخانه‏ها نسخ خطى اين آثار ارزشمند محفوظ باشد كه بايد جستجو و پيدا كرد. احتمال هم دارد كه بعضى از آنها در طول زمان، در معرض حوادث قرار گرفته و از بين رفته باشد در حال اين كارها بايد انجام بگيرد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
محققان، نهج البلاغه را براى اين زمان بسيار قدر بدانند. حقيقت اين است كه اگر ما امروز ((هزاره‏ى نهج البلاغه)) را مى‏گيريم، بايد بدانيم كه اين كتاب عزيز اقلا نهصد و پنجاه سال از هزار سال را در انزوا و سكوت بوده است و جز دانشوران و خواص، كسى از نهج البلاغه جز نامى نمى‏دانست.

فصل سوم: تصوير شخصيت على عليه‏السلام در نهج البلاغه‏-بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?

يك بعد ديگر از ابعاد ارزش و اهميت نهج البلاغه ترسيم شخصيت اميرالمؤمنين عليه الصلاه و السلام است؛ چيزى كه ما امروز به آن كمال احتياج را داريم.
اميرالمؤمنين على عليه‏السلام اين چهره‏ى ناشناخته، اين انسان والا، اين نمونه‏ى كامل مسلمانى كه اسلام مى‏خواهد انسانها آنچنان ساخته بشوند؛ در لابلاى اوراق و سطور نهج البلاغه كاملا شناسايى و تعريف مى‏شود.
نهج البلاغه در حقيقت كتاب معرفى على بن ابى طالب عليه‏السلام است. چگونه ممكن است كسى به افقهاى اسرارآميز و شگفت آور، و واديهاى گوناگون معرفتى - كه در نهج البلاغه است - دست نيافته باشد و بتواند آنها را اين گونه زيبا و جذاب ترسيم و توصيف كند.
در نهج البلاغه همه‏ى ابعاد يك شخصيت والاى انسانى وجود دارد و يك انسان كامل در نهج البلاغه مجسم مى‏شود و آن انسان كامل، خود اميرالمؤمنين عليه‏السلام است. و اين نه فقط از باب شناسايى چهره‏ى اميرالمؤمنين عليه‏السلام مهم است؛ بلكه از باب شناسايى اسلام و اين كه اسلام چگونه انسانى را مى‏خواهد بسازد، حايز اهميت است.
امروز بشريت معاصر از ما سؤال مى‏كند: ((اين اسلامى كه شما از آن دم مى‏زنيد و فكر مى‏كنيد رسالت آن جهانى است، در صدد ساختن چگونه انسانى است؟)) براى پاسخ چه كسى را بهتر و زيباتر و جامعتر و والاتر از على بن ابى طالب عليه‏السلام مى‏توان نشان داد؟ چهره‏ى على بن ابيطالب عليه‏السلام در هيچ جا مانند نهج البلاغه آشكار نمى‏شود. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
در حقيقت نهج البلاغه شخصيت خطى و رسمى اميرالمؤمنين است؛ يعنى على عليه‏السلام خود نهج البلاغه‏ى مجسم است و اين يكى ديگر از خصوصيات امير مؤمنان است. به آنچه كه مى‏گويد عمل مى‏كند و آنچه را كه مى‏خواهد در زندگى خود پياده مى‏كند.
شخصيت اميرالمؤمنين خود، كلمه به كلمه و سطر به سطر تفسير نهج البلاغه و قرآن است؛ لذا شما وقتى نهج البلاغه را مى‏خوانيد هم تاريخ و زندگى على عليه‏السلام را دانستيد و هم اسلام را شناختيد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
ليكن مطالب اين كتاب كه در مجموع، درس زندگى اجتماعى براى مسلمانهاست، به طور مجرد از زندگى مطرح نشده است. گوينده‏ى اين كلمات رئيس مملكت، حاكم و فرمانرواى بزرگى است كه حكومت او بر كشور پهناور و عظيمى گسترش داشته است. اين انسان بزرگ كه مسؤوليت ملك دارى و زمامدارى را هم بر دوش داشته، با احساس اين مسؤوليت عظيم چنين مطالبى را بر زبان جارى كرده است. نهج البلاغه مانند گفته‏هاى حكيمى نيست كه دور از غوغاى زندگى و فارغ از واقعيتها و مسايل گوناگونى كه در يك جامعه ممكن است مطرح باشد، مى‏نشيند و معارف اسلامى را بيان مى‏كند؛ بلكه سخنان انسانى است كه بار مسؤوليت اداره‏ى يك جامعه‏ى عظيم را بر دوش خود احساس مى‏كند و داناى دين و بصير به همه‏ى معارف اسلامى و قرآنى است و با دلى مالامال از معرفت و روحى بزرگ و در مقامى پرمسؤوليت، با مردم رو به رو مى‏شود، با آنها حرف مى‏زند و به سؤالات و استفهامات آنها پاسخ مى‏دهد. اين است زمينه و موقعيت صدور نهج البلاغه. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
اين بزرگوار يكى از معجزات شگفت آور خدا در تاريخ بود و حادثه‏ى شگفت آور ديگر اين بود كه قدر اميرالمؤمنين را در زمان خودش ندانستند. اين هم واقعا از آن حوادث شگفت آور و تلخ است. كار را به جايى رساندند كه - بر اساس آنچه كه در نهج البلاغه آمده است - ايشان به طور مكرر در زمان حكومت خودشان از دست مردم به خداى متعال شكوه مى‏كردند. دل آن بزرگوار پر از خون بود. با اين همه سعه‏ى صدر و با اين همه گذشت در راه خدا و احكام الهى، آن بزرگوار در نهايت ضيق و عسرت در دوران زندگيش قرار گرفته بود. -خطبه‏هاى نماز جمعه تهران، 7/1/1371 / روزنامه جمهورى اسلامى، 8/1/1371. ?

فصل چهارم: فيض الاسلام اولين مترجم نهج البلاغه‏

اولين ترجمه‏يى كه از نهج البلاغه شده، توسط آقاى سيد على نقى فيض الاسلام - مترجم روحانى محترم - انجام گرفته است. او اولين كسى بود كه اين كتاب را همه فهم كرد و به دست مردم داد. كار ايشان كار مهمى بود كه من به آن ارج مى‏گذارم و قدردانى مى‏كنم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول) 1360. ?
از عالم جليل آقاى فيض الاسلام كه اولين بار اين كتاب را به فارسى ترجمه كرد و در اختيار مردم قرار داد و صداى نهج البلاغه را براى اولين بار به گوش مردم رساند؛ تشكر كردم و باز هم تشكر مى‏كنم. همچنين از چند نفر نويسندگان محترمى كه از نهج البلاغه ترجمه‏هاى منتخب يا آزاد و به صورت بيان محتوا به دست داده‏اند؛ به سهم خود سپاسگزارم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
اولين كسى كه در زمان ما نهج البلاغه را به ميان آورد، مرحوم فيض الاسلام بود. ايشان يكى از علماى بزرگ تهران و يك عالم آگاه و با اخلاص و روشنفكر بود اما رفت؛ لكن ترجمه‏ى غنى نهج البلاغه را به دست مردم داد.
من مقيدم كه خدمت آن سيد بزرگوار را - كه حتى يك بار در عمرم او را از نزديك نديدم و اخيرا ايشان به رحمت ايزدى پيوستند - همه جا ذكر كنم تا خدمت بزرگ او براى جامعه‏ى ايرانى فراموش نشود.
قبل از آن كه ترجمه‏ى فيض الاسلام در اختيار ما قرار گيرد، جز ترجمه‏ى‏-مرحوم حاج سيد علينقى محمد ديباچ ((فيض الاسلام)) در سال 1290 ه.ش، در يكى از روستاهاى اصفهان متولد شد. طبق شجره نامه موجود چهل نسل مرحوم ((فيض الاسلام)) به اميرالمؤمنين على عليه‏السلام مى‏رسد. مرحوم ((فيض الاسلام)) از سن پنج سالگى نزد برادرش آقاى سيد غياث الدين به تحصيل علوم شريعه مى‏پردازد. وى تحصيلات خود را در حوزه‏هاى تهران، مشهد و نجف تكميل كرده، و نزد اساتيدى چون مرحوم سيد ابوالحسن اصفهانى، مرحوم شيخ ضياء الدين عراقى، مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى و مرحوم شيخ محمد كاظم شيرازى تلمذ نموده و در اين مدت ترجمه و شرح نهج البلاغه را نيز به طور خيلى جدى دنبال مى‏كرد. تنها جمع آورى مدارك و يادداشت بردارى كتاب ((نهج البلاغه)) مدت هفده سال طول كشيد و تحرير آن در شش سال از 1365 تا 1371 ه.ق انجام پذيرفت و در شش جلد تنظيم گرديد و تاكنون بيش از يك ميليون نسخه از اين نهج البلاغه چاپ و در اختيار عموم قرار گرفته است. و سرانجام مرحوم فيض الاسلام در 24 ارديبهشت 1364 ه.ش در سن 73 سالگى دارفانى را وداع گفت. به نقل از روزنامه كيهان‏ ? ملا فتح الله كاشانى و كتابهاى قديمى و شرحهاى عربى چيزى در دست نداشتيم. قبل از اينها هم در محيطهاى مردمى و روشنفكرى و دانشجويى و دانش آموزى و حتى در محيط طلبگى و حوزه‏ى علميه، از نهج البلاغه نشانى نداشتيم و ما امروز بايد اين موهبت را با عمل به نهج البلاغه جبران كنيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه 1365. ?

فصل پنجم: قرآن و نهج البلاغه‏

اين كتاب وقتى در كنار قرآن قرار بگيرد، يقينا تالى قرآن است، يعنى ما ديگر كتابى نداريم كه داراى اين حد از اعتبار و جامعيت و قدمت باشد. لذا احياى نهج البلاغه فقط وظيفه‏ى ما شيعيان نيست، بلكه وظيفه‏ى همه‏ى مسلمانهاست، يعنى هر كس على بن ابى طالب عليه‏السلام را قبول دارد و مسلمان است - چون در اسلام كسى نيست كه اين بزرگوار را قبول نداشته باشد - به عنوان احياى يك ميراث بى نظير اسلامى بايد نهج البلاغه را زنده كند و اين احيا نه فقط به معناى كثرت چاپ - كه زياد هم چاپ شده - بلكه به معناى كار كردن و تحقيق كردن در زمينه‏ى آن است.
همچنان كه در زمينه‏ى قرآن كريم كار شده و تفسيرهاى زيادى نوشته شده است، درباره‏ى نهج البلاغه هم بايد اين كارها انجام گيرد. همان طور كه قرآن خوانده مى‏شود، نهج البلاغه هم بايد خوانده شود؛ چون تالى و دنباله‏ى قرآن است. همان طور كه مسلمانها خودشان را موظف مى‏دانند با قرآن انس پيدا كنند و ندانستن قرآن را براى خود نقص مى‏شمارند؛ دانستن نهج البلاغه هم بايد نقص به حساب بيايد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
جاى يك ترجمه‏ى كامل و همه جانبه از نهج البلاغه و جاى يك ترجمه‏ى كامل و روشن و رسا از قرآن در جامعه‏ى ما همچنان خالى است.
براى چندمين بار از همه‏ى كسانى كه مى‏توانند ترجمه‏ى خوبى از قرآن كريم به فارسى تهيه كنند و ارايه دهند، خواهش مى‏كنم اين كار را بكنند جمهورى اسلامى بعد از پنج سال به نظرم قدرى دير كرده است؛ بايد اين كار زودتر انجام مى‏گرفت و هر چه مى‏گذرد ديرتر مى‏شود. به نظر من اشكالى ندارد كه چندين نفر شروع كنند به ترجمه‏ى اين دو اثر مقدس و هر مقدار را كه مى‏توانند پيش ببرند؛ چون به هر حال هيچ ترجمه‏يى كامل نخواهد بود. يعنى اين طور نباشد كه اگر كسانى شنيدند فلان نويسنده‏ى خوب و آشنا به زبان عربى، مشغول ترجمه‏ى نهج البلاغه يا قرآن شده است، از كار خود دست بكشند و كارى نكنند هر كسى شوق اين كار را در خود احساس مى‏كند، شروع كند. اگر ده ترجمه‏ى بسيار خوب هم از قرآن كريم و نهج البلاغه‏ى شريف داشته باشيم، زيادى نيست، هيچ اشكالى ندارد كه علايق و ذوقهاى گوناگون و ديدگاههاى مختلف از يك آيه يا يك جمله بتوانند خواننده را قدرى به ابعاد واقعى آن جمله نزديكتر كنند بنابراين به نظر من اين كار امروز در اولويت قرار دارد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. گفتنى است كه خوشبختانه در چند سالى كه از بيانات مقام معظم رهبرى مى‏گذرد كارهاى خوبى جهت ترجمه‏ى قرآن و نهج البلاغه انجام گرفته است. ?
قرآن بدون حديث، مفسر و مبين ندارد و حديث بدون قرآن جهت ندارد، لذا اگر بخواهيم ايمان آگاهانه و عميق در جامعه داشته باشيم، بايد قرآن و حديث جايگاهى مقتضى در جامعه داشته باشند.
آشنايى با قرآن بايد در دانشگاهها معمول شود تا روح و فرهنگ قرآنى در مراكز علمى حاكميت يابد. در زمينه‏ى حديث، ما نهج البلاغه را داريم كه مجموعه‏يى حديثى و كامل است و بسيارى از نيازها و راه حلهاى مسايل و مشكلات امروزى ما در اين كتاب جمع است. -ترجمه‏ى قرآن از آقايان: آيت الله ناصر مكارم شيرازى، عبدالمحمد آيتى، محمد خواجوى، جلال الدين فارسى، بهاء الدين خرمشاهى، و... ?
انس با قرآن و نهج البلاغه چيز عجيبى است. نهج البلاغه واقعا تالى تلو قرآن است. انسان وقتى با نهج البلاغه يا با صحيفه سجاديه انس پيدا مى‏كند مى‏بيند كه چيزهاى نابى از اسلام در اختيار دارد. -ترجمه‏ى نهج البلاغه از آقايان: دكتر سيد جعفر شهيدى، عبدالحميد معاديخواه، على اصغر فقيهى و يك ترجمه‏ى كهن به همت دكتر عزيز الله جوينى. ?

فصل ششم: نقش نهج البلاغه در جامعه‏ى اسلامى‏

ما جامعه‏ى ايرانى متأسفانه قرنهاى متمادى از كتاب شريف و روشنگر مبين نهج البلاغه محروم بوديم. يك زندگى سعادتمند انسانى به لحاظ تمام ابعاد و با همه‏ى خصوصيات، از نهج البلاغه قابل درس گرفتن است.
اگر بخواهيم خودمان و جامعه‏يى را كه شايسته‏ى انسان است بسازيم و به اخلاق و خصال و عقايد نيكو و نشاط و اميد و آينده نگرى و خودسازى شخصى دست يابيم و به وظايف و تكاليفمان عمل كنيم و جامعه‏يى سراپا عقل و حق داشته باشيم و با اميد و جهاد و تلاش و پيروزى و موفقيت و بر مبناى يك فلسفه‏ى عالمانه و درست حركت كنيم؛ مى‏بايست همه‏ى اين درسها را از نهج البلاغه بياموزيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?
خودسازى فردى و سازندگى زندگى اجتماعى براى انسان لازم است.
البته نهج البلاغه يك ابعاد عرفانى هم دارد كه من خود را كوچكتر از آن مى‏دانم كه آن ابعاد را بفهمم و درك كنم. مجبورم به ظواهر آن كلمات اكتفا كنم و بگذرم. آنها را هم اهل الله و مردمان عارف و انسانهاى حكيم و دلهاى آشنا با خدا مى‏توانند بفهمند. -بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?
اميرالمؤمنين عليه‏السلام در سخنرانيهاى خود چه مى‏گويد؟ اين اميرى كه هم حاكم جامعه‏ى اسلامى است و هم پايه و مايه‏يى از حكمت دارد چه گفته است؟ بديهى است كه سخن او مطابق با نيازهاست و چيزى را كه نياز قطعى آن مرحله از تاريخ اسلام طلب مى‏كند مى‏گويد و ممكن نيست غير از آن چيزى بگويد ممكن نيست كه آن طبيب حاذق دلسوز نسخه‏يى بنويسد كه بيمار او به آن احتياج ندارد. بنابراين ما از نسخه‏ى اميرالمؤمنين على عليه‏السلام يك چيز ديگر پيدا مى‏كنيم و آن وضعيت جامعه‏ى اسلامى آن روز است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
حقيقت ديگرى كه وجود دارد و امروز ما را بيشتر از گذشته به نهج البلاغه مشتاق و محتاج مى‏كند اين است كه در طول تاريخ اسلام، متأسفانه با انحرافى كه از كج فهمى و جهالت از يك سو و غرض ورزى و دشمنى از سوى ديگر حاصل شده است، در آنچه كه از معارف اسلامى در اختيار ماست سردرگميهايى داشته‏ايم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
با اين كه مدتهاست تا حدود زيادى نهج البلاغه از فراموشى بيرون آمده و نام آن به گوش مردم رسيده و به نحوى در دسترس مردم قرار گرفته است ولى باز اعتقاد دارم كه در اطراف اين كتاب بايد تحقيقات علمى و همه جانبه‏يى انجام بگيرد، البته كارهايى كه تاكنون انجام گرفته و شمه‏يى از آنها در كتابنامه‏ى نهج البلاغه درج شده است، قابل توجه و سزاوار تقدير و تشكر مى‏باشد. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
درباره‏ى توجهى كه بايد به نهج البلاغه پيدا كنيم، مى‏خواهم هشدار بدهم: ما اين توجه را امروزه كم داريم، مثل اين كه نمى‏دانيم چه گنجينه‏ى معرفت بى‏پايانى در اين كتاب وجود دارد، يا هنوز براى مردم ما - حتى محققين - اهميت دستيابى به منبع عظيم اين كتاب بى نظير، به طور كامل كشف نشده است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
اگر قرار باشد همين طورى كه شما داريد با دين و قرآن و نهج البلاغه و اسلام، خودتان را آشنا مى‏كنيد، پيش برويد؛ پايه‏هاى امپراطوريهاى زر و زور در دنيا به وسيله‏ى شما متزلزل خواهد شد؛ لذا از شما مى‏ترسند. -بيانات مقام معظرم رهبرى در جمع دانش‏آموزان شركت كننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365. ?
محققان، نهج البلاغه را براى اين زمان بسيار قدر بدانند. حقيقت اين است كه اكر ما امروز ((هزاره‏ى نهج البلاغه)) را مى‏گيريم، بايد بدانيم كه اين كتاب عزيز از اين هزار سال اقلا نهصد و پنجاه سال را در انزوا و سكوت بوده است. جز دانشوران و خواص، كسى از نهج البلاغه نامى نمى‏دانست. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره هزاره نهج البلاغه (كنگره اول)، 1360. ?
اين انقلاب در سايه‏ى آموزشهاى اميرالمؤمنين عليه‏السلام و با اتكا به قرآن و نهج البلاغه، به پيروزى رسيده است.
امروز تقريبا همان جامعه‏ى اسلامى و علوى تشكيل شده و تقريبا همان شرايط در بيشتر ابعاد در جامعه و كشور ما حكم است.
امروز روز استفاده هر چه بيشتر از نهج البلاغه است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
امروز شرايطى مشابه شرايط حكومت دوران اميرالمؤمنين عليه‏السلام است.
پس روزگار، روزگار نهج البلاغه است. امروز مى‏شود از ديدگاه دقيق و نافذ اميرالمؤمنين عليه‏السلام به واقعيتهاى جهان و جامعه نگاه كرد و بسيارى از حقايق را ديد و شناخت و علاج دردها را پيدا كرد. همين است كه به نظر مإ؛ امروز بيش از هميشه به نهج البلاغه محتاجتريم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره چهارم نهج البلاغه، 1363. ?
امروزه براى ما نهج البلاغه از جهات مختلفى است، تأكيد مى‏كنم كه اين كتاب، گنجينه‏ى بى نظير و تمام نشدنى است و امروز هم بيشتر از هميشه ملت و جامعه‏ى اسلامى ما به آن نيازمند است. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
مايه‏ى خوشبختى بسيارى است كه همت برادران عزيز در بنياد نهج البلاغه شاهد تشكيل يك مجمع ديگر درباره‏ى اين كتاب شريف هستيم. بنده به عنوان يك فرد مسلمان و كسى كه مدتى از زندگى فكرى و مطالعاتى خودش را در زمينه‏ى مباحث نهج البلاغه گذرانده است و به عنوان يك مسؤول در نظام جمهورى اسلامى، اين حركت را يك حركت مبارك و لازم و خوش عاقبت و مرحله‏ى كنونى را براى رسيدن به مراحل نهايى، مرحله‏يى ابتدايى و فرخنده مى‏شمارم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
همت برادران در خور تقدير بسيار است و به اين مقدار هم نبايد بسنده شود، بايد خدمت به نهج البلاغه همچنان ادامه پيدا كند. البته در فاصله‏ى بين اين كنگره و كنگره‏ى سال گذشته، كارها و تلاشهايى در زمينه‏هاى مختلف انجام گرفته است كه من در جريان بعضى از آنها اقرار گرفته‏ام؛ اما مى‏خواهم تأكيد كنم كه اين اجتماعات بايد مقدمه‏يى براى كارهايى عظيم باشد ما زمان بسيارى را با عدم ارتباط با نهج البلاغه گذرانده‏ايم.
امروز با فرصتهايى كه وجود دارد بايد آن نقايص را جبران كنيم. -بيانات مقام معظم رهبرى در كنگره پنجم نهج البلاغه، 1364. ?
براى من خيلى دلنشين بود، اگر اين توفيق را پيدا مى‏كردم كه مثل يكى از شما در جلسات اين كنگره ارزشمند شركت فعال بكنم و مانند هميشه كه نهج البلاغه يكى از قبله‏هاى اميد فكرى ما بود و بسيارى از اوقاتمان به مطالعه‏ى %D

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 19:38  توسط سهراب  | 

ساده زيستى

 


نام جزوه : ساده زيستى

دنبال روى از كوره راه دنيا طلبان ننگ است 
براى انسانى كه داراى ايده ى عالى ، آرزوهاى بزرگ الهى و اسلامى و مفتخر به مجاهدت در راه خدا و مفتخر به اين است كه در راه مهمترين انقلاب دوران ، با پرچم اسلام حضور داشته و دارد، ننگ است كه بعد از گذشت سالها، دنبال همان كوره راهى كه دنيا طلبان عالم و شكم بارگان و هوس پيشه گان عالم ، قبلا رفته اند، راه بيفتند.(1)
ساده زيستى روش حكومت انبياء و اولياء 
1 - راه انبيا الگوى راه ما 
پيغمبر كه خليفه الله بود، همه او را قبول داشتند، وقتى كه توى مسجد مى نشست نمى شناختندش ، كسى كه از خارج مى آمد، نمى شناخت براى اين كه بالا و پائينى در كار نبوده ، آنوقت حتى يك همچو چيزى هم نبوده است كه بيندازد زيرش ، آن روى يك حصير اگر خوب ، بود حصير، والا روى زمين مى نشست ، اسلام اين است .
ما دلمان مى خواهد يك همچو، البته قدرت ما نداريم كه اين كه هست عرضه كنيم اما هر چه ، هر چه آدم بخواهد به مبداء خير نزديك بشود، بايد خودش را نزديك كند، حالا من نتوانستم مثل مالك اشتر عمل كنم خوب ، هر چه بتوانم خودم را نزديك كنم به آنها، باز خوب است و من اميدوارم كه مملكت ما يك مملكت اسلامى بشود، جوانهاى ما، يك جوان هاى مسلم ، معتقد به اسلام بشود و اگر اين ايمانى كه ما را پيش برد، باقى باشد، احدى ديگر نمى تواند به شما تعدى كند و انشاء الله نخواهد توانست .(2)
2 - شيوه سرداران اسلام 
وحدت كلمه و اسلامى بودن يك مملكت اين است كه از آن رئيس جمهورش كه آن بالا هست به حسب اعتبار تا آن كسى كه آن پائين هاست اينها يك جور باشند، نه اين از او بترسد نه او توقع داشته باشد كه اين از او بترسد. اسلام اينطورى است . حضرت امير سلام الله عليه كه خليفه مسلمين بود، خليفه يك مملكتى كه شايد ده مقابل مملكت ايران بود از حجاز تا مصر، آفريقا، كذا، كذا، يك مقدار هم از اروپا، اين خليفه الهى وقتى توى جمعيت بود مثل همه ما كه نشسته ايم با هم ، اين هم زير پايش نبود، همين بودكه يك پوست داشتند به حسب نقل . يك پوست داشتند كه شب خودش و حضرت فاطمه رويش مى خوابيدند و روز روى همين پوست علوفه شترش را مى ريخت ، پيغمبر همين شيوه را داشت .
اسلام اين است ، آن كه ما مى خواهيم اين است . البته هيچ كسى قدرت ندارد مثل او باشد اما ما مى خواهيم يك خرده نزديك ، يك بوئى از اسلام بيايد در ايران .(3)
3 - كيفيت زندگى حاكمان اسلامى 
اسلام آن اسلامى است كه در نيم قرن فتح كرد تمام اين ممالك را براى اين كه آدمشان كند، نه فتح اسلام مثل فتح سلطنتهاى سلطان هاى ديگر، مثل فتح نادرشاه است ، خير آن طرز حكومت اسلام ، طرز حكومت آدم سازى است شما خودِ رؤ ساى اسلام را بايد ملاحظه كنيد، مثل پيغمبر اكرم كه رئيس اسلام است ، اميرالمومنين كه بعد از او رئيس اسلام بود. شما خودِ آنها را ببينيد كه وضع شان چه جورى بوده است ، ديكتاتورى بوده است ؟ پيغمبرى كه با مردم ديگر وقتى مى نشست معلوم نبود آقا كدام است و نوكر كدام است و عرض بكنم كه اصحاب كدام است و خود پيغمبر كدام است پيغمبرى كه با مردم همانجور مى نشست و با همه همانطور جلسه ميكردند و همانطور جلسه شان ، جلسه بنده ها و فقرا بود و زندگيش ، زندگى فقرا بود و بيت المال ، مال مردم بود و هيچ تصرفى نمى كرد، مثل يكى از فقرا زندگى مى كرد و با مردم وقتى كه معاشرت مى كرد، اعلام كرد به اينكه هر كس حقى دارد به من بگويد، يكى پيدا نشد (غير يك نفر آدمى كه اشتباها گفت براى غرضى ) كه بگويد تو ده شاهى از ما برداشتى ، كه بگويد يك ظلمى تو به من كردى اين آخر عمر مى فرمود هر كه حرفى دارد به من بگويد، هيچ كس پيدا نشد كه بگويد توبه ما يك ظلمى كردى ، يك بدى گفتى عرض ميكنم كه به اين ملت يك (نعوذبالله ) خيانتى كردى ، فقط يكى در بين اينها پا شد گفت كه شما يك شلاق به من زده ايد گفت به او بيا عوض آن را بزن گفت به اينجاى من . گفت بيا عوض آن را بزن . گفت نه اينجورى نبود برهنه بودم برهنه شد بعد رفت بوسيد آنجا را، گفت كه من اين را گفتم كه اينجا را ببوسم يعنى دروغ گفتم ، نه نكرده ايد شما در حكومت هاى دنيا يك همچنين حاكمى پيدا كنيد، ما يك همچنين حاكم ، دنبال يك همچنين حاكم مى گرديم ، البته نمى توانيم پيدا كنيم اينجور، اما دنبال اين مى گرديم كه لااقل به بعضى احكام اينها خوب عمل بكند، خيانت نكند به اين ملت ، نخورد مال اين ملت را، برندارد مال اين ملت را ببرد به آمريكا و به ساير ممالك و ويلا براى خودش و بچه هايش و طايفه اش درست بكند.(4)
نمونه هايى از ساده زيستى حضرت امير (ع ) 
1 - غذاى ساده 
ما البته نمى توانيم يك حاكمى مثل حضرت امير پيدا كنيم كه حكومت كند، كه وضع زندگيش آنطور باشد كه وقتى شب آخرى كه شبى است كه (خوب سلطنت دارد بر، حالا من جسارت ميكنم بگويم سلطنت ، خلافت دارد بر يك همچو ممالك طويل و عريضى مى خواهد كه شهيد بشود حضرت ، يعنى ضربت خورد، مهمان بود به منزل يكى از دخترها، دخترهاى خودشان ، وقتى كه برايش به حسب تاريخ نمك آوردند و شير آوردند رو كرد كه تو چه وقت ديده بودى كه من دو تا چيز داشته باشم ، مى آيد نمك را بردارد، مى فرمايد كه نه شير را بردار، من همان نمك را مى خورم . البته ما نمى توانيم يك همچنين حكومتى پيدا بكنيم اما مى توانيم كه يك حكومتى كه دزد نباشد پيدا كنيم ، يك حكومتى كه مال مردم را اينقدر نخورد، اينقدر نچاپد، اينقدر ندهد به مردم . ما دنبال اين هستيم كه حالا يك حكومتى پيدا كنيم كه اينطور نباشد كه اموال مسلمين را خرج خودش و عائله اش بكند و يك مقداريش را، زيادترش را هم بدهد به آمريكا، بدهد به شوروى و بدهد به ساير ممالك ديگر تا آنكه تخت و تاجش ‍ محفوظ بماند.(5)
2 - رفتار حضرت امير (ع ) 
جشن براى آنى بايد بگيرند كه وقتى كه احتمال اين را مى دهد كه در آخر مملكت يك گرسنه اى باشد، به خودش گرسنگى مى دهد كسى كه كنار مسجد، دارالاماره اش و دكة القضاة . او، همين مسجد كوفه يك گوشه اى از مسجد كوفه دكة القضاه او در آن هست و روى زمين مى نشيند و يَاكُلُ كَما يَاكُلُ الْعَبِيدُ وَ يَمْشِىُ كَما يَمْشِىُ الْعَبِيدُ وقتى هم پيراهن گيرش مى آيد پيراهن نو را به قنبر مى دهد، پيراهن كهنه را خودش بر مى دارد و آستينش هم كه بلند است پاره ميكند همان طور مى پوشد و مى رود خطبه مى خواند، يك مملكتى هم دارد كه ده مقابل مملكت ايران است ، اين جشن دارد.(6)
3 - پوشاك ساده 
ما در تولد حضرت امير جهات معنويش / را از/ دست ما ازش كوتاه است ما نمى توانيم از اين جهات معنوى اى كه در ايشان بوده است حتى يك جمله موافق با واقع نمى توانيم عرض كنيم ، لكن بعضى از جهات كه مربوط به خود جهت مادى است و جهات اجتماعى است ، آن را مى شود گفت . شما ملاحظه كنيد كه يك نفر كه خليفه مسلمين است ، زمامدار امور است ، خليفه است ، اين چه وضعى داشته است ، در حالى كه خليفه است مى خواهد نماز جمعه بخواند، لباس زيادى ندارد، مى رود بالاى منبر، آن لباسى كه دارد حركت مى دهد- به حسب نقل - تا خشك بشود، دو تا لباس ندارد،. يك كفشى را كه خودش وصله مى كرده است ، كفاشى مى كرده است ، ازش مى پرسند/ مى گويد/، حضرت مى فرمايد كه اين كفش به نظر شما چقدر ارزش دارد، مى گويند هيچ ، مى گويد كه : (امارت بر شما هم ، خلافت هم ، در نظر من مثل اين كفش و پايين تر از اين كفش است ، مگر اين كه اقامت عدالت كنم ).
... در همان عصر كه معاويه آن بساط سلطنتى را راه انداخته بود، حضرت امير مثل يك فَعله مى رفت كار مى كرد، مثل يك عمله مى رفت كار مى كرد و آب راه مى انداخت و بعد همان جا مى گفت اين آب صدقه است . آب راه نمى انداخت براى خودش ، وضع زندگى اين بوده است . ما اگر بخواهيم از ايشان تقليد كنيم نمى توانيم ، حقيقتا نمى توانيم تقليد كنيم ، قدرت اين معنا را ما نداريم . اما خود ايشان هم فرمودند كه شما نمى توانيد، اما تقوا مى توانيد داشته باشيد مى توانيد كه تقوا داشته باشيد، مى توانيد كه با خدا باشيد، توجه به خداى تبارك و تعالى داشته باشيد.(7)
4 - پايين ترين سطح زندگى 
زمان خود پيغمبر (ص ) و زمان على ابن ابيطالب سلام الله عليه شما وقتى آنوقت را ملاحظه كنيد و سران قوم را در آنوقت ، سردارهاى اسلام را در آنوقت ، آن كه در راس واقع شده بود - به حسب نظم مملكتى - وقتى كه ملاحظه بكنيد چه جور زندگى مى كردند، وضع خودشان چه جور بود، آن كه پيغمبر اسلام بود در يك مسجدى كه نه مثل اين مسجد ماها، مساجدى كه حالا هست ، يك مسجدى كه شايد حصير هم نداشتند، يك ديوار يك مترى آنقدرى تقريبا بوده است و با اين چيزهاى ، چوب هاى خرما يك جائيش را سقف زده بودند. مسجد، آن مسجد و اطاق ها، يك دانه اطاق براى يك عده بود وقتى كه نشسته بودند (در مسجد مى نشستند با اصحابشان ) كسى كه از خارج مى آمد نمى فهميد اينها كدام يكى پيغمبرند و كدام يكى ديگرانند، مى پرسيد كدام يكى شما او هستيد. اين طور مى نشستند، مثل سايرين حتى يك همچو پتوئى نبوده است كه زيرشان بيندازند كه يك امتيازى در كار باشد و آن كه حضرت امير سلام الله عليه است و تاريخش را همه مى دانيم ، همان روزى كه بيعت كردند با حضرت امير و راى دادند به ايشان ، همان روز وقتى فارغ شد از اين قضيه ، بيل و كلنگش را برداشت رفت پى كار. كار مى كرد، يك جا رفت آنجا سراغ كارش يك همچو حكومتى ، خودش كار مى كرد اين حكومت يك حكومتى است كه اگر بگويد ما برادر هستيم ، راست مى گويد يعنى يك برادرى است كه از برادر ديگرش ، از ساير برادرهاى ديگرش در زندگى پائين تر است . حضرت امير سر آن آنطور كه در تاريخ است آن چيزى كه تويش آرد جو درست كرده بود براى اينكه از آرد جو ميل مى فرمود سرش را مهر زده بود كه مبادا دخترهايش به واسطه عطوفتى كه به او دارند يك روغنى ، يك چيزى داخلش بكنند، مثلا چيزى كه تغيير مزه داشته باشد. زندگى اين زندگى بود و مى فرمود كه من مى ترسم كه در آن طرف مملكت نمى دانم كجا، يك كسى باشد كه گرسنه باشد، نان نداشته باشد و من مى خواهم همانطور باشم . اين حكومت يك حكومتى است كه مى تواند حاكم بگويد كه ما با ديگران برادر هستيم ، ما همه هستيم ، همه باهميم ، با اينكه وضعش كمتر از ديگران است . يك پوستى داشتند كه شب زير خودش و عيالش حضرت زهرا مى انداختند مى خوابيدند روى آن ، روز همين پوست را يك قدرى علف مى ريختند براى شترشان . اين زندگى بود.(8)
آن حكومتى كه ما مى خواهيم آن حكومتى كه ما مى خواهيم مصداقش يكى خود پيغمبر اكرم است كه حاكم بود ما بناست كه رؤ سا را بگيريم ، رؤ سا را نظر بكنيم ، سيره رؤ سا را نظر بكنيم ، يكى از آن ها هم حضرت امير بود.(9)
5 - نحوه معاشرت با ديگران 
خداى تبارك و تعالى هيچ احتياجى به اعمال ما و خود ما ندارد، انبياء هم احتياج به من و شما و به اعمال ما ندارند تمام زحماتى كه انبيا كشيدند، وقتى كه ما كيفيت زندگى آنها را مطالعه كنيم ، زندگى حضرت موسى ، حضرت عيسى سلام الله عليهما را و خصوصا زندگى حضرت رسول اكرم پيغمبر خودمان را اگر ملاحظه كنيد و به تاريخ اسلام و به تواريخى كه حكايت از اينها كردند و از زندگيشان كردند ملاحظه كنيد مى فهميد كه اينها تشكيل حكومت بعضى شان دادند، احكام حكومتى دارند لكن خودشان وقتى به زندگيشان مراجعه كنيد مى بينيد كه اصلا مثل رؤ ساى جمهورى يا سلاطين اين عالم اصلا نبودند، يك شكل ديگر، يك وضع ديگر داشتند در عين حاليكه مثلا حضرت رسول جزيرة العرب و بعضى از ممالك ديگر، هم در زمانشان تحت لواى ايشان بوده است در عين حال وقتى زندگيشان را، كيفيت معاشرتشان را ملاحظه مى كنيم مى بينيم كه اصلا اين طور مسايلى كه رئيس كلانترى يك ناحيه داشته ، ايشان ندارد چون كه با وجودى كه الان سلطان حجاز است و فرمانفرماى حجاز است وقتى كه توى مسجد نشسته است و رفقاى خودش ، اصحاب خودش نشسته اند، آدم هائى كه از خارج مى آيند نمى توانند بفهمند كه كدام يكى از اينها آن پيغمبرى است كه رئيس اينهاست و كدام سايرين هستند معاشرتش اين طور بوده است خيال نكنيد يك همچو مسندى كه حالا من پيرمرد را شما نشانده ايد، او هم روى مسند نشسته باشد، او روى همانجايى كه شما نشسته ايد، همانجورى نشسته بوده است كه وقتى از خارج مى آمدند نمى فهميدند كه اين پيغمبر است يا آن يكى ، وضعش اين طور بوده است ، اين طور نبوده كه مثل رئيس جمهورهاى حالا، اگر كسى بخواهد خدمتشان برسد بايد مدتها زحمت بكشد، آن هم چه شخصى باشد، همه مردم كه نمى توانند بروند پيش او، در مسجدش باز بود و همه مى آمدند، غنى و فقير و درويش و مسكين و همه مى آمدند پيش ايشان حرف هايشان را مى زدند و جواب هايشان را مى شنيدند ومسائل شان را گوش ‍ مى كردند و اينها، وقتى هم منزل داشتند يك مسجدى اينها داشتند، خيال مى كنيد مثل مسجد حالاى مدينه بوده ، يك تكه زمين بوده و دورش را با چوبهايى از درخت و شاخه هائى از درخت ، محفظه اى گرفته بودند كه حيوانات نروند آنجا. آن مسجدشان بوده است و يك دوسه تا هم ، چند تا هم خانه ، اطاق گلى درست كردند در آن و در آن هم ابدا هيچ ابدا از اين تجهيزات كه حتى منزل تو و من دارد نداشته .
اين پيغمبر اكرم وقتى مى آييم سراغ حضرت امير سلام الله عليه كه وصى به حق اوست آنوقتى كه حضرت امير سلطنت حالا من جسارت مى كنم بگويم سلطنت و امام يك ممالك بزرگ بوده است و تمام حجاز و تمام عراق و تمام سوريه و لبنان و مصر و ايران و همه اينها تحت لواى او و تحت حكومت او بوده است ، خودش زندگيش چه جور بوده است ؟ باز مثل اميرالامرا بوده است ؟ يك پوستى داشتند، پوست گوسفندى داشتند كه شب ها - آن طور كه نقل مى كنند و تاريخ دارد - مى انداختند خودشان و همسرشان روى آن ميخوابيدند، روزها همين پوست گوسفند را علف مى ريختند توى آن براى آن شترشان كه علف بخورد اين حكومت اسلام حضرت امير سلام الله عليه با دست خودشان ، با كلنگ خودشان قنات درست ميكردند در تاريخ هست همان روزى كه بيعت كردند با حضرت امير به خلافت آن هم خلافتى كه دامنه اش اين قدر زياد بود همان روز بعد از اين كه بيعت تمام شد، ايشان بيل و كلنگش را برداشت رفت سراغ آن كارى كه مى كرد، كار مى كرد، آن وقت كار كه ميكرد نه اين كه كار مى كرد براى استفاده خودش كه قنات داشته باشد، وقتى كه آب زد بيرون آن وقت قلم و كاغذ را گرفت وقفش كرد براى فقرا، ما يك همچنين حاكمى مى خواهيم .(10)
6 - رفتار با بيت المال 
ما كه اين قدر زحمت مى كشيم و فرياد مى زنيم و ملت اسلام را دعوت مى كنيم ، دعوت مى كنيم كه ما يك حاكمى مى خواهيم يك سلطانى مى خواهيم كه خيانتكار نباشد.
داشت حساب بيت المال را مى كرد، حساب زكات و چيزهائى كه ، ماليات هائى كه به بيت المال بايد مردم بدهند، چراغ روغنى اش روشن بود و حضرت مشغول نوشتن حساب بود، يك كسى آمد ( به حسب آن چيزى كه نقل شده است ) با حضرت صحبت بكند حضرت آن چراغ را خاموش كرد گفت آن وقت كه اين روشن بود براى حساب بيت المال مسلمان ها بود حالا كه مى خواهيد با من صحبت كنيد مربوط به اين نيست من چراغ را خاموش كردم ، مال مردم ، مال بيت المال است ، من حق ندارم . حالا شما ملاحظه كنيد كه اين رئيس جمهورها چه ميكنند، اين سلاطين چه ميكنند.(11)
عواقب خروج مسؤ ولين از زندگى ساده 
1 - تن به ذلت دادن 
اگر بخواهيد بى خوف و هراس در مقابل باطل بايستيد و از حق دفاع كنيد و ابرقدرتان و سلاح هاى پيشرفته آنان و شياطين و توطئه هاى آنان در روح شما اثر نگذارد و شما را از ميدان به در نكند خود را به ساده زيستن عادت دهيد و از تعلق قلب به مال و منال و جاه و مقام بپرهيزيد. مردان بزرگ كه خدمت هاى بزرگ براى ملت هاى خود كرده اند اكثر ساده زيست و بى علاقه به زخارف دنيا بوده اند. آنها كه اسير هواهاى پست نفسانى و حيوانى بوده و هستند براى حفظ يا رسيدن به آن تن به هر ذلت و خوارى مى دهند و در مقابل زور و قدرت هاى شيطانى خاضع و نسبت به توده هاى ضعيف ستمكار و زورگو هستند، ولى وارستگان به خلاف آنانند، چرا كه بازندگانى اشرافى و مصرفى نمى توان ارزش ‍ هاى انسانى اسلامى را حفظ كرد جوانان ايران و زنان و مردان كه در زمان طاغوت با تربيت طاغوتى بار آمده بودند هرگز نتوانستند با قدرت طاغوتى مقابله كنند ولى آنگاه كه به دست تواناى حق جل و علا به انسان انقلابى دور از علايق شيطانى متحول شدند آن قدرت عظيم را سركوب كردند. دست هاى جنايتكارى كه جوانان عزيز را در رژيم سابق به مراكز فساد كشاند و از انسان هاى آزاد عروسك هاى مصرفى تراشيد، انگيزه و نقشه شان اين بود كه هر خيانتى كه در كشور واقع مى شود و هر چه به سر ملت و ذخاير ارزنده آن مى آيد و هر چه زنجيرهاى استعمار به دست و پاى مردم محكمتر مى شود، در مقابل بى تفاوت باشند يا به حمايت همان رويه برخيزند. امروز هم قشر فعال در جبهه ها و پشت جبهه ها همان طبقات محروم ساده زيست هستند و در بين آنان از آن وابستگان و دلبستگان به علايق دنيا اثرى نمى بينيد. خداوند همه ما را از اين قيدهاى شيطانى رها فرمايد تا بتوانيم اين امانت الهى را به سرمنزل مقصود برسانيم و به صاحب امانت ، حضرت مهدى موعود ارواحنالمقدمه الفداء رد كنيم .(12)
2 - زير بار اقويا بودن 
ملت عدالت مى خواهد، اطاق بزرگ نمى خواهد. ملت وزارتخانه مى خواهد وزارتخانه اسلامى ، نه آن وزارتخانه كاخ دادگسترى ، كاخ نخست وزيرى ، كاخ وزارت ، هى كاخ ، كاخ ، مال ملت است اينها را نكنيد اينطور. اين تزئيناتى كه الان در اين كاخ ها موجود است ، علاوه بر اينكه بسياريش يا بعضيش از محرمات است و حتما بايد دولت اين را توجه كند به آن ، دولتى كه مى گويد دولت اسلامى است و هستند نبايد تحت تاثير واقع بشود و هر طورى سابق بوده حالا همان طورى كه در زمان محمدرضا شاه خان ، بوده است حالا هم همان فرم باشد. پس شما چكاره ايد تو كه مى گويى من مسلمان هستم ، چكاره هستى ما يكى يكى بايد بگوئيم دانه دانه بايد بشمريم اينها بايد اصلاح بشود و شماها من مى دانم شما مسلمانيد، من همه افراد اينها را، بعضى شان را مى شناسم ، بعضى شان را هم معرفى كرده اند به من ، اينها همه متعهدند، همه مسلمانند لكن ضعيف النفسند. مى ترسند كه مبادا يك وقت مهمانى از اجانب بيايد در كاخ دادگسترى يا دركاخ نخست وزيرى و اينجا ببيند كه يك چيز محقرى است ، بايد حتما به فرم غرب باشد. ضعيفيد آقا، تا ضعيفيد زير بار اقويا هستيد. آنوقتى كه نفس شما قوى شد و اعتنا نكرديد اعتنا به اين زخارف نكرديد آنوقت است كه از شما حساب مى برند. صدر اسلام را مطالعه كنيد ببينيد چه جور بوده وضع ، آنهايى كه ممالك را فتح كردند، آنهايى كه دنيا را گرفتند، آنهائى كه قدرتشان را بر عالم نشان دادند، زندگيشان چه جور بود وقتى حرير فرش كرده بودند در يكى از دارالسلطنه ها، اين جوانهاى اسلام آمدند آنجا گفتند (اگر چه حرام نفرموده است فرش حرير را لكن چون لباس حرير را اينطور نقل ميكنند حرام فرموده ، ما روى فرش حرير هم نمى نشينيم با سر شمشير در حضور سلطان كنار گذاشتند اينها را و روى زمين نشستند). اين ها آدم بودند، اينها قوى بودند. آن كسى كه در راس بود، در زندگى از همه افراد پايين تر بود(13)
3 - بزرگترين آفت و خطر براى روحانيت  
و آخرين نكته اى كه در اين جا ضمن تشكر از علما و روحانيون و دولت خدمتگزار حامى محرومان بايد از باب تذكر عرض كنم و بر آن تاكيد نمايم ، مساله ساده زيستى و زهدگرايى علما و روحانيت متعهد اسلام است كه من متواضعانه و به عنوان يك پدر پير از همه فرزندان و عزيزان روحانى خود مى خواهم كه در زمانى كه خداوند بر علما و روحانيون منت نهاده است و اداره كشور بزرگ و تبليغ رسالت انبيا را به آنان محول فرموده است ، از زىّروحانى خود خارج نشوند و از گرايش به تجملات و زرق و برق دنيا كه دون شان روحانيت و اعتبار نظام جمهورى اسلامى ايران است ، پرهيز كنند و بر حذر باشند كه هيچ آفت و خطرى براى روحانيت و براى دنيا و آخرت آنان بالاتر از توجه به رفاه و حركت در مسير دنيا نيست كه بحمدالله روحانيت متعهد اسلام امتحان زهدگرايى خود را داده است ، ولى چه بسا دشمنان قسم خورده اسلام و روحانيت بعد از اين براى خدشه دار كردن چهره اين مشعل داران هدايت و نور دست به كار شوند و با كمترين سوژه اى به اعتبار آنان لطمه وارد آورند كه انشاى الله موفق نمى شوند.(14)
حكومت اسلامى ، داراى معناى خاص و غير از حكومت سلطنتى است 
وقتى ما گفتيم حكومت اسلامى ، چيزهايى را در زندگى و وضع عامه مردم ، در نظام اجتماعى ، در افكار و فرهنگ ، در همه مناسبات اجتماعى ، از جمله در روش و منش كارگزار حكومت اسلامى ، متعهد شده ايم . اين حكومت اسلامى ، معناى خاصى دارد. حكومت اسلامى ، غير از حكومت سلطنتى است ، غير از حكومت دنيايى است ، غير از حكومت طاغوتى است ، غير از سلطه بر مردم است ، غير از زندگى به صورت اغتنام فرصت شهوات است ، براى كسانى كه دستشان مى رسد و مى توانند. حكومت اسلامى ، يعنى كارگزارانش براى اسلام و خدا كار مى كنند، نه براى خود. ما بايد خودمان را به معناى واقعى كلمه - نه به معناى تعارفى كلمه - خدمتگزار مردم بدانيم . ما در هر سطحى از سطوح كه هستيم ، بايد اين فكر را كه : از امكاناتى كه در اختيار ماست ، مى توانيم براى تامين خواسته ها و هوسهاى خود استفاده كنيم ، پس بكنيم ، بكلى دور بيندازيم . مسئولان كشور بايد به معناى واقعى كلمه ، از لحاظ زهد - يعنى بى رغبتى به زخارف دنيايى - سرمشق ديگران باشند، حد آن هم ، حد ورع است .
امير المومنين عليه الصلوة والسلام در آن نامه معروف خود به عثمان بن حنيف ، بعد از آن كه مى فرمايند تو سر چنين سفره يى بودى و چنين و چنان ، زندگى خودشان را مى فرمايند : أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طَعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ. بعد مى فرمايند : أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ، يعنى من از شماها توقع اين طور زندگى را ندارم اگر در جاهاى ديگر شعار مى دهند، ما بايد عمل كنيم . من و شما كجا مى توانيم به خاطرمان خطور بدهيم كه قادريم در آن حد اوج پرواز كنيم مگر شوخى است بحث اين نيست كه ما از خودمان مسئوليت را دفع كنيم . نه ، اگر كسى مى تواند، بايد بكند. بحث اين نيست كه براى عمل خودمان ، توجيهى درست كنيم . نه ، آن طور زندگى كردن ، يك عمل تصنعى نيست ، بلكه به يك روح پولادين متكى است ، كه آن روح در اميرالمومنين وجود داشت .
در دنبال آن مى فرمايند : وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ، ورع پيشه كنيد و هرچه مى توانيد، در اين راه سعى و كوشش نماييد. اگر آن طورى نمى توانيد، تا هرجا كه مى توانيد، اين را دنبال كنيد. ما اگر مى خواهيم و شعار مى دهيم و مى گوييم كه جامعه ما بايد روحيه مصرف گرايى را كنار بگذارد و خودش را از آن چيزهايى كه در فرهنگهاى غربى ترويج مى شود، رها كند، عمل به آن ، متوقف به عمل ماست . ما هستيم كه بايد اين را به مردم ياد بدهيم . مگر مى شود خود ما دچار انواع و اقسام تشريفات و تجملات ممكن باشيم ، اما درعين حال از مردم توقع داشته باشيم كه تجملاتى نباشند! اگر در جاهاى ديگر شعارش را مى دهند، ما بايد عمل كنيم مردم ولى نعمت ما و كارگزاران اين نظام هستند(15)
مهمترين عوامل تقويت بنيه سپاه 
الان سپاه در ريعان شباب و در اوج جوانى و قدرت و نشاط است . هرچه مى توانيد، بايد بنيه سپاه را تقويت كنيد. شما برادران فرمانده و هركدام كه مسئوليتتان بالاتر است ، در اين زمينه بيشتر موظف و مسئوليد
البته تقويت بنيه سپاه ، به آموزش و تجهيزات و سازماندهى و انضباط و همين چيزهايى است كه ما هميشه سفارش مى كنيم ، اما بالاتر از همه اينها، به معنويت است . معنويت ، راز و نياز با خدا، ارتباط دلها با خداى متعال ، هدف را خدا قرار دادن ، فريب ظواهر را نخوردن ، دلبستگى به زر و زيور دنياو زخارف دنيا پيدا نكردن ، اينهاست كه يك مجموعه مومن و يك فئه مومنه را به وجود مى آورد، آن وقت ، كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ. كم هم كه باشيد، باداشتن آن جنبه معنوى ، زيادها را در مقابل خودتان مجبور به هزيمت مى كنيد. همين معنويت بود كه بسيج را در ميدانهاى نبرد، آن طور بى تاب و عاشق مى كرد، به شوق جبهه ، اين جوانان را مى كشاند، و وقتى به جبهه مى آمدند، از جبهه دل نمى كندند(16)
دلسوزان ، نگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض شود 
روزگارى براى مسلمين ، پيشرفت اسلام مطرح بود، رضاى خدا مطرح بود، تعليم دين و معارف اسلامى مطرح بود، آشنايى با قرآن و معارف قرآن مطرح بود، دستگاه حكومت ، دستگاه اداره ى كشور، دستگاه زهد و تقوا وبى اعتنايى به زخارف دنيا و شهوات شخصى بود، و نتيجه اش آن حركت عظيمى شد كه مردم به سمت خدا كردند. در چنين وضعيتى ، شخصيتى مثل على بن ابيطالب ،عليه السلام ، مى شود خليفه ، كسى مثل حسين بن على ،عليه السلام ، مى شود شخصيت برجسته . معيارها در اينها، بيش از همه هست . وقتى معيار خدا باشد، تقوا باشد، بى اعتنايى به دنيا باشد، مجاهدت در راه خداباشد،آدمهايى كه اين معيارها را دارند، در صحنه ى عمل مى آيند و سر رشته ى كارها رابه دست مى گيرند و جامعه ، جامعه ى اسلامى مى شود. اما وقتى كه معيارهاى خدايى عوض شود، هر كس كه دنيا طلب تراست ، هر كس كه شهوتران تراست ، هر كس كه براى به دست آوردن منافع شخصى زرنگ تراست ، هر كس كه با صدق و راستى بيگانه تر است ، سر كار مى آيد. آن وقت نتيجه اين مى شود كه امثال عمربن سعد و شمر و عبيدالله بن زياد مى شوند روسا، و مثل حسين بن على ،عليه السلام ، مى رود به مذبح ، و در كربلا به شهادت مى رسد، اين ، يك حساب دودوتا چهارتاست ، بايد كسانى كه دلسوزند، نگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض شود. اگر معيار تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است كه انسان با تقوايى مثل حسين بن على ،عليه السلام ، بايد خونش ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پادارى در كار دنيا و پشت هم اندازى و دروغگويى و بى اعتنايى به ارزشهاى اسلامى ملاك قرار گرفت ، معلوم است كه كسى مثل يزيد بايد در راءس كار قرار گيرد، و كسى مثل عبيدالله شخص اول كشور عراق شود. همه ى كار اسلام اين بود كه اين معيارهاى باطل را عوض كند. همه ى كار انقلاب ما هم اين بود كه در مقابل معيارهاى باطل و غلط مادى جهانى بايستد و آنها را عوض كند.(17)
سِمَت و مَنصب در جمهورى اسلامى ، نبايد به شكل يك غنيمت نگاه شود
حكومت كردن و سِمَت و مَنصب در جمهورى اسلامى ، نبايد به شكل يك غنيمت نگاه شود. در دنيا، مردم براى اينكه به مناصبى برسند، تلاش مى كنند. هر منصبى هم كه باشد، فرقى نمى كند. از عضويت يا رياست بر يك جمع و سازمان كوچك ادارى گرفته ، تا رسيدن به رياست يك كشور. چهار سال ، پنج سال ، شش سال تلاش مى كنند تا به حكومت مى رسند، و در اين چند سال مى خواهند نهايت التذاذ را ببرند. تصور نكنيد كسانى كه در دنيا براى مثلا رسيدن به رياست جمهورى يا نيل به مقامات عالى تلاش مى كنند، قصد خدمت دارند، خودشان هم مدعى نيستند. خود آنها هم اين ادعا را ندارند، و معتقدند حالا كه ما توانستيم به اين سمت برسيم ، بايد از التذاذاتش استفاده كنيم . همانى كه اميرالمومنين ، عليه السلام ، به مالك اشتر فرمود كه اين طور نباش ، و دنيا را و حكم را براى خودت طعمه ندان ، اينها طعمه مى دانند. دنيا براى اينها طعمه اى است كه وقتى به آن رسيدند، بايد با چنگ و دندان از آن بهره بردارى كنند و التذاذ ببرند. از پولش ، از قدرتش ، از نفوذش ، از تسهيلاتش ، از امكاناتش ، حداكثر بهره را ببرند و بخورند، و به نزديكان و دوستان خودشان بخورانند. اين ، عرف دنياست . اما در جمهورى اسلامى چه . در اينجا اين مسايل بايد به چشم يك مسيوليت و وظيفه ى محض تلقى شود. به عنوان يك كار تلقى شود، كارى كه سخت است و هرچه بالاتر مى رود سخت تر هم مى شود. بايد به عنوان يك مسيوليت و يك تعهد به آن نگريسته شود. نه اينكه وقتى امكانات پيدا كرديم ، آن را براى تهيه ى لوازم رفاه شخصى ، تشريفات ، اسرافها و تجملات و غيره ، بهترين فرصتها تلقى كنيم . چه نمايندگى مجلس باشد، چه سمتى در دستگاه هاى عالى دولتى باشد، چه مسيوليتهاى بالاى نظامى باشد، چه مسيوليتهاى بالاى قضايى باشد، تفاوت نمى كند. نبايد به اين امكانات به عنوان يك طعمه و يك غنيمت نگاه شود، و بگوييم : حالا كه رسيديم ، پس ديگر بهره بردارى كنيم ، همه چيز بايد از روى حق ، از روى حساب ، و با روحيه ى بى اعتنايى به زخارف دنيا باشد. اگر چنين شد، راه و حركت را آسان خواهد كرد.(18)
انحراف انسانهاى برجسته ، موجب انحراف بسيارى از مردم مى شود 
طبيعى است كه وقتى عدالت نباشد، وقتى عبوديت خدا نباشد، جامعه پوك مى شود، آن وقت ذهنها هم خراب مى شود. يعنى در آن جامعه يى كه مساله ثروت اندوزى و گرايش به مال دنيا و دل بستن به حطام دنيا به اين جاها مى رسد، در آن جامعه كسى هم كه براى مردم معارف مى گويد، كعب الاحبار است ، يهودى تازه مسلمانى كه پيامبر را هم نديده است ! او در زمان پيامبر مسلمان نشده است ، زمان ابى بكر هم مسلمان نشده است ، زمان عمر مسلمان شد، و زمان عثمان هم از دنيا رفت . بعضى كعب الاخبار تلفظ مى كنند، كه غلط است ، كعب الاحبار درست است . احبار، جمع حِبر است حِبر، يعنى عالم يهود. اين كعب ، يعنى آن قطب علماى يهود بود، كه آمد مسلمان شد، بعد بنا كرد راجع به مسايل اسلامى حرف زدن ! او در مجلس جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابى ذر وارد شد، چيزى گفت كه ابى ذر عصبانى شد و گفت كه تو حالا دارى براى ما از اسلام و احكام اسلامى سخن مى گويى ! ما اين احكام را خودمان از پيامبر شنيده ايم .
وقتى معيارها از دست رفت ، وقتى ارزشها ضعيف شد، وقتى ظواهر پوك شد، وقتى دنياطلبى و مال دوستى بر انسانهايى حاكم شد كه يك عمر با عظمت گذرانده بودند و سالهايى را بى اعتنا به زخارف دنيا سپرى كرده بودند و توانسته بودند آن پرچم عظيم را بلند بكنند، آن وقت در عالم فرهنگ و معارف هم چنين كسى سررشته دار امور معارف الهى و اسلامى مى شود، كسى كه تازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد، مى گويد، نه آنچه كه اسلام گفته است ، آن وقت بعضى مى خواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقه دار مقدم كنند!
اين مربوط به خواص است ، آن وقت عوام هم كه دنباله رو خواصند. وقتى خواص به سمتى رفتند، عامه مردم هم دنبال آنها حركت مى كنند. بزرگترين گناه انسانهاى ممتاز و برجسته ، اگر انحرافى از آنها سر بزند، اين است كه انحراف آنها موجب انحراف بسيارى از مردم مى شود. وقتى ديدند سدها شكست ، وقتى ديدند كارها برخلاف آنچه كه زبانها مى گويد، جريان دارد، و برخلاف آنچه كه از پيامبر نقل مى شود، رفتار مى گردد، آنها هم آن طرف حركت مى كنند
آن كسانى كه در راسند، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب كل جامعه باشند كه به سمت دنياطلبى ، به سمت دل بستن به زخارف دنيا و به سمت خودخواهى نروند. اين معنايش آباد نكردن جامعه نيست ، جامعه را آباد كنند و ثروتهاى فراوان به وجود بياورند، اما براى شخص خودشان نخواهند، اين بد است . هر كس بتواند جامعه اسلامى را ثروتمند كند و كارهاى بزرگى انجام دهد، ثواب بزرگى كرده است .(19)
فرمان حضرت امير عليه السلام در ترك زخارف دنيا 
اميرالمومنين فرمود : من شما را امر مى كنم كه اين زخارف دنيا را كه شما را ترك مى كند، رها كنيد، اين قدر به فكر ماديات براى خودتان نباشيد، چون اينها اَلْزّائِلَةُ عَنْكُمْ، اينها همه زوال پيدا مى كند. وَ إِنْ لَمْ تَكُونُوا تُحِبُّونَ تَرْكَهَا، اگرچه شما دوست نداريد كه اين مال و اين عيش و اين مقام ، شما را رها كند، اما رها مى كند وَ المُبْلِيَةُ لاِجسادِكُمْ وَ اِنْ اَحْبَبْتُمْ تَجْدِيدَهَا، اين دنيا جسمهاى شما را مى پوساند و خاك مى كند، اگرچه شما مى خواهيد كه آنها زنده بشوند. اين دنيا شما را پير مى كند، ضعيف مى كند و قوا را نابود مى كند، اگرچه شما مى خواهيد اين قوا هميشه براى شما بماند و روز به روز تجديد بشود. فَإِنَّمَا مَثَلُكُمْ وَ مَثَلُهَا كَرَكْبٍ سَلَكُوا سَبِيلًا فَكَانَّهُمْ قَدْ قَطَعُوهُ وَ أَفْضَوْا إِلَى عَلَمٍ فَكَانَّهُمْ قَدْ بَلَغُوهُ. در جاده يى با سرعت داريد مى رويد، نشانه يى در دوردست هست ، آن را از دور مى بينيد، اما خواهى نخواهى با طى طريق به آن خواهيد رسيد. اين جاده ، همان دنياست . آن سنگ نشانه و آن علم ، همان اجل و همان سرآمد و همان منتهاى مدت است كه ناگزير به آن مى رسيم .... فلا تَنافَسُوا فى عِزِّ الدُنيا وَ فَخْرِها، براى عزتها و جاه و جلال ظاهرى و نام و نشان گذرا، با يكديگر تنافس نكنيد، حسادت نكنيد، رقابت نكنيد. وَ لا تَعْجَبُوا بِزينَتِها وَ نَعيمِها، به زينت و نعمت دنيا شگفت زده نشويد. وَ لا تَجزَعوا مِنْ ضِرائها وَ بُوءسِها، از سختيها و دشواريهاى زندگى كوتاه دنيا، به جزع نياييد. فَانَّ عِزَّالدُّنيا وَ فَخْرِها اِلى انْقَطاع ، اين زينت و عزت ، رو به انقطاع و نابودى است . وَ اِنَّ زينَتَها وَ نَعيمِها اِلى ارْتِجاع ، زيباييها و نعمتها، رو به برگشت دارد. جوانى و نشاط و زيبايى ، جاى خود را به پيرى و افسردگى و خمودگى مى دهد. وَ اِنَّ ضِراعِها وَ بُوءسِها الِى نَفاد، سختيها هم تمام مى شود و از بين مى رود. وَ كُلُّ مُدَّةٍ مِنْها اِلى مُنْتَهى ، همه زمانهاى اين عالم و اين زندگى ، به سوى پايان حركت مى كند. وَ كُلُّ حَي فيها اِلى فَناء، همه زنده ها به سوى پوسيدگى و كهنگى راه مى روند.
اين همان اميرالمومنين است كه با دست خودش مزرعه آباد مى كرد، چاه حفر مى كرد. اين حرفها را زمانى بر زبان آورده است كه حكومت مى كرد. در راس ‍ كشورى قرار داشت كه از مناطق ماورا النهر تا درياى مديترانه ، در زير نگين اين قدرت بود و آنها را اداره مى كرد. او جنگ داشت ، صلح داشت ، سياست داشت ، بيت المال داشت ، فعاليت داشت ، سازندگى داشت . اين حرفها به معناى آن نيست كه دنيا را آباد نكنيد. اين حرفها به معناى آن است كه خودتان را محور همه تلاشها و كارهاى مادى ندانيد، براى خود، همه قوا را صرف نكنيد، براى سهم خود از زندگى ، دنيا را جهنم نكنيد، براى مال ، براى منال ، براى راحتى ، براى پول ، زندگى را بر انسانهاى ديگر تلخ نكنيد(20)
بى اعتنائى به دنيا، عامل مهم پيشرفت هاى صدر اسلام 
يكى از چيزهايى كه عامل پيشرفت اسلام بود، اعتماد به خدا و احكام الهى بود، آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ. خود پيامبر و مومنين صدر اول ، از اعماق دل به پيام اسلام معتقد بودند، اسلام را، كافى بودن اسلام را، براى نجات ، شعارهاى اسلامى را، حقايق اسلامى را، حقيقتا از بن دندان قبول داشتند. اين ايمان ، عامل بسيار مهمى است .
يك عامل ديگر، لااقل در راس اين حركت اين بود كه به خود - آنچه كه به شخص و به بهره منديهاى مادى براى خود انسان برمى گردد - بى اعتنا بودند، اين عامل بسيار مهمى است . اين همه كه ما در روايات ، در نهج البلاغه ، در كلمات نبى اكرم و ائمه ( عليهم السلام ) و بزرگان درباره بى رغبتى به دنيا و بى اعتنايى به زخارف دنيا براى شخص خود تاكيد و توصيه داريم ، به خاطر تاثير عظيم اين عامل است . البته دشمنان اسلام و كج فهمان مسلمين ، گمان كردند يا وانمود كردند كه اگر در اسلام گفته شده است زهد، يعنى دنبال دنيا به معناى مظاهر عالم وجود و مظاهر زندگى نرويد، در حالى كه مساله اين نبود، بلكه دنياى بد و دنياى مذموم و اين كه من و شما، خود و منافع مادى خودمان را هدف قرار بدهيم و دنبال آن باشيم ، مورد نظر بود، اين ، آن چيزى است كه بيچاره كننده و ويران كننده و اساس بدبختيهاست
اولياى خدا - آن كسانى كه توانستند آن پرچم را محكم در دست بگيرند و اين راه دشوار را راحت ، بدون خستگى و بدون از پا افتادن پيش ببرند - كسانى بودند كه از اين گردنه گذشتند
لذا در اين دعاى بسيار خوش مضمون ندبه - كه در ابتداى آن ، خداى متعال را بر آنچه كه براى اوليايش پيش آورده است ، حمد مى كند، كه يكى از آن زيباترين و پرمغزترين مفاهيم ، بخصوص در اين عبارات و جملات اول دعا مندرج است - مى فرمايد : بعد ان شرطت عليهم الزهد فى درجات هذه الدنيا الدينه و زخرفها و زبرجها، آنها را به بالاترين مراتب و مدارج تكامل و تعالى معنوى رساندى ، آن نعمتهايى كه لا زَوالَ لَهُ وَ لاَ اضْمِحْلالَ. اين نعمتها را به آنها دادى و انتخابشان كردى ، اما اين شرط را برايشان گذاشتى . پيامبر در بالاترين نقطه تعالى وجودى انسان است ، اين بدون كمك الهى كه ممكن نيست ، بدون زمينه دادن خدا كه ممكن نيست ، اما خدا اين امتياز را در مقابل يك شرط مى دهد : الزُّهْدَ فى دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ وَزُخْرُفِها وَزِبْرِجِها فَشَرَطُوا لَكَ ذلِكَ، قبول كردم و عمل كردم . لذا عنصرى مثل پيامبر و اميرالمومنين به وجود مى آيد، پولادين ، خسته نشو، تمام نشو، بارى را بر دوش مى گيرند كه اين بار، فقط مخصوص ‍ زمان خودشان نيست ، حركتى را به وجود مى آورند كه با پايان عمر خودشان ، پايان پيدا نمى كند.
اين حركت ادامه دارد، شما الان ببينيد، بعد از گذشتن چهارده قرن ، همچنان اسلام مى درخشد، همه اينها برروى محور همان وجود عظيم و همان مجاهدتهاست ، آنهاست كه دارد اين طور اين حركت را تداوم مى بخشد. البته آنچه كه مسلمانان و مومنين و بزرگان هم در بين راه انجام دادند، كمك كرده است (21)
كسى دلش به دنيا تعلق داشته باشد... 
انسان چون قلبا متوجه به كمال مطلق است ، هر چه از زخارف دنيا را جمع آورى كند تعلق قلبش بيشتر مى شود. و چون تشخيص داده كه دنيا و زخارف آن كمال است ، حرصش رو به اِزدياد گذارد و عشقش افزونتر شود و احتياجش به دنيا بيشتر گردد. به عكس اهل آخرت ، كه توجه آنها از دنيا سلب شود، و هر چه توجه به عالم آخرت بيشتر كنند، ميل آنها و توجه قلبى آنها به اين عالم كمتر گردد، تا از تمام دنيا بى نياز شوند و غنى در قلب آنها ظاهر گردد و عالم دنيا و زخارف آن را ناچيز شمارند چنانچه اهل الله از هر دو عالم مستغنى هستند و از هر دو نشئه وارسته اند، و احتياج آنها فقط به غنى على الاطلاق است و جلوه غنى بالذات صورت قلب آنها شده است . هنيئا لهم
پس مضمون حديث شريف اشاره تواند بود به اينكه شرح داده شد كه مى فرمايد : كسى كه صبح و شام كند و دنيا بزرگترين هَمّ او باشد، قرار دهد خداوند فقر را بين دو چشمش . و كسى كه صبح و شام كند و آخرت بزرگترين هَمّ او باشد، قرار دهد خداوند غِنى را در قلب او.
معلوم است كسى كه توجه قلبش به آخرت باشد، امور دنيا و كارهاى صعب او در نظرش حقير و سهل شود، و اين دنيا را مُتِصَرِّم و مُتغيّر و عبورگاه خود و مَتْجَر و دارالتّربيه خود داند و به هيچيك از سختى و خوشى آن اعتنا نكند، و احتياجات او كم گردد و افتقارش به امور دنيا و به مردم آن كم شود، بلكه به جايى رسد كه بى احتياج شود، پس امورش جمع شود و تنظيم در كارش پيدا شود و غناى ذاتى و قلبى پيدا كند. پس ، هر چه به اين عالم به نظر عظمت و محبت نگاه كنى و قلبت علاقه مند به آن شود به حسب مراتب محبت ، احتياجت زياد شود و فقر در باطن و ظاهر تو نمايان شود، و امورت متشتت و درهم شود و قلبت متزلزل و غمناك و خائف شود، و امورت بر وفق دلخواه انجام نگيرد، و آرزو و حرصت روزافزون گردد و غم و حسرت بر تو چيره شود و ياءس و حيرت در دلت جايگزين گردد. چنانچه در حديث شريف به بعضى از اين معانى اشاره فرموده :
روى فى الكافى باسناده عَنْ حَفْصِ بْنِ قُرْطٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ مَنْ كَثُرَ اشْتِبَاكُهُ بِالدُّنْيَا كَانَ أَشَدَّ لِحَسْرَتِهِ عِنْدَ فِرَاقِهَا
وَعَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ مَنْ تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِالدُّنْيَا تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِثَلَاثِ خِصَالٍ هَمٍّ لَا يَفْنَى وَ أَمَلٍ لَا يُدْرَكُ وَ رَجَاءٍ لَا يُنَالُ
يعنى كسى كه تعلق داشته باشد دلش به دنيا، تعلق پيدا كند قلبش به سه چيز : اندوهى بى زوال ، و آرزويى كه به او رسيده نشود، و اميدى كه به او نائل نشود
و اما اهل آخرت هر چه به دار كرامت حق نزديك شوند قلبشان مسرور و مطمئن شود، و از دنيا و مافيها منصرف و گريزان و متنفر گردند. و اگر خداى تعالى براى آنها آجال معينه قرار نداده بود، لحظه اى در اين دنيا نمى ماندند، چنانچه حضرت مولى الموحدين مى فرمايد. پس آنها در اين عالم مثل اهل اينجا در رنج و تعب نيستند و در آخرت مستغرق بحار رحمت حق اند. جعلنا الله و اياكم منهم انشاى الله .
پس اى عزيز، اكنون كه مفاسد اين علقه و محبت را متذكر شدى و دانستى كه انسان را اين محبت به هلاكت دچار مى كند و ايمان انسان را از دست او مى گيرد و دنيا و آخرت انسان را درهم و آشفته مى كند. دامن همت به كمر زن و هر قدر توانى بستگى دل را از اين دنيا كم كن و ريشه محبت را سست كن ، و اين زندگى چند روزه را ناچيز شمار و اين نعمت هاى مشوب به نقمت و رنج و اَلم را حقير دان ، و از خداى تعالى توفيق بخواه كه تو را كمك كند و از اين رنج و محنت خلاصى دهد و دل تو را مانوس به درا كرامت خود كند. و ما عندالله خير و ابقى (22)
اخلاص ، پارسايى ، تعهد، بى اعتنايى به زخارف دنيوى عناصر مشخصه اصلى سپاه
شما نبايد بگذاريد كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامى كه يكى از بازوهاى مقتدر و يكى از عناصر قدرت در نظام جمهورى اسلامى است ، از كار بيفتد. خوب از كار افتادن سپاه به اين نيست كه سپاه را منحل كنند كسى سپاه را منحل نه مى كند و نه مى تواند بكند. سپاه يك شجره طيبه و درخت ريشه دارى است . يك زمان بله ، اين فكرها به ذهن بعضى ها مى رسيد سالهاى اول . امروز سپاه درخت تناوريست با بركات زياد و ريشه طولانى اما در عين حال مى شود اين بازو را از كار انداخت . از كار انداختن اين بازو به اين است كه آن عناصر مشخصه اصلى سپاه از او گرفته شود. يعنى اخلاص ، پارسايى ، تعهد، بى اعتنايى به زخارف دنيوى ، اينها اگر از سپاه گرفته شود سپاه از كار مى افتد.(23)

 
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 19:31  توسط سهراب  | 

چكيده زندگى نامه یاران اهل بيت

چكيده زندگى نامه كسانى كه در زمره اهل بيت به شمار آمده اند

ابوذر غفارى
درباره نام ابوذر، اختلاف زيادى وجود دارد؛ امّا بيشتر به نام جندب بن جناده از او ياد شده است كه به نظر مى رسد از ساير نامها درست تر باشد. نامهاى ديگرى كه براى ابوذر گفته شده است، عبارت اند از: برير بن عبدالله، برير بن جناده، برير بن عشرقه، جندب بن عبدالله و جندب بن سكن، ليكن آنچه بدان شهرت يافته، همان جندب بن جنادة بن قيس غفارى است.
ابوذر از بزرگان و فضلاى صحابه بود. خيلى زود به اسلام گرويد؛ يعنى: زمانى كه پيامبرصلّى الله عليه و آله هنوز در مكّه بود و اسلام، روزهاى آغازين خود را سپرى مى كرد. او چهارمين و به قولى پنجمين نفرى بود كه اسلام آورد و نخستين كسى بود كه به رسول خدا صلّى الله عليه و آله سلام و تحيّت اسلامى گفت. ابوذر پس از آنكه مسلمان شد، به ميان قوم و قبيله خود برگشت و تا زمان هجرت پيامبرصلّى الله عليه و آله در سرزمين مردم خود باقى ماند و بعد از جنگ بدر و اُحد و خندق به مدينه نزد رسول خدا صلّى الله عليه و آله آمد و تا زمان رحلت پيامبرصلّى الله عليه و آله همراه آن حضرت بود. ابوذر، سه سال قبل از مبعوث شدن پيامبرصلّى الله عليه و آله به پرستش خداى يگانه روى آورده بود. او با پيامبرصلّى الله عليه و آله بر سر اين نكته بيعت كرد و قول داد كه در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنش گرى نهراسد و همواره حقيقت را بگويد، اگر چه تلخ باشد.
درباره ابوذر، فضايل بسيارى نقل و روايت شده است. از جمله عبدالله بن عمرو از پيامبرصلّى الله عليه و آله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: «آسمان نيلگون بر كسى سايه نيفكنده و زمينِ تيره كسى را بر روى خود حمل نكرده است كه راستگوتر از ابوذر باشد». همچنين پيامبرصلّى الله عليه و آله فرمود: «ابوذر در روى زمين به پارسايىِ عيسى بن مريم زندگى مى كند». على عليه السّلام نيز فرمود: «ابوذر، دانشى را فراگرفت كه مردم از فراگرفتن آن ناتوان اند». شيخ طوسى، او را در زمره اصحاب رسول خدا صلّى الله عليه و آله و اصحاب اميرالمؤمنين عليه السّلام بر شمرده است.
انتقادات شديد ابوذر از عملكردهاى عثمان سبب شد كه عثمان، او را به شام تبعيد كند. او در شام نيز به انتقاد از خلافكارى هاى معاويه پرداخت. لذا معاويه از وى به خليفه شكايت كرد و عثمان، او را از شام فرا خواند و به ربذه تبعيدش كرد كه تا آخر عمر در آنجا باقى ماند و در سال سى و يك يا سى و دو هجرى دارفانى را وداع كرد.

ابوعبيده حذّا
نام او به صورتهاى: زياد بن عيسى، زياد بن رجا و زياد بن ابى رجا و زياد بن أحزم (يا احرم) ذكر شده است. نام ابو رجا نيز منذر است.
ابوعبيده راوى ثقه و صحيح است. از اصحاب امام باقر و صادق عليهما السّلام بود و خواهرش حمادة بن بنت رجا و به قولى بنت الحسن از امام صادق عليه السّلام حديث روايت كرده است. ابو عبيده در نزد خاندان محمّدصلّى الله عليه و آله از منزلت والايى برخوردار بود. وى در سفر امام باقرعليه السّلام به مكه عديل آن حضرت در كجاوه بود. او كتابى دارد كه على بن رئاب آن را روايت مى كند.
از جمله سخنانى كه در شأن ومنزلت او روايت شده، اين است كه حضرت صادق عليه السّلام پس از خاك سپارى ابوعبيده بر سر قبر او رفت و گفت: «بار خدايا! بر ابو عبيده آسان گير! بار خدايا! قبر او را نورانى گردان! بار خدايا! او را به پيامبرش ملحق كن!».
حذّا در لغت به معناى كفّاش است. وى از امام باقر و صادق عليهما السّلام روايت كرده است و فضيل بن عثمان، جميل بن صالح، ابو ايّوب ابراهيم بن عثمان، على بن زيد، هشام بن حكم، حمّاد بن عيسى، هشام بن سالم و شمارى ديگر از قول او روايت كرده اند.
ابوعبيده در زمان حيات امام صادق عليه السّلام ديده از جهان فرو بست.

سعد الخير
نامش سعد بن عبدالملك است. شمارى از اخبار حاكى از آن است كه وى نزد امام باقرعليه السّلام مقام و منزلت بالايى داشته است. مثلاً مفيد به سند خود از ابوحمزه ثمالى روايت كرده است كه گفت: سعد ـ كه از فرزندان عبدالعزيز بن مروان بود و حضرت باقرعليه السّلام او را "سعد الخير" مى ناميد ـ بر امام باقرعليه السّلام وارد شد و مانند زنان گريه و ناله مى كرد. امام عليه السّلام به او فرمود: «چرا گريه مى كنى، سعد؟». عرض كرد : چرا گريه نكنم در حالى كه من از شجره اى هستم كه در قرآن لعنت شده اند!! حضرت فرمود: «تو از آنها نيستى؛ تو از ما خاندان هستى...».
امام باقرعليه السّلام دو نامه مفصّل به او نوشته كه در يكى از آنها اين تعبيرات به كار رفته است: «رحمت خدا بر تو! بدان كه... اى برادر من! خداى عزوجل ...». طلب رحمت براى او نشانگر بزرگى مقام و شدّت ديندارى و پرهيزگارى بسيار سعد است و خطاب «اى برادر من!» نشان مى دهد كه وى در نظر امام باقرعليه السّلام قدر و منزلتى عظيم داشته است.

سلمان فارسى
پيش از آنكه مسلمان شود، نامش روزبه پورخشنودان يا ماهويه و يا بهبود پور بدخشان بود و رسول خدا صلّى الله عليه و آله نام سلمان بر او نهاد و با لقب سلمان الخير و سلمان محمّدى از او ياد مى شد. كنيه اش ابوعبدالله، ابوالبيّنات و ابوالمرشد بود.
سلمان اصلاً اهل شيراز يا رامهرمز يا اهواز يا شوشتر و يا از روستاى ناجى اصفهان بود. او وصىّ عيسى عليه السّلام بود و شايد راز اينكه اميرالمؤمنين عليه السّلام شخصاً او را غسل داده است، همين باشد؛ چرا كه وصىّ را كسى جز پيامبر يا وصى پيامبر، حق ندارد غسل دهد. روايت شده كه وى مجوسى نبوده، بلكه به ظاهر، اظهار مجوسيّت مى كرده، امّا باطناً به خداى يگانه ايمان داشته و آن را پنهان نگه مى داشته است.
بلند پايگى و جلالت قدر و بزرگوارى و والامقامى و دانش فراوان سلمان و پرهيزگارى و پارسايى و خردمندى او پرآوازه تر از آن است كه نياز به شرح و توضيح داشته باشد. همه مسلمانان بر بلندپايگى او همداستان اند. روايات فراوانى درباره مقام و فضيلت او رسيده است. از جمله اينكه نقل شده است كه در حضور امام باقرعليه السّلام از سلمان فارسى سخن به ميان آمد. حضرت فرمود: «نه، نگوييد سلمان فارسى؛ بگوييد سلمان محمّدى. او مردى است از ما اهل بيت». نيز روايت شده است كه آن حضرت فرمود: «سلمان از متوسّمين بود». از امام صادق عليه السّلام نيز نقل شده است كه فرمود: «سلمان، اسم اعظم را مى دانست».
در نخستين غزوه اى كه شركت كرد، جنگ خندق بود. از آن پس، در بقيه غزوات و نيز در فتوحات عراق حضور داشت و استاندارى مداين را عهده دار شد.
سلمان از پيامبرصلّى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين، على عليه السّلام ، روايت كرده و ابو وقّاص و سليم بن قيس هلالى از قول وى روايت كرده اند.
سلمان در سال 36 يا 37 هجرى از دنيا رفت.

عمربن يزيد
در كتابهاى رجالى، از وى با نامهاى: ابو موسى عمربن يزيد بن ذبيان صيقل، ابو الاسود بيّاع سابرى، عمربن محمّد بن يزيد و عمربن يزيد (ملقّب به) بيّاع سابرى ياد شده كه مراد از همه اينها يك شخص است.
عمر، راوى يى ثقه بود و كتابى در مناسك و واجبات و مستحبّات حج دارد كه همه آن را از امام صادق عليه السّلام شنيده است.
وى از امام صادق و امام كاظم عليهما السّلام روايت مى كند و ابوسعيد قماط و صفوان بن يحيى و محمّدبن عباس و محمّدبن عذافر و عده اى ديگر از قول او روايت كرده اند.

عيسى بن عبدالله
نجاشى مى نويسد: او عيسى بن عبدالله بن سعد بن مالك اشعرى است. شيخ طوسى مى نويسد: او عيسى بن عبدالله قمى است. مراد از هر دو عنوان يكى است و مقصود، همان عيسى بن عبدالله بن مالك اشعرى قمى مى باشد كه جدّ احمدبن محمّد بن عيسى است.
كشّى از يونس بن يعقوب روايت كرده كه گفت: من در مدينه بودم كه جعفر بن محمّد (حضرت صادق عليه السّلام ) در يكى از كوچه هاى آن به من برخورد و فرمود: «يونس! زود برو كه مردى از ما خاندان بر دَر خانه منتظر است». يونس گفت: من رفتم. ديدم عيسى بن عبدالله قمى جلوى در ايستاده است[بقيه روايت در نص كتاب گذشت]. اين روايت، نشانگر ارجمندى و بلندپايگى عيسى بن عبدالله است. وى كتابى به نام مسائل دارد كه در آن از امام رضاعليه السّلام نقل كرده است.
عيسى از امام صادق و كاظم عليهما السّلام روايت كرده و فرزندش محمّد بن عيسى و محمّدبن حسن بن ابى خالد و ابان از او روايت كرده اند.

فضيل بن يسار
فضيل بن يسار نهدى مكنّى به ابوالقاسم يا به قولى ابو مسدر.
راويى ثقه و جليل القدر است. كشّى، او را در زمره كسانى شمرده است كه علماى اماميّه به اتّفاق آرا، آنان را تصديق كرده اند.
شيخ مفيد در «رساله عدديّه» خود مى نويسد: او از جمله فقهاى برجسته و سرآمدى است كه حلال و حرام و فتوا و احكام از آنان گرفته مى شود و به هيچ يك از آنان نمى توان عيب و ايرادى گرفت.
در فضيلت او رواياتى وارد شده است، از جمله روايتى از امام صادق عليه السّلام كه فرمود: «خدا رحمت كند فضيل بن يسار را! او از ما اهل بيت بود».
وى از امام باقر و صادق عليهما السّلام و از على بن حسن و زكريا نقاض و عبدالواحد بن مختار انصارى روايت كرده است و ابن بكير، ابن رئاب، أبان بن عثمان، جميل بن دراج و ديگران نيز از او روايت كرده اند.
فضيل، در زمان حيات امام صادق عليه السّلام از دنيا رفت.

يونس بن يعقوب
يونس بن يعقوب بن قيس، ابو على جلّاب بجلى دُهنى كوفى، مادرش منيه، دختر عمار و خواهر معاويه بن عمار بود.
راوى يى ثقه و جليل القدر است. شيخ مفيد در «رساله عدديه» خود، او را از شمار فقهاى برجسته و سرآمدى دانسته كه حلال و حرام و فتوا و احكام از آنان گرفته مى شود و به هيچ يك از آنان نمى توان كمترين عيب و ايرادى گرفت.
نجاشى مى گويد: او از ياران خاص امام صادق و امام كاظم عليهما السّلام بود ونمايندگى حضرت كاظم عليه السّلام را به عهده داشت.
از امام صادق و كاظم عليهما السّلام و از ابوبصير و ابوعبيده و عبداله على بن اعين و ديگران روايت كرده است و ابن ابى عمير، ابن ابى نصر، ابن محبوب، ابن فضال، احمدبن ابى عبدالله و عده اى ديگر از او روايت كرده اند.
يونس، در ايام حيات امام رضاعليه السّلام در مدينه از دنيا رفت و حضرت، هزينه كفن و دفن او را به عهده گرفت.

 

 

ويژگى كسانى كه از اهل بيت هستند

قرآن
«پسْ هركه از من پيروى كند، او از من است».
حديث
1 ـ پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : هر پرهيزگارى، از خاندان محمّد است.

2 ـ اَنس: از رسول خدا صلّى الله عليه و آله سؤال شد: آل محمّد كيستند؟ فرمود: «هر پرهيزگارى». سپس رسول خدا صلّى الله عليه و آله اين آيه را : «چرا كه جز پارسايان، كسى متولّى آن [مسجد الحرام] نمى تواند باشد» تلاوت كرد.

3 ـ ابو عبيده از امام باقرعليه السّلام : «هر كه ما را دوست بدارد، او از ما اهل بيت است». به ايشان عرض شد: يابن رسول الله! از شماست؟! فرمود: «به خدا قسم، از ماست. آيا نشنيده اى اين سخن ابراهيم را كه: "پس هركه از من پيروى كند، او از من است"؟!».

4 ـ امام صادق عليه السّلام : «هريك از شما كه پرهيزگار و درستكار باشد، او از ما اهل بيت است». راوى عرض كرد: يا بن رسول الله! از شماست؟! فرمود: «آرى، از ماست. آيا نشنيده اى اين سخن خداى ـ عزوجل ـ را كه: "و هركس از شما آنها را به دوستى گيرد، از آنان خواهد بود" و اين سخن ابراهيم را كه: "پس هر كه از من پيروى كند، او از من است"؟!».

5 ـ حسن بن موسى وشّاى بغدادى: من در خراسان در مجلس على بن موسى
الرضاعليهما السّلام بودم و زيد بن موسى (برادر حضرت) نيز حضور داشت و رو به عده اى از مجلسيان كرده بود و بر آنان فخر مى فروخت و مى گفت: ما چنين و چنان ايم. حضرت رضاعليه السّلام كه مشغول سخن گفتن براى عده اى ديگر بود، سخنان زيد را شنيد و رو به او كرده، فرمود: «اى زيد! آيا اين سخن سبزى فروشانِ كوفه تو را مغرور ساخته است كه مى گويند: فاطمه، دامن خود را پاك نگهداشت و از اين رو، خداوندْ آتش را بر ذريّه او حرام كرد؟! به خدا قسم كه اين، فقط اختصاص به حسن و حسين و فرزندى دارد كه از شكم او زاييده شده باشد؛ امّا اينكه موسى بن جعفر، خدا را اطاعت كند و روزها روزه بگيرد و شبها را به عبادت گذرانَد و تو معصيت خدا كنى و سپس در روز قيامتْ يكسان باشيد، در اين صورت، تو نزد خداى ـ عزوجل ـ عزيزتر از او خواهى بود! على بن الحسين عليهما السّلام مى فرمود: «براى نيكوكار ما، دو بهره از پاداش است و براى بدكردار ما، دو برابر عذاب».
سپس آن حضرت رو به من كرد و فرمود: «اى حسن! اين آيه : قالَ ىا نُوحُ اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ را چگونه قرائت مى كنيد». عرض كردم: بعضى ها آن را اِنَّه عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ (به وصف «غير» براى «عمل») قرائت مى كنند و برخى ديگر، انَّهُ عَمَلُ غَيْرِ صالحٍ (به اضافه «عمل» به «غير») مى خوانند. پس كسى كه اِنَّه عَمَلُ غَيْرِ صالحٍ (به اضافه) قرائت مى كند، او را از فرزندى نوح نفى مى كند. حضرت فرمود: «هرگز! او فرزند نوح بود؛ امّا چون خداى ـ عزوجل ـ را نافرمانى كرد، خداوند او را از پدرش نفى كرد. همين طور، هريك از ما اهل بيت كه خداى ـ عزوجل ـ را نافرمانى كند، از ما نيست و تو نيز چنانچه خداوند را فرمان برى، از ما اهل بيت هستى».

رك: مذهب اهل بيت / ويژگى شيعيان آنان، ص 355 .

 

 

گروهى كه در زمره اهل بيت به شمار آمده اند

3 / 1
ابوذر
1 ـ پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : اى ابوذر تو از ما اهل بيت هستى.

3 / 2
ابو عبيده
2 ـ ابوالحسن: همسر ابو عبيده پس از مرگ او به خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و عرض كرد: من براى اين گريه مى كنم كه او غريب مُرد. حضرت فرمود: «او غريب نيست. ابوعبيده از ما اهل بيت است».

3 / 3
راهب بَليخ
3 ـ حبّه عُرَنى: هنگامى كه على عليه السّلام در محلّى به نام بَليخ ـ واقع در حاشيه فرات ـ بار افكند، راهبى از صومعه خود آمد و به على عليه السّلام عرض كرد: نزد ما كتابى است كه از پدرانمان به ارث برده ايم و آن را ياران عيسى بن مريم عليه السّلام نوشته اند. آيا آن را بر شما عرضه بدارم؟ على عليه السّلام فرمود: «آرى. آن چيست؟». راهب گفت:
به نام خداوند بخشاينده مهربان
خداوندى كه حُكم كرد و نوشت كه در ميان درس ناخواندگان، پيامبرى از خود آنان برخواهد انگيخت تا ايشان را كتاب و حكمت بياموزد و به راه خدا رهنمون گردد، رسولى كه نه درشت خوى است و نه خشن، در كوچه و بازار، هياهو به راه نمى اندازد و بدى را با بدى، پاسخ نمى دهد، بلكه مى بخشد و گذشت مى كند. امّت او ستايندگانى هستند كه خدا را در هر بلندى و در هر فراز و نشيبى مى ستايند و زبانشان به تهليل و تكبير، گوياست و خداوند، آن رسول را بر هر كه با او به دشمنى برخيزد، پيروز مى گرداند. پس از درگذشت او امّتش [براى مدتى دچار اختلاف و پراكندگى شوند و سپس دوباره متّحد گردند و تا زمانى كه خدا بخواهد، اين اتّحاد بپايد. آن گاه مردى از امّت او از كرانه اين رود مى گذرد، در حالى كه به نيكى و معروف فرا مى خواند و از منكر و زشتى باز مى دارد؛ مطابق حق داورى مى كند و در حُكم، كوتاه نمى آيد، دنيا در نظر او بى ارزش تر از خاكسترى است كه در يك روز طوفانى، بادْ آن را پراكنده مى سازد و مرگ برايش گواراتر از آبى است كه تشنه كامان نوشند، در خلوت، از خدا مى ترسد و در آشكار، به خاطر او خيرخواهى مى كند و اندرز مى دهد و در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنشگرى نمى هراسد پس هر فردى از مردم اين شهرها آن پيامبر را درك كند و به او ايمان آورد، پاداشش خشنودى من و بهشت باشد و هركه آن بنده صالح را ببيند، بايد ياريش كند؛ زيرا كشته شدن در ركاب او، شهادت است.
آن گاه راهب به على عليه السّلام گفت: من نيز همراه تو مى آيم و از تو جدا نمى شوم تا هر آنچه براى تو پيش مى آيد، براى من
نيز پيش آيد. على عليه السّلام گريست و فرمود: «سپاس، خدايى را كه مرا فراموش نكرد سپاس، پروردگارى را كه مرا نزد خود در شمار نيكان قرار داد». راهب، همراه على عليه السّلام به راه افتاد. گفته اند كه: وى چاشت و شام خود را با اميرالمؤمنين مى خورد تا اينكه در صفين كشته شد. هنگامى كه مردم در صدد برآمدند كشتگان خود را دفن كنند، اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود: «او را پيدا كنيد». چون جسدش را يافتند، على عليه السّلام بر وى نماز خواند و به خاكش سپرد و فرمود: «اين مرد از ما خاندان است» و چندين بار برايش آمرزش طلبيد.

3 / 4
سعد الخير
4 ـ ابو حمزه : سعدبن عبدالملك ـ همو كه از فرزندان عبدالعزيز بن مروان بود و حضرت باقرعليه السّلام وى را «سعد الخير» مى ناميد ـ بر امام باقرعليه السّلام وارد شد، در حالى كه مانند زنان مى گريست و اشك مى ريخت. حضرت فرمود: «اى سعد! چرا گريه مى كنى؟». عرض كرد: چگونه گريه نكنم، حال آنكه من از شجره (و تبارى) هستم كه در قرآن لعنت شده است؟! حضرت به او فرمود: «تو از اين شجره نيستى. تو اموى يى هستى كه از ما خاندان مى باشى. مگر نشنيده اى اين سخن خداى ـ عزوجل ـ را كه از قول ابراهيم نقل مى كند: "پس، هر كه از من پيروى كند، او از من است"؟».

3 / 5
سلمان
5 ـ پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله ـ به على عليه السّلام ـ : سلمان، از ما اهل بيت است. او آدم خيرخواهى است. پس وى را براى خودت برگزين.

6 ـ ابن شهر آشوب: مسلمانان همگى مشغول كندن خندق بودند و هر يك شعرى
مى سرود، به جز سلمان. پيامبرصلّى الله عليه و آله عرضه داشت: «بار خدايا! زبان سلمان را حتى اگر شده به دو بيت شعر، گويا كن». در اين زمان، سلمان شروع به خواندن اين ابيات كرد:
مرا زبانى نيست كه شعرى بگويم. از پروردگارم نيرو و نصرتى همى خواهم
بر دشمنم و دشمن آن مرد پاك، محمّد برگزيده كه به افتخار نايل آمد
تا اينكه در بهشت به قصرى رسم، با سيه چشمانى چون ماه شب چهارده.
مسلمانان، فرياد شادى برآوردند و هر قبيله اى مى گفت: سلمان از ماست؛ امّا پيامبرصلّى الله عليه و آله فرمود: «سلمان، از ما خاندان است».

7 ـ پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : اى سلمان! تو از ما خاندان هستى. خداوند، دانش اول و آخر و كتاب اول و كتاب آخر را به تو ارزانى داشته است.

8 ـ امام على عليه السّلام ـ در وصف سلمان فارسى ـ : به دانش اول و آخر رسيده است. دريايى است كه ژرفايش ناپيداست. او از ما خاندان است.

9 ـ ابن كوّاء: اى اميرالمؤمنين! از سلمان فارسى برايم بگو. حضرت فرمود: «بَه بَه! سلمان، از ما خاندان است. چه كسى از شما مانند لقمان حكيم است كه علم اول و آخر را دارا باشد؟!».

10 ـ امام باقرعليه السّلام : ابوذر بر سلمان وارد شد. ديد ديگى را بر روى آتش گذاشته و چيزى مى پزد. با هم مشغول صحبت شدند كه ناگهان ديگ بر روى زمين واژگون شد امّا چيزى از خورشت و چربى آن بر زمين نريخت. ابوذر سخت تعجّب كرد. سلمان ديگ را برداشت و دوباره به حالت اول برگرداند و به صحبتهاى خود ادامه دادند كه بار ديگر ديگ چپّه شد و اين بار نيز چيزى از خورشت و چربى آن به زمين نريخت.
ابوذر، وحشت زده از نزد سلمان خارج شد و در حال فكر كردن بود كه به اميرالمؤمنين عليه السّلام برخورد. حضرت فرمود: «اى ابوذر! چه شد كه از خانه سلمان بيرون آمدى؟ و چرا هراسان هستى؟». ابوذر عرض كرد: اى اميرالمؤمنين! سلمان را ديدم كه چنين و چنان كرد و من از كارهاى او شگفت زده شدم. اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود: «اى ابوذر! اگر سلمان از چيزهايى كه مى داند، برايت بگويد، خواهى گفت: خدا رحمت كند قاتل سلمان را... . براستى كه سلمان، از ما اهل بيت است».

11 ـ حسن بن صهيب: در حضور امام باقرعليه السّلام از سلمان فارسى سخن به ميان آمد. حضرت فرمود: «نه، نگوييد سلمان فارسى؛ بگوييد سلمان محمّدى. او فردى از ما اهل بيت است».

3 / 6
عمربن يزيد
12 ـ عمربن يزيد: حضرت صادق عليه السّلام فرمود: «اى پسر يزيد! به خدا قسم، تو از ما خاندان هستى». عرض كردم: فدايت شوم! از خاندان محمّد؟! فرمود: «آرى، به خدا از خود آنان». عرض كردم: قربانت گردم! از خود آنان؟! فرمود: "آرى، به خدا از خود آنان. اى عمر! مگر كتاب خداى ـ عزوجل ـ را نخوانده اى كه مى فرمايد: "همانا نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كرده اند و نيز اين پيامبر و كسانى كه (به آيين او) ايمان آورده اند و خدا سَرور مؤمنان است "و مگر نخوانده اى اين سخن خداى بلند نام را كه: "پس هركه از من پيروى كند، او از من است و هر كه از من نافرمانى كند، همانا تو آمرزنده مهربانى"؟».

3 / 7
عيسى بن عبدالله قمىّ
13 ـ يونس: من در مدينه بودم كه در يكى از كوچه هاى آن، حضرت صادق عليه السّلام به من برخورد و فرمود: «يونس! برو كه مردى از ما خاندان، جلوى درِ خانه است». من به در خانه آمدم. ديدم عيسى بن عبدالله نشسته است. گفتم: تو كيستى؟ گفت: من مردى از اهل قم هستم. ديدم خيلى زود، امام صادق عليه السّلام سوار بر الاغى خود را رسانْد و همان طور سواره داخل منزل شد و سپس رو به ما كرد و فرمود: «داخل شويد». آن گاه فرمود: «اى يونس! گمان مى كنم تو اين سخن مرا كه گفتم: "عيسى بن عبدالله، از ما خاندان است" باور ندارى؟». عرض كردم: آرى به خدا ـ فدايت شوم! ـ به خاطر اينكه عيسى بن عبدالله مردى از اهالى قم است. پس چگونه از شما خاندان مى باشد؟ فرمود: «اى يونس! عيسى بن عبدالله، فردى از ما خاندان است، زنده باشد يا مرده».

14 ـ يونس بن يعقوب: عيسى بن عبدالله قمى خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيد و چون از نزد آن حضرت خارج شد. امام به خادم خود فرمود: «او را صدا بزن». عيسى نزد حضرت بازگشت و امام سفارشهايى به او كرد و آن گاه فرمود: «اى عيسى بن عبدالله! خداوند مى فرمايد: "و خانواده ات را به نماز خواندن فرمان ده". تو هم از ما خانواده هستى. پس هرگاه اندازه آفتاب در عصر، از اينجا به آنجا رسيد، شش ركعت نماز بخوان». سپس حضرت پيشانى عيسى را بوسيد و با او خداحافظى كرد و عيسى رفت.

3 / 8
فُضَيل بن يَسار
15 ـ امام صادق عليه السّلام : خدا فضيل بن يسار را رحمت كند! او از ما اهل بيت بود.

3 / 9
يونس بن يعقوب
16 ـ يونس بن يعقوب: حضرت صادق عليه السّلام ـ يا حضرت كاظم عليه السّلام ـ به من مطلبى فرمود كه مايه شادمانى من است. حضرت فرمود: «به خدا قسم، ما به تو اعتماد داريم. تو مردى از ما خاندان هستى. خداوند، تو را با رسول خود و اهل بيتش قرار دهد و خدا ـ ان شاء الله ـ اين كار را خواهد كرد».
رك : ص 872 زندگى نامه كسانى كه در زمره اهل بيت شمرده شده اند
پروردگارا! بدانچه فرود آوردى، ايمان آورديم. پس ما را از شاهدان بنويس .
پروردگارا! پس از آنكه ما را هدايت كردى، دلهاى ما را منحرف مساز و از سوى خودت به ما رحمتى بخش كه تويى بخشايشگر.
پروردگارا! از ما بپذير كه تويى شنواى دانا.
بارالها! اگر من شفيعانى به تو نزديك تر از محمّد و خاندان پاكش و امامان نيك مى يافتم، آنان را شفيعان خود قرار مى دادم. پس به آن حقى كه خود بدانان بخشيده و بر خود ساخته اى، از تو مى خواهم كه مرا از عارفان حقيقت و حقشان و از جمله كسانى كه بر اثر شفاعتشان مورد رحمت واقع شده اند، قرار دهى.
كه تو بخشنده ترين بخشندگانى.

محمّدى رى شهرى
10 محرم الحرام 1419

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 12:8  توسط سهراب  |